یک اتاق با دو در نمایشنامه محمود ناظری
یک اتاق با دو در
نمایشنامه
در یک پرده
و دو صحنه ی اول بلند و بعد دوم کوتاه
محمود ناظری
نقش ها :
نفر اول
نفر دوم
صحنه :
یک اتاق سربسته ی مربع شکل و سراسر خاکستری . دری در سمت چپ قرار دارد که بسته است .
صحنه ی اول : بلند
(نفر دوم با تامل و عزمی که ته مایه ای هم از تردید دارد،می خواهد راهش را به طرف در دنبال کند اما نفر اول در حالی که عقب عقب می رود و دستانش را گشوده است جلویش قرار می گیرد (
نفر اول: نه.
نفر دوم:باید امتحان کنم.
نفر اول: نه.
نفر دوم: می خوام امتحان کنم.
نفر اول: نه
)نفر دوم آهسته بر می گردد. نفر اول با همان دستان گشوده به او نزدیک می شود.دورش می چرخد.دور اتاق می گردد.وقتی به در نزدیک می شود مکث می کند.دستش را پیش می برد.)
نفر اول: آ.آ.آ.
(سریع دستش را به دستگیره می زند و پس می کشد.می خندد.دوباره چرخ می خورد و زمزمه کنان این کار را تکرار می کند.مانند کودکی که چیزی کنجکاویش را جلب کرده باشد و با این وجود از آن واهمه داشته باشد، اما نخواهد ترسش را هم نشان بدهد، دستگیره را ظاهرن فقط لمس می کند و با شیطنت هر بار خودش را فورا عقب می کشد)
من انگار دارم بهش دست می زنم. دیدی؟ یا شاید واقعن بهش دست زدم. این جوری بهتر نیست؟ تا همین حد. فکر نمی کنی اینجوری بهتر باشه؟
نفر دوم: ولی من باید امتحان کنم.
نفر اول: نه.نه.باز شروع کردی؟بازم حرف خودتو می زنی؟
نفر دوم:چرا نمی ذاری کارمو بکنم؟هر دفعه خواستم امتحان کنم تو مانع شدی.ولی مگه من مانع کارای تو شده م؟
نفر اول:خب تو هم کار خودتو بکن. ولی مطلقا کاری به کار اون در نداشته باش.
نفر دوم:میشه؟ در حالیکه کار من...
نفر اول: کار منطقی اینه که آدم به دست خودش راهو برای پیش اومدن مشکلات باز نکنه.
نفر دوم:من نمی خوام راهو برای پیش اومدن مشکلات باز کنم.فعلا که مشکل خودش پیش اومده.
نفر اول: ولی تو می خوای زمینه چینی کنی که مشکل، مشکل ترم بشه.
نفر دوم:من فقط می خوام اون درو امتحان کنم.
نفر اول: که چی بشه؟
نفر دوم:که ببینم بازه یا بسته س؟
نفر اول: خب خودت چی فکر می کنی؟
نفر دوم:من هیچ فکری نمی کنم.
نفر اول: و بی هیچ فکری می خوای اقدام کنی !
نفر دوم:منظورم این بود که فکرشو کرده م و حالا می خوام عملیش کنم.
نفر اول: خب پس به منم بگو چه فکری کردی؟
نفر دوم:من می خوام از این جا برم بیرون.
نفر اول: منم می خوام.
نفر دوم:پس چرا هیچ کاری نمی کنی ؟
نفر اول: چون راجع بهش فکر کرده م و به این نتیجه رسیدم که نباید کاری بکنم.
نفر دوم:چرا؟
نفر اول: چون بهتره.
نفر دوم:چرا؟
نفر اول: چون منطق حکم می کنه که آدم ....
نفر دوم: " نباید با دست خودش راهو برای پیش اومدن مشکل باز کنه."
نفر اول: بعله.
نفر دوم: بعله.
نفر اول: و یا پیش اومدن یه مشکل دیگه و یا مشکل تر کردن اون مشکل.
نفر دوم:چرا پیچیده ش می کنی؟مسئله ساده س.باید درو امتحان کرد و دید که بازه یا بسته س.
نفر اول: به این سادگی هام که خیال می کنی نیست که "باید درو امتحان کرد و دید بازه یا بسته س"
نفر دوم:پس چی؟
نفر اول: ( کنفرانس می دهد) تو می خوای بری و ببینی در بازه یا بسته س.درسته؟ یعنی هم احتمال می دی که باز باشه و هم اینکه باز نباشه. نصف به نصف.خب چرا با فکر کردن با تصور کردن نشه به همین نتیجه رسید؟من به این نتیجه رسیدم که احتمال داره در بسته باشه یا اینکه بسته نباشه. نصف به نصف.پس هم می شه خیال کرد اون در بسته س، هم خیال کرد بازه؛اما همینکه برای روشن کردن قضیه اقدام کنی،چی می شه؟هر دو احتمال رو به تزلزل می ره؛ چون بازم معلوم نیست کدوم کفه به اون یکی بچربه و اگه من بخوام _چون حق دارم که بخوام_ این دلخوشی رو برای خودم نگه دارم که ممکنه این در واقعا هم بسته نباشه،چرا با این اقدام، این دلخوشی رو،این امید رو به مخاطره بندازم؟آخه ممکنه در، واقعا هم بسته باشه.بعد می دونی چی می شه؟دیگه هیچ وقت نمی تونم به خودم بگم غصه نخور،معلوم نیست که در حتمن بسته س حتمن باز نیست!
نفر دوم:ولی اگه امتحان کنی و اون در باز باشه...
نفر اول: و اگه امتحان کنم و اون در باز باشه،خب بازه و این رو هم که قبلا احتمال می دادم، ولی اگه غیر از این باشه...تمام امیدم از کف می ره. متوجه می شی؟هیچ و پوچ!
نفر دوم: تو می ترسی.
نفر اول: می ترسم در بسته باشه.
نفر دوم:تو که این طور فرضش کرده ی.
نفر اول: ولی این جوری می تونه باز هم باشه.
نفر دوم:تو که امتحان نکردی.پس فرض مسلم این رو گرفتی که اون در بسته س و می ترسی امتحان کنی،در حالی که با این فرض دیگه امتحان نکردن و کردن چیزی رو برای تو عوض نمی کنه.برای همین هم هست که من هیچ فرض مسلمی رو در این مورد قبول ندارم و خودم امتحان می کنم.(به طرف در می رود)
نفر اول: نه.
نفر دوم:جلومو نگیر.
نفر اول: آخه می خوای امتحان کنی که چی بشه؟
نفر دوم:که مطمئن بشم.
نفر اول: از چی؟
نفر دوم:از این که بسته س یا این که بازه.
نفر اول: خب بعدش چی می شه؟
نفر دوم:اگه باز بود که می رم بیرون، اگه بسته بود...
نفر اول: و اگه بسته بود؟
نفر دوم:خب بسته س.
نفر اول: و چی می شه؟
نفر دوم:سعی می کنم بازش کنم.
نفر اول: و اگه نشد؟
نفر دوم:بازم سعی می کنم.
نفر اول: و اگه بازم نشد؟
نفر دوم: یه فکر دیگه می کنم.
نفر اول: چه فکری؟آخه چه فکری؟
نفر دوم:خب هنوز که به اون مرحله نرسیدم که ببینم چه فکری!
نفر اول: می بینی؟! فکری نداری!
نفر دوم: خب ...خب لااقل این هست که از یه چیزی مطمئن می شم، آره مطمئن.
نفر اول: از چی از چی مطمئن!
نفر دوم: مثلن همین که در بسته س. وقتی ام به این مرحله برسم، یعنی برسیم، اونوقت میشه درباره ش فکر کنیم حرف بزنیم. الان نمی تونیم چون هیج... چجوری بگم
نفر اول: اصلن قانع کننده نبود. اصلن.
نفر دوم: ببین تکلیفم معلوم می شه، تکلیفمون، نسبت
نفر اول: قانع نشدم
نفر دوم: نسبت به وضعیتمون به... به یه... یه... یه آگاهی،آهان به یه آگاهی می رسم، می رسیم، به آگاهی.
نفر اول: هه اونوخ با این آگاهی چه گلی به سر خودت و من می زنی؟
نفر دوم: بهتر از اینه که ابلهانه دلمو خوش کنم که اون در ممکنه باز باشه.
نفر اول: چه فرقی می کنه وقتی اون در بسته باشه و تو هم مطمئن باشی که بسته س.در عوض موقعی که اون بسته باشه و تو ندونی که واقعا بسته س،می تونی این امید رو داشته باشی که ممکنه باز باشه.
نفر دوم:در حالی که واقعا این طور نیست؟و تو با این کارت فقط خودتو گول زده ی !
نفر اول: همیشه وقتی چاره ی دیگه ای نیست،کوتاه ترین راه بهترین راه هم نیست.
(نفر دوم به طرف در می رود.نفر اول جلویش را می گیرد.) حالا تو چرا اینقدر گیر دادی به این در؟
نفر دوم: پس توقع داری به چی گیر بدم؟ مگه این در مسئله ی ما نیست؟ چرا-
نفر اول: یه در دیگه!
نفر دوم: جوری حرف می زنی... چی؟! یه در دیگه! کدوم یه در دیگه؟
نفر اول: هر در دیگه ای. مگه ما از وجود یا عدم وجود همه ی درهای موجود یا ناموجودِ دیگه کاملن مطمئن شدیم یا اصلن این موضوع رو بررسی کردیم که حالا فقط گیر بدیم یعنی تو گیر بدی به این درِ... درِ معصومِ طفلی که کاری به کارمون نداره و فقط اونجاس و این ما هستیم یعنی بیشتر یا درواقع کاملن این تو هستی که به کارش کار داری و....
نفر دوم: تو در دیگه ای می بینی؟
نفر اول: نه... ولی
نفر دوم: خب پس
نفر اول: کجا؟ گفتم ولی!
نفر دوم: ولی چی؟
نفر اول: فعلن. ممکنه بعدن.
نفر دوم: من از الآن حرف می زنم.
نفر اول: آره تو فقط تا نوک بینی ت رو میبینی.
نفر دوم: چه ربطی داشت؟
نفر اول: بینی و می بینی؟
نفر دوم: قضیه رو لوث می کنی، لوده بازی در میاری، باشه آره اینم یه راهشه، قبول دارم که گاه پیش میاد آدمی در مواجهه با نادانسته ها و ترس ها و در نتیجه ی عدم اعتماد به نفس و درواقع ترس از ناتوانی های خود یا نگرانی از نوع واکنشش در قبال آنچه ممکن است یا تصور می کند رخ بدهد روی به تمسخر و تقلیل مسئله آورده
نفر اول: خب پس تا تو مشغول واکاوی و تبیین مثلن علمی چرایی عدمِ موافقت من با خودت هستی تا از این طریق موضع خودت رو محق و مال من رو از سرِ استیصالِ بشری قلمداد کنی و به این بهانه راه بیفتی کارتو بکنی، که من مطلقن اجازه نمی دم...
نفر دوم: خب؟
نفر اول: خب همین دیگه. موافق نیستم پس اجازه هم نمی دم که...
نفر دوم: نه داشتی می گفتی تا من مشغولِ، گویا می خواستی در این حین کاری
نفر اول: آره می خوام یه گشتی این دور و بر بزنم شاید یه در دیگه برات پیدا کنم تا دست از سر درِ من برداری و
نفر دوم: چی؟ در من؟! چی شد؟! در من؟! در تو؟!
نفر اول: خب در من هم هست. داشتم از این منظر به موضوع نگاه می کردم بنابراین گفتم در من وگرنه انکار نمی کنم که به همون اندازه که این در می تونه در من باشه می تونه در تو هم باشه یا بالعکس.
نفر دوم: تموم شد؟
نفر اول: نه کاملن.
نفر دوم: خودتم می دونی در دیگه ای نیست.
نفر اول: یا ما نمی بینیمش.
نفر دوم: پس نیست.
نفر اول: چون نمی بینیمش؟ منطقیه؟
نفر دوم: می تونه باشه یا نباشه، ولی برای ما وجود نداره، پس نیست.
نفر اول: سرجات بمون. گفتم که اجازه نمی دم یعنی حق دارم طبق اصلِ همون اندازه ای که این در درِ تو هست درِ من هم هست،
نفر دوم: فقط می خوام نگاه ش کنم.
نفر اول: فقط نگاه؟
نفر دوم: آره.
نفر اول: پس فقط نگاه ش کن.
نفر دوم: ...شاید قفلش از داخل باز می شه.
نفر اول: شایدم از بیرون. بهش دست نزن.
نفر دوم:اصلا قفل هست ؟ دست نزدم.
نفر اول: اصلا باز هست؟ ناخنک ممنوع!
نفر دوم: یه پیشنهاد دارم.
نفر اول: بس نیست؟
نفر دوم: منکه هنوز پیشنهادی
نفر اول: نگاه کردنتو می گم
نفر دوم: بیا امتحانش کنیم.
نفر اول: چی؟! چی کارش کنیم؟
نفر دوم:امتحان!امتحانش کنیم.
نفر اول: ...چطور می تونی همچین چیزی... تو که می بینی من چقدر نسبت بهش حساس هستم و باز... نمی تونم درک کنم تو چطور می تونی تا این حد بی ملاحظه باشی که
نفر دوم: هی من فقط گفتم امتحانش
نفر اول: باز گفتی که! نگو. اینو نگو. این کلمه ی...این حرف... واقعا عبارت ناپسندیه. امتحانش کنیم!
(میان انگشت شصت و اشاره اش را گاز می گیرد)زود باش حرفتو پس بگیر.اظهار ندامت کن.(رو به در زانو می زند) اونو ببخش،منظوری نداشت (ورد می خواند...)ای درِ مقدس...ای وجود متبرک... مارو ببخش...اونو ببخش...
نفر دوم:هی هی اینکارا چیه؟چت شده؟......
نفر اول: من نمی دونم تو چی در مورد این در فکر می کنی.یعنی نمی خوام حتی نمی تونم به فکرت،فکر کنم.چون خیلی خطرناک و شیطانیه!
نفر دوم:آخ بس کن، تو فقط هر جور شده می خوای منو منصرف کنی.این دیگه چه جور بازیه که راه انداختی ؟
نفر اول: بازی؟! ولی موضوع برای من کاملا جدیه.
نفر دوم:برای منم هست.
نفر اول: پس بازی نیست .
نفر دوم:ببین منو گیج نکن.مغلطه نکن.من فقط گفتم بیا امتحانش...
نفر اول: نه،باز که اون حرفو زدی!
نفر دوم:اه ای بابا نمی فهمم...
نفر اول: ببین ،اینجا چی مهمه؟
نفر دوم:چی مهمه؟خب...
نفر اول: خب؟
نفر دوم:خب...
نفر اول: اون در.درسته ؟
نفر دوم:اون در ...خب...آره اون در ...یعنی ... نه خود اون در،باز یا بسته بودنش...
نفر اول: حالا تو مغلطه نکن.اون در دیگه.اون در.در مهمه.در.
نفر دوم:خب که چی؟باشه،اون در.اون در مهمه.خب؟
نفر اول: ما چه حقی داریم،یا چه حقی می تونیم داشته باشیم که اون درو امتحا.....(رو به در تعظیم می کند)امتحان کنیم؟در واقع این اون دره که داره ما رو امتحان می کنه.
نفر دوم:چی ی ی ی؟!!
نفر اول: دقیقا!
نفر دوم:پوووف...مزخرف می گی ...داره ما رو امتحان می کنه!اون در!ماها رو !
نفر اول: بله بله
نفر دوم:آخه چی چیِ ما رو امتحان می کنه؟چه جوری؟
نفر اول: در... امتحان می کنه... ما رو امتحان می کنه دیگه! یعنی... آره! میزان احترام ما به خودش رو، رعایت حالش. ما باید مراعات کنیم. با سکوتش این کارو می کنه، با این حالت شگفتی و رمز و رازش...
نفر دوم:(خیره و متعجب)...
نفر اول: بیا احترامشو نگه داریم. حریمشو، حرمتشو... اون خیلی... اون یه جورایی... چیزه! مقدسه!
نفر دوم:چیه !؟
نفر اول: مقدس. حس نمی کنی؟ در، ابهت داره. حفظ حریم حرمت و تقدسِ هر چیزِ مقدسی یا هر چیزی که مقدس می شه یا بشه یا باشه، از اهمِّ واجباته! بشر نیاز داره که بر میل جسارت آمیز دست درازیش به هر چیزی که ورود به اون چیز در واقع می تونه به معنی نابود کردن اون چیز باشه، فائق بیاد! به عبارتی، ما حق نداریم.
نفر دوم:ما حق نداریم؟
نفر اول: خب چرا، ما هم حق و حقوق خودمونو داریم.هر حق و حقوقی هم حدی داره.من و تو حق داریم که...یعنی می تونیم این حق رو داشته باشیم که از حق در دفاع کنیم...در واقع این یه جور وظیفه س و ادای دین که درونمون پرورش می دیم و با پایبندی به این اصول که برامون ارزش خواهند داشت ،نشون می دیم که ...هی صبر کن!کجا داری می ری چی کار می خوای کنی ؟
نفر دوم:تو داری حق منو ازم سلب می کنی!
نفر اول: چه حقی ؟...
نفر دوم:اونچه به نظرم می رسه انجام بدم:برم ببینم در بازه یا بسته س .
نفر اول: پس من چی می شم؟
نفر دوم: من کاری به تو ندارم.
نفر اول: ولی حق من چی می شه؟
نفر دوم:چه حقی ؟
نفر اول: اونچه که به صلاحمه انجام بدم:خیال کنم که ممکنه در باز بشه یا بسته.
نفر دوم:خب تو خیال خودتو بکن منم کار خودمو
نفر اول: نمی شه.
نفر دوم: چرا؟برای چی؟
نفر اول: چون تو با انجام دادن اونچه که حق خودت می دونی،در واقع اونچه رو که من حق خودم می دونم،ضایع می کنی .
نفر دوم:یعنی چی، چجوری ؟
نفر اول: می ری و دستگیره رو می گیری و می کشی.خب؟
نفر دوم:خب؟
نفر اول: چی می شه؟اگه باز بشه،که بازه،که من احتمالشو می دادم و با هم می ریم بیرون. و اگه بسته باشه،که منم احتمالشو می دادم،با هم نمی ریم بیرون...و بعدش دیگه من نمی تونم بازم همون احتمالای گذشته مو بدم.
نفر دوم:آخ.تو هم با این حق نا عادلانه ت.(پشت می کند )
نفر اول: این حرفو نزن.حق همون عدالته.(پشت می کند.به حالت دوئل از هم دور می شوند)
نفر دوم:لااقل حالا می فهمم که اینطور نیست.حق همون عدالت نیست،عدالته که همون حقه.
نفر اول: چطور ممکنه؟
نفر دوم:چون در حال حاضر ما دوتا هر کدوم با حقمون اینجا ایستادیم؛با این تفاوت که تو داری از حق خودت استفاده می کنی ولی من نه.یعنی حق تو در عین حال که حق تو هست،پایمال کننده ی حق منم هست ،کاملا. ولی مال من تا عملی نشه کاری به کار مال تو نداره.تازه اگه عملی بشه احتمال اینکه مال تو رو ضایع کنه،صد در صد نیست؛نصف به نصفه.
نفر اول: خب که چی؟
نفر دوم:پس من محق ترم تا تو.بنابراین نمی تونی مانعم بشی...
(به طرف هم بر می گردند.نفر دوم مثل یک برنده ی دوئل، راهش را به طرف در باز می کند)
نفر اول: )جیغ وفریادزنان و اشک ریزان و ملتمسانه)نه...نه.خواهش می کنم...نه...دست نزن...این کارو نکن...
نفر دوم:حالاکه حقت این قدر برات مهمه،بهت فرصت می دم جلوی چشماتو بگیری یا روتو اون ور کنی و نفهمی که نتیجهی کارم چی می شه.زود باش.
نفر اول: نمی شه این کارو نکنی؟
نفر دوم:نه نمی شه.
نفر اول: خیلی خوبه ها.
نفر دوم:برای من،نه،برای خودت هم.
نفر اول: پس نمی شه؟
نفر دوم:نه.
نفر اول: واقعا نمی شه؟
نفر دوم:واقعا ً نمی شه.
نفر اول: ولی حیف شد.خیلی حیف شد.واقعا حیف شد.تو خیلی بیرحمی.تو خیلی...خیلی...(می گرید)
نفر دوم:باز دیگه چی شده؟
نفر اول: تو بویی از عطوفت و شفقت نبردی.تو اصلا نمی دونی علاقه و مهر چیه...محبت،مهربونی،عادت!
نفر دوم:یعنی چی!؟ آخه این چه ربطی به...به...در! تو منظورت دره؟!
نفر اول: خب معلومه.نکنه خیال کردی عاشق تو شدم؟!یه جوری می گی در،انگار که داری از...از یه...از یه در،یعنی از یه در معمولی حرف می زنی! درحالیکه، درحالیکه خودتم می دونی این جوری نیست،اون در...در برامون خیلی مهم بوده...خیلی مهمه... این اهمیت،این وابستگی که بین ما وجود داره...آره دیگه،ارتباطی که باهاش داشتیم،باهاش داریم،اون با ما داشته و هنوزم داره...اگه تو خرابش نکنی،نرنجونیش!(حالات عاشقانه با در برقرار می کند...)
نفر دوم:طفلک در! آخی ی ی در! عزیزت در! عشقت در!
نفر اول: ناراحتش نکنی.آره دیگه،در هم دل داره.اون اصلا واسه خاطر ما اینجاس،اینجا بوده.ما هم واسه خاطر اون.فکرشو بکن.اگه اون نبود...اگه دیگه نباشه...من نمی تونم ترکش کنم...نمی تونم تصور کنم اگه نباشه،چی میشه،ما چی میشیم؟! من نمی خوام ازش بگذرم،ولش کنم،تنهاش بذارم...بیا عاشقش باشیم،بیا دوستش داشته باشیم،بیا پاش بمونیم...
نفر دوم : من می خوام امتحان کنم.
نفر اول: باشه بکن.
نفر دوم: چی؟
نفر اول: هر کاری دلت میخواد بکن.
نفر دوم: داری جدی میگی یا؟
نفر اول: تو هیچ کاری نمی کنی. تو فقط حرف می زنی.
نفر دوم: من فقط بخاطر تو
نفر اول: من؟!
نفر دوم: با امیزه ای از حس رعایت و احترام
نفر اول: بعله!
نفر دوم: چون تو مانعم می شدی که
نفر اول: چیکارت می کردم ها چجوری مانعت
نفر دوم: چجوری دیگه باید وقتی
نفر اول: تفنگ گرفتم طرفت؟ طناب انداختم گردنت؟ شلاقت زدم؟ دستگیرت کردم؟ شکنجه ت کردم؟ زندانیت کردم؟ تبعیدت کردم؟
نفر دوم: همه ی اینها می تونسته اتفاق افتاده باشه یا بیفته وقتی با تمام وجودت در برابر خواستهی من در برابر حق من، وقتی قبول نداشتی که من، وقتی سرسختانه مخالفِ
نفر اول: بعضی تصورات خودت هم وقتی شکل بیرونی بهشون می دی می تونن حکم مانع تراشی برای خودت رو هم پیدا کنن و لزومن نسبت دادنشون به من به معنای وجود واقعی شون نخواهد بود
نفر دوم: اها پس صرفن تصوره و تو مخالفتی با
نفر اول: مخالفت که دارم وقتی عواقب تصمیمات تو می تونه فقط محدود به خودت نمونه و
نفر دوم: بنابراین من قبل از هر اقدامی برای عملی کردن تصمیمی که می تونه عواقبش دامنگیر تو هم یعنی نه لزومن عواقب بلکه نتایجش
نفر اول: سعی کردی مجابم کنی تا
نفر دوم: موافقت کنی یا بپذیری یا حق بدی
نفر اول: ولی مجاب نشدم نتونستی قانعم کنی تا
نفر دوم: تو هم نتونستی منو مجاب یا قانع
نفر اول: پس هیچکدوممون
نفر دوم: ولی اینکه نخوای مجاب بشی متفاوته با اینکه واقعن مجاب
نفر اول: در مورد خود تو هم صادقه که نخوای نه اینکه واقعن
نفر دوم: ولی من واقعن-
نفر اول: منم همینطور-
نفر دوم: نشدم
نفر اول: نشدم
نفر دوم: پس هر کدوم کار خودمونو
نفر اول: آره... نه! نمی شه هر کدوم کار خودمونو چون
نفر دوم: تو می تونی خودتو به اون راه بزنی منکر بشی یا تمام تلاشتو بکنی که نذاری من ولی بلخره من...
نفر اول: من نمی تونم کار خودمو یعنی مایل نیستم چون ناچار به توسل به خشونت یعنی طبق دستور چون مجبور به اطاعت بله قربان چشم قربان حتمن قربان اطاعت قربان
نفر دوم: کدوم دستور یعنی در الان به تو
نفر اول: خبردار! قربان! قدم،رو، قربان! یک،دو، یک، دو، به چپچپ، به راستراست، یک،دو، یک،دو، ایست، قربان! پیش فنگ، دست فنگ، نشانه قربان، هدف قربان، قربان رحم! شلیک نه قربان! قربان!
نفر دوم: حمله قربان!
نفر اول: کجاااا؟ صبر کن،باشه صبر کن، باشه، فقط مهلت بده، هنوز آمادگیشو، باشه باشه صبر کن من (رویش را آن ور می کند.چشمهایش رامحکم به هم می فشارد و گوش هایش را می گیرد. نفر دوم جلوی در ایستاده است .تصمیم می گیرد و دستگیره را می گیرد .برمی گردد و به نفراول نگاه می کند)
هر وقت تموم شد صدام بزن.ولی نه.من که نمی شنوم.پس بیا بهم علامت بده. نامه بفرست. تلگرام بزن. مقاله ش کن. باشه؟باشه؟ (یکدم سکوت. بعد ناگهان نفر اول فریاد بلندی می کشد) نه...نکن.صبر کن.
(رویش هم چنان آنطرف است)
نفر دوم:دیگه چی شده؟
نفر اول: این درست نیست،تو گولم زدی.حالا که فکرشو می کنم می بینم تو منو گول زدی.چون اگه کارت تموم شد و من برگشتم دیدم که تو هنوز اینجایی پس معلوم میشه که نتونستی بری بیرون و اون در واقعا بسته بوده. بنابراین من هر کاری کنم نمی تونم که نفهمم نتیجهی کارت چی بوده.متوجه می شی؟پس لطفا این کارو در حق من نکن.هنوز که اقدامی نکردی؟می تونم بر گردم؟برگردم؟ها؟...بر می گردم.برگردم؟ بر می گردم. (ولی بر نمی گردد.در همین حال که او حرف میزند نفردوم بالاخره مصمم می شود و دستگیره را به طرف پائین فشار می دهد و کمی به جلو هل میدهد.موفق نمی شود . بیشتر فشار می آورد.برمی گردد و نفر اول را می پاید که همچنان دارد حرف می زند. بازو و ساعد و سپس شانه اش و بعد تمام تنه اش را به در می چسباند و فشار می دهد.بی فایده است.در واقعا بسته است.با اطمینانی وحشتناک که حاکی از سر خوردگی و ترس هم هست، عقب می نشیند. به طرف نفر اول برمی گردد)
نفر اول: پس بر گردم؟ها؟چی می گی ؟کاری که نکردی؟برگردم؟برنمی گردم.(ولی برمی گردد)
اونجایی؟یعنی چی؟من فکر میکردم کار خودتو بالاخره می کنی.پس اقدام نکردی.دست نزدی.آره آره.هیچ کاری نکردی.
(دور و بر در می گردد و از نزدیک نگاه می کند)
درسته،کاری نکردی. در واقع بزرگترین کاری رو که ممکن بود بکنی انجام دادی ؛یعنی از خودت گذشتی.من تا ابد مدیونت خواهم بود.این از خود گذشتگی بزرگیه.خوب کاری کردی که هیچ کاری نکردی. چون نه تلگرافی رسید ازت نه مقاله ت جایی چاپ شد، نه اگه می رسید یا می شد من می خووندم! فکرشو بکن اگه می فهمیدی اون در بسته س،واقعا بسته س ،چی می شد؟باید دستامونو بغل می زدیم و سر مونو می گذاشتیم لای پاهامون و یه گوشه می نشستیم و غصه می خوردیم.بعدش از غصه دق می کردیم.ولی حالا می تونیم به خودمون بگیم اون در بازه...اون در بستهس ...بازه.بسته س.بیا بخونیم...بیا برقصیم. اینجوری؛ بازه،بسته س ،بازه،بسته س... تو هم بخون تو هم برقص.
(دور اتاق و نفر دوم می چرخد. .. نفر دوم نمی تواند تحمل کند.بعد جرقه ای در ذهنش زده میشود و از جا می پرد)
نفر دوم: آره آگاهی.آگاهی.اینه که مهمه،نه باز نبودن اون در.من چه قدر احمقم.احمق نشو.خودتو به حماقت نزن.خودتو به حماقت نزن.(خطابش به خودش هم هست)
نفر اول: چیه؟چته؟چیه؟
نفر دوم: من امتحان کردم.
نفر اول: فکر نمی کنم!
نفر دوم: در بسته بود.
نفر اول: توهّمه!
نفر دوم: من ولی
نفر اول: من یه چیزی کشف کردم.
نفر دوم:واقعن امتحان کردم.
نفر اول: من متوجه یه صداهایی شدم؛
نفر دوم: دارم می گم من
نفر اول: وقتی نزدیک در بودم...خواهش می کنم به حرفام توجه کن.اینقدر یه دنده و غیر قابل انعطاف نباش. من دارم از یه تجربه ی جدید حرف می زنم از یه کشف از یه چیزی که تا حالا بهش توجه نکرده بودیم.من گفتم یه صداهایی شنیدم.می فهمی؟یه صداهایی! از اونور،اون،ور . پشت در .نه خود در.من درو نمی گم.اون ور.یه صداهایی،اون ور. گرفتی؟
نفر دوم:صدا...
نفر اول: آره...صدا...وقتی داشتم از کنارش می گذشتم و کمی بهش نزدیک شده بودم...صداهایی شنیدم...
نفر دوم:صداهایی...
نفر اول: یه جور ...چه جور بگم...همهمه! نه، پچپچه! نه اینم نه.صداهای نامفهوم،گنگ و...گنگ وحجیم! آره حجیم! یعنی انبوه!
نفردوم: (سمت در می رود و رو به آن گوش تیز می کند...بعد...)
کسی اونجاست؟کی اونجاست؟کسی اونجاست؟صدامو می شنوین؟...پشت در هستین؟اون ور! ما پشت در هستیم،این ور!...کسی نیست.هیچی نیست.
نفر اول: نه، فقط صدایی نیست.حالا صدایی نیست . نمی شه نتیجه گرفت که کسی نیست یا هیچی نیست.ممکنه اونا رفته باشن،یا اصلا پشت در نبودن که صداشونو شنیدم...شاید در رو اصلا پیدا نکرده باشن یا شاید اصلا این درو نداشته باشن،یعنی این در مال اونا نباشه، یا حتی میشه گفت این در اونا رو نداره ! این،در ،مال ماست. این در ماست . ما مال این دریم. ما مال دریم! ما دریم! دریم! ریم! م!
نفر دوم:ببین تو باز شروع کردی به...
نفر اول: ما همینجا می مونیم.هیج جا نمی ریم.اصلا قرار نبوده جایی بریم.می فهمی؟متوجه اشتباه مضحکمون شدی؟واقعا نیازی به اونهمه جرو بحث و جار و جنجال نبوده.موضوع اینه:ما از در نمی گذریم.جایی که ما هستیم،همون جائیه که برای بودن دراونجا،باید از اون در گذشت.و ما اینجا هستیم.نگاه کن.ما اینجاییم.پس لزومی نداره ازش بگذریم،چون قبلا ازش گذشتیم، یعنی ازش گذشته شده شدیم، شده ایم،گذشته شده مون شده ن!
نفر دوم:بسه بسه تو زده به سرت.من امتحان کردم.
نفر اول: نه.نه.این بقیه هستن که می خوان بیان اینجا. پیش ما.اینورِ در.ولی پیداش نمی کنن.
نفر دوم:در بسته بود.
نفر اول: پشت در ماییم. پشت در همین جاست! پس ما بازش کردیم. می فهمی؟ انگار بازش کرده باشیم چه فرق می کنه وقتی این خود ماییم که پشت دریم پس همینجایی که هستیم همونجاییه که اصرار داری بریم درحالیکه نمی شه بریم جاییکه خودمون همونجا هستیم
نفر دوم: در بسته بود.
نفر اول: برای تو بسته بود یا بسته س یا اونموقع بوده نمی شه نتیجه گرفت پس همیشه؛ تازه اگه راست باشه که امتحان کردی یا اصلن اگه امتحان کردن رو بشه به کاری که تو کردی اطلاق کرد در مورد این درِ خاص یا هر دری که ماهیتن در باشه نه اینکه فقط ظاهرن در باشه از این جهت خاصه فقط نه اینکه فقط همین در همونی باشه که در موردش تا حالا
نفر دوم: همینو همینو این درو این در اینو امتحان کردم
نفر اول: کدومو؟ چیو؟
نفر دوم: اینو دیگه، درو!
نفر اول: در؟ چه دری؟
نفر دوم: چی؟!
نفر اول: تو اینجا دری می بینی؟
نفر دوم: یعنی تو نمی بینی؟!
نفر اول: چی رو؟
نفر دوم: اون درو اونجا
نفر اول: کدوم جا
نفر دوم: این درو اینجا
نفر اول: کدوم جا
نفر دوم: هرجا همه جا
نفر اول: چی کی
نفر دوم: همون که یه عمره داریم درباره ش جر و بحث و مجادله
نفر اول: گفت و گو!
نفر دوم: می کنیم. آره باشه گفت و گو!
نفر اول: یه گفت و گوی ذهنیه فقط. دری وجود نداره درواقع. ربطی به در نداره درواقع. این دری که تو داری می گی یا هر در دیگه ای. این یه تصوره، و در مورد تو، تلقینِ یه تصور که مجسم شده!
نفر دوم:... می خوای تلاشهای منو دستاورد های سعی خوداگاهانه ی منو نادیده بگیری و از راه انکار وجود در و بعدش مغلطه از طریق طرح شبهه در تعددِ در
نفر اول: شبهه نه، شک. شک معقول.
نفر دوم: در ماهیت چیزی که وجود داره اما نادیده ش می گیری چون ازش دچار ترس وجودی هستی؟
نفر اول: ببین مگه ما اینجا نیستیم؟ تو که نمی خوای بگی ناگهان تلپی از یه جایی افتادیم اینجا؟ ما می تونیم ازش گذشته باشیم. از این یکی در. همین دری که مدام داری میگی این در، درحالیکه این در می تونه همون دری نباشه که می گی باید بریم امتحانش کنیم ببینیم بازه یا بسته، و می تونه همون دری باشه که قبلا ازش گذشتیم و حالا اینجا هستیم، و از این جهت چون فقط می شه ازش وارد شد دیگه نمی شه ازش خارج شد چون قرار نیست که برگردیم همونجایی که بودیم چون یعنی اگه تموم اون حرفها وگفت و گوها ی بقول من، و جر و بحث و مجادله بقول تو، برای این بوده باشه که برگردیم سرجای اولمون، واقعا باید بگم خیلی نامعقول و مضحک
نفر دوم: کدوم جای اولمون؟
نفر اول: چی؟
نفر دوم: تو چی از جای اولمون یادت میاد؟
نفر اول: من چیزی یادم نمیاد چون خیلی وقته ازش گذشته ولی این دلیل نمی شه که چون چیزی ازش یادم نمیاد پس وجود نداشته باشه و چون وجود داشته به همین دلیل واضح و مبرهن که ما الان اینجا هستیم و در نتیجه قبلش جای دیگه ای بوده ایم که می تونه همون جای اولمون باشه پس چنین جایی وجود داره یا لااقل می شه احتمال داد که می تونه وجود داشته باشه و برای بودن در اینجا باید از اونجا اومده باشیم و این در هم می تونه همون در ورود باشه نه لزومن در خروج که تو
نفر دوم: ولی رو به اینور هم باز نشد.
نفر اول: ها؟
نفر دوم: رو به اونور هم باز نشد.
نفر اول: خب این دلیل نمی شه که چون رو به هیچ وری باز نشده پس در نتیجه...آهان، خب لابد فقط یه بار باز می شده برای گذشتن در جهت ورود ازش و حالا ما باید دنبال درِ دیگه ای یا اصلا چرا دنبال دری چرا برای خروج اینهمه اصرار یا اصلن فقط به ورود و خروج مگه در فقط محضِ بعله قبول دارم درظاهر در
نفر دوم: اینجا کار دیگه ای ازمون بر میاد؟ چیز دیگه ای به نظرت می رسه جز عبور از در؟
نفر اول: احسنت خب منم همینو می گم برای همین باید ادامه داد نباید زود تمامش کرد چون بعدش دیگه کاری نمی مونه بخوایم انجام بدیم و خیلی عاطل و باطل فقط باید بشینیم همدیگه رو هاج و واج نگاه کنیم یا واسه سرگرمی و ردگم کنی دست به کارای احمقانه بزنیم که فکر نکنم موافق چنین رفتارهای دونِ شآنی مثل خودکشی دیگرکشی سادیسم مازوخیسم
نفر دوم: من ، در رو، اون درو، همینو، این درو، امتحان کردم، باز و بسته بودنش رو، امتحان کردم.
نفر اول: نه.تو امتحان نکردی.نباید امتحان کرده باشی. نمی تونستی امتحان کرده باشی.لزومی نداره.لزومی نداشته. چرا نمی فهمی؟ ورود و خروج معنی نداره. یا قبل و بعدش معنی نداره. ما فقط اینجا هستیم.
نفر دوم:واقعا بسته س.
نفر اول: دری وجود نداره.
نفر دوم:وقتی روتو اونور کرده بودی و یه بند حرف می زدی این کارو کردم.اول با یه دست.
نفر اول: درها فریبنده هستند.
نفر دوم:بعد با دو دست.
نفر اول: بی هویت، بی ماهیت
نفر دوم:بعد با بازوهام، باشونه م، باتموم تنم، وجودم، با همه ی انرژی و توش و توانِ فکری و ذهنی م.
نفر اول: دروغه. همه ش چرندیاته.
نفر دوم: با تخیل و تصورم. با ضمایر خودآگاه و ناخوداگاه فردی و جمعی مون.
نفر اول: مزخرفه.
نفر دوم: خیلی وقته از حضور اون در می گذره
نفر اول: معلومم نیست از اول بوده یا تو ساختیش و منم باورش کردم یا اینجوری که تو ساختیش باورش کردم.
نفر دوم: من نساختمش من فقط پیداش کردم یا حدسش زدم و بعد کشف شد. یا بود ولی بعدش شد!
نفر اول: و برای منم مهم شد یا بود یا اصلن نیست نبود ولی انگار هست یا یه چیزی می تونه باشه که نمی تونه باشه
نفر دوم: پس نیست؟
نفر اول: نه. چی؟
نفر دوم: در نیست؟
نفر اول: منظورت از این حرف...
نفر دوم: پس نیست. چیزی نیست. بیا ازش رد بشیم. از چیزی که نیست.
نفر اول: ببین من منظورم این نبود که نیست یا هست من میگم یه چیزیه که ناشناخته س و تو اجازه نداری حقیرش کنی یا خیلی بزرگش و اصلن چجور میشه از چیزی که نیست وقتی که نیست پس ازی نیست
نفر دوم: من بهش نزدیک شدم
نفر اول: دور بمون
نفر دوم: بهش ناخنک زدم
نفر اول: لکه دارش نکن
نفر دوم: امتحانش کردم
نفر اول: شدنی نیست غیر ممکن
نفر دوم:زور زدم...زور زدم...باز نشد...بسته موند...
نفر اول: من که ندیدم.من که نشنیدم.
نفر دوم:پس باید ببینی.باید بشنوی.
نفر اول: جلو نیا.جلو نیا.ولم کن.ولم کن
نفر دوم:بیاببین.خودت ببین.
نفر اول: نمی خوام.دوست ندارم.
نفر دوم:بیابشنو.خودت بشنو.
نفر اول: دوست ندارم.نمی خوام. مایل نیستم به زور در جریان تلاشهای تو
نفر دوم: تو یا به میل خودت همراه می شی یا چاره ای جز همراه شدن نداری، نشی و تا ابد هم خودتو به اون راه بزنی دیگه نه می تونی مانع خواسته های من بشی نه می تونی اقداماتمو ندید بگیری.. تهدید، تمهید، تعمید، تقدیس، تطمیع،
نفر اول: تکذیب
نفر دوم: تحمیق
نفر اول: تجمیع
نفر دوم: تر...تم... تس...
نفر اول: ترتیب، تشدید
نفر دوم: تصعید
نفر اول:....
نفر دوم:....
نفر اول: نوبت توئه، هنوز یه دونه عقبی، من دوتا گفتم!
نفر دوم: تحدید
نفر اول: تکراریه
نفر دوم: تحدید با ح جیمی
نفر اول: تمجید. تاکید هم واسه تحدیدت!
نفر دوم: تفعیل؛ واسه همه شون، برای همیشه ت، و دیگه تموم!
نفر اول: خرابش کردی تازه داشتم گرم می شدم.
نفر دوم: دیگه بیشتر از این نمی شد منتظر موند، دیگه وقتش رسیده، خیلی وقته وقتش رسیده، لااقل از قافله عقب نمون؛ شاید این یه همراهیِ تاریخیِ اجتناب ناپذیره.
(نفردوم نفراول را به چنگ می آورد و کشان کشان به سمت در می برد.او دست و پا زنان مانع می شود.اما نیروی خشم و ترس و اطمینان، به نفردوم قدرت آنی و مهلکی داده است.نفراول را با شانه و کمر محکم به در می کوبد. دستگیره را پائین می کشد و فشار می دهد.)
نفر دوم:می بینی؟می بینی؟بسته س.بسته س.
نفر اول: نه.نباید. چیزی که نیست یا هست پس نباید.
نفر دوم:زور بزن.فشار بده.بسته س.بسته.پس باز نیست.بسته س.
نفر اول: نه اینجور نیست اینم می تونه تلقینِ تصورِ دستیابی به نتیجهی نهایی پس از یک ناکامیِ طویلِ بشری و گیجاگیجیِ تاریخی...
(او هم به دیگری ملحق می شود و بی تابانه و درمانده فشار می دهد و زور می زند. دادشان در می آید. رگهاشان بیرون می زند. سرخ و سیاه می شوند. ناگهان در گشوده می شود و به آن سمت در یله می شوند. سکوت و تاریکی کوتاه .)
صحنه ی دوم؛ کوتاه
( آندو را می بینیم در آستانه ی یک اتاق مشابه همان اتاق اول ... هاج و واج و مات و مبهوت بلند می شوند و اطراف را نگاه می کنند. با دهان های باز به سمتی نزدیک می شوند و به هم زل می زنندو دوباره به آن نقطه خیره می مانند که گویا باید دری دیده باشند بسته!)
نفر اول: منکه گفته بودم. دری در کار نبود. ما همونجای قبلی هستیم.
( و سپس تاریکی)
***
محمود ناظری کارشناس ارشد ادبیات نمایشی - دانشکده هنرهای زیبا تهران، اهل خرمشهر و ساکن شیراز..نمایشنامه نویس و ترانه سرا...کتابهای چاپ شده: ناخوانده و نمایش زنان بی حضور آقایان-خوابیدن زیر صفحه حوادث روزنامه-فصل بهارنارنج-یک اتاق با دو در- بی بال پریدنارو ول کن- حال من خیلی خرابه...// برنده نخستین جایزه دوسالانه نمایشنامه نویسی ایران(ناخوانده)84-85- برگزیده اول دومین مسابقه ادبیات نمایشی ایران (یک اتاق با دو در)86-و...متن برگزیده برای چاپ و نمایشنامه خوانی در جشنواره بیست و هفتم فجر87 از درون به برون.