آن وقت که بخواهی بفهمی چرا اینجوری هستیم
نمایشنامه
محمود ناظری
اشخاص بازی
آقا
خانم
عمه
صحنه و توضیح
اتاقی با دو صندلی چرخ دار در طرفین که آقا و خانم روی آن نشسته اند. میز گرد و کوچکی وسط اتاق قرار دارد و به پایه های آن دو طناب متصل شده است که دو سر آن در دست آقا و خانم است. روی میز فلاسک چای با دو استکان و قندان دیده می شود. روی در چوبی اتاق که رو به رو قرار دارد، دریچه ای تعبیه شده است که از بیرون باز و بسته می شود. طناب های پیچ در پیچی که از هر طرف کشیده شده اند و به نقاط مشخصی محکم شده اند مثل کنار کمدچه، در اتاق و جاهای دیگر
صحنه اول
وقتی پرده باز می شو د آقا دست راستش را درون پیراهن روی قلبش گذاشته و سرش را به آن سمت کج کرده است و با دست چپش روی دسته صندلی ضرب می گیرد. خانم عینکش را با پایین دامنش پاک می کند
خانم : کثیف شده
آقا : بله کثیف شده
خانم : من دارم عینکم رو می گم .
آقا : عینک ! ولی من صندلیمو می گم .
خانم : شیشه های عینکم خیلی کثیف شده .
آقا : لبه ی این صندلی منم همین طور .
خانم : صندلی تو؟ هر چی باشه مالکیت یک عینک فرق می کنه .
آقا : صندلی مال منه برای اینکه روش نشستم .
خانم : خیلی جاها صندلی هست که روشون می شه نشست. سینماها، نیمکت های توی پارک.
آقا : صندلی های ثابت.
خانم : صندلی های متحرک هم هست .
آقا : اتوبوسا رو می گی .
خانم : و نیمکت های مخصوص قطار ، ولی مال آدم نمی شن!
آقا : خب معلومه !
خانم : به خودت بگو !
آقا : چی به خودم بگم ؟
خانم : تو گفتی صندلیم ، منم گفتم چرا اون صندلی باید مال تو باشه؟ گفتی واسه اینکه روش نشستم، گفتم آدم ممکنه روی صندلی های زیادی بشینه، اما بهش تعلق نداشته باشه .
آقا : من روی این صندلی نشستم پس مال منه. یعنی هم روش نشستم هم مال منه. اما اگه ایستاده باشم، نه روش نشستم، نه مال منه ! صندلی مال اونیه که روش نشسته باشه.
خانم : خب اینو از اول بگو! جوری گفته بودی که انگار صندلی همیشه مال توئه .
آقا : خب مگه نیست ؟
خانم : منظورم اینه که گاهی وقتا نیست، مثلا همون چند باری که احتیاج پیدا می کنیم .... رفع حاجت کنیم !
آقا : لازم نیست از این چیزا حرف بزنی . آدم چقدر باید بی مراعات باشه که از عادات حیوونیش حرف بزنه .
خانم : خیال نکن منم خیلی اصرار دارم فقط از این چیزا حرف بزنم .
آقا : اصلا ما چرا باید اینقدر حرف بزنیم که کم بیاریم و مجبور بشیم نامربوط بگیم .
خانم : شاید یه روز ناغافل چیزایی رو که باید بگیم و فراموش کردیم، به زبون بیاریم .
آقا : چی ها رو ؟
خانم : فعلا نمی دونم !
آقا : باز داری مرموز حرف می زنی ! { و سکوت }
خانم : راستی به نظرت ما دو تا زیاد حرف می زنیم ؟
آقا : شاید به اندازه کافی حرف می زنیم .
خانم : برای ما به اندازه کافی یعنی اونقدر که حرف زدن بهمون مجال فکر کردن نده تا اذیت بشیم .
آقا : یه جا ، یادم نیست کجا ، خونده بودم زن و شوهرا حق ندارن در مورد همه چی حرف بزنن ، یا شاید نوشته بود نباید ! اما ما از هر چی که بشه حرف می زنیم .
خانم : چقدر صغری کبری می چینی . سرم رفت.
آقا : کجا رفت ؟ من که نمی رم برم واست بیارمش .هر چی هم خواهش کنی فایده نداره .اخرش ناچار می شی عمه رو صدا بزنی .
خانم : هیچ وقت!هیچ وقت حاضر نمی شم اونو صدا کنم که برام کاری کنه .هیچ وقتم نشده تا حالا ازش چیزی خواسته باشم .
آقا : همش محض اینکه عمه خودش وضیفشو می دونه .خودش کارشو می کنه .
خانم : بعضی وقتها تحمل کردنی نیست .وقتی از آدم می پرسه کاری داریم که برامون انجام بده ، نمی تونم خودمو کنترل کنم . به خصوص که اونجوری صدامون می کنه .
آقا : چه جوری ؟
خانم : خودت می دونی پس دیگه نپرس .
آقا : دوست دارم از تو بشنوم ! آخه بامزه می گی!
خانم : ول کن !حوصله شو ندارم.
{دریچه در باز می شود و عمه سرش را تو می کند }
آقا : خب می دم عمه واسه ت بخره !
خانم : چی ؟
آقا : چه قدر می خوای ؟
خانم : چی ؟
آقا : حوصله !
خانم : گفتم حالا واقعا می خواد یه هدیه برام بخره !
عمه :کاری ندارین ؟ کاری نداری زن داداش ؟ کاری نداری داداش ؟
خانم : نه ! نه ! منکه کاری ندارم. اونم نداره!
عمه : فقط می خواستم بدونم کاری دارین یا نه ؟گفتم شاید کاری دارین نخواسته باشین صدام کنین، زن داداش! که لابد ملاحظه مو کرده باشین ، داداش!
خانم : حرف زدنش !حرف زدنش!
آقا : کاری نیست عمه ، می بینی که !
خانم : دریچه ! دریچه !
آقا : عمه ؟ عمه ! دریچه {عمه پیداست که آهسته برمی گردد و دریچه را می بندد }
خانم : لفتش می ده . فضولی می کنه. عمدا می کنه . می کنه که لج منو در بیاره . می دونه که با این کاراش عذابم می ده. زن داداش گفتنش . داداش گفتنش . نگاه کردنش .
آقا : حالا دیگه رفته. مگه نرفته؟ نگاه کن عزیزم ! دریچه رو بسته و رفته . سعی کن به اعصابت مسلط باشی . خودتو کنترل کن . مثلا ... مثلا ده بار پشت سر هم بگو ... بگو ... بگو ...
خانم : چی بگم ؟
آقا : بگو ... بگو ...
خانم : بگو ! بگو ! ده بار بگم بگو ؟
آقا : اره بگو ! همینو بگو . بگو ، بگو. ده بار بگو
خانم : بگو بگو بگو بگو بگو بگو ........... نه! دست بر نمی داره . آروم نمی گیرم.
آقا : آخه چی ؟ چی دست برنمی داره ؟
خانم : یه چیزی. یه چیزی. داره جونمو بالا میاره. نمی تونم ... نمی تونم ...{ به خود می پیچد . سرش را میان دستاش می فشارد } منو نگه داشتین زجرم می دین . دارین زجرم می دین .
آقا : عینک ! عینک !دیگه بس کن . عینک !
خانم : نمی تونم فکر نکنم . سرم منفجر می شه !
آقا : خیلی خب !عینک !
خانم : چی ؟
آقا : عینک . از بس نذاشتیش رو چشمات ، از بس گرفتی دستتو کشیدیش این طرف و اون طرف...
خانم : کثیف شدن ؟
آقا : نه !کثیف نشدن .تمیز شدن .شاید از صافی ترک بر دارن ! از بس شیشه هاش مالیده شد به دامنت .
خانم : پس داشتی نگاشون می کردی ! داشتی به پاهام نگاه می کردی .
آقا : نه اینکارو نمی کردم .
خانم : چه جوری بودن؟ یعنی چه جوری ان ؟ چون بازم داری زل می زنی . بازم چشمتو که می دزدی پاهامو نگاه می کنی .
آقا : منکه از عمد نگاه نمی کنم .همینطوری چشم آدم می گرده .
خانم : به خودت چی می گی ؟ می گی کی می تونست جز تو با همچین زنی سر کنه که... که پاهاش ...
آقا : داری خودتو عذاب می دی، در حالی که مجبور نیستی این کارو بکنی. ببین ! ببین ! این خودتی که پی یه حرفو می گیری می کشونی به اینجا. بعدشم مثل ابر بهار گریه می کنی .
خانم : من مثل خودم گریه می کنم چون الکی گریه نمی کردم که شبیه چیزی باشه .فقط وقتی آدم زورکی گریه می کنه می تونه شبیه چیزی یا کسی بشه. من آخرش از پیشت می رم . می رم و تنهات می ذارم .
آقا : اگه از پیش من بری مثل این می مونه که من از پیشت رفته باشم . اگه تنهام بذاری انگاری منم تو رو تنها گذاشته باشم . من اگه بمونم تو بری ، اونوقت من تنها می مونم تو هم تنها می ری !
خانم : شایدم ! خب که چی ؟
آقا : می مونی ! می مونی ! می دونم که می مونی!
خانم : می مونم ! می دونی !
آقا : اره می دونم ، می دونم که می مونی !
خانم : اینقدر بازی در نیار .
آقا : کی بازی در میاره ؟ کی داره بازی در میاره ؟ من بازی می کنم یا تو بازی می کنی ؟
خانم : دست از این بازیات بردار .
آقا : مگه ما داریم بازی می کنیم ؟
خانم : منظورم همین بازیه که مثلا هی می گی بازی .
آقا : می دونی چیه ؟ داری بدعنق می شی .
خانم : من دیگه نمی خوام همه ش خودمو بزنم به اون راه !
آقا : کدوم راه؟
خانم : می خواد یه اتفاقی بیفته . خودمون می دونیم و منتظرش هستیم .اما می ترسیم ازش حرف بزنیم .
آقا : بخاطر خودت بود . یادت رفت ؟ تو همیشه دو دلی! هیچوقت نشده یه تصمیم قطعی بگیری .اولش می گی بهتره خودمونوبا این حرفا عذاب ندیم حالا داری می گی....
خانم : اگه منم چیزی گفتم بخاطر تو بود. ( مکث )
آقا : خنده داره ! همه ش داریم بخاطر همدیگه کارایی که دوست نداریم می کنیم !
خانم : دست بردار!
آقا : بردارم ؟ دستمو بردارم ؟ از رو پاهام دستمو بردارم ؟ باشه بیا ! ولی ورش می دارم و ازش کار می کشم . ( طناب را کشیده میز را پیش می اورد ) چیزی می خوری ؟ چی می خوری ؟ بهرحال اینجا فقط چای هست و منم هردوتاشو پر کردم . اول تو !
( دستانش را از هم می گشاید و منتظر می ماند. زن میز را سمت خودش کشیده چای را جرعه جرعه می نوشد و مرد فقط زل می زند. سپس زن لبآنش را خشک کرده کنار می کشد و مرد میز را سمت خودش می کشد و به همان ترتیب چای می نوشد و زن فقط زل می زند ... در جایی ساعتی ده بار زنگ می زند. هردو ذوق زده محل صدا را می جویند. عمه دریچه را باز می کند.)
آقا : دیگه چیه عمه ؟
عمه : اول برجه. می خواستم بهتون بگم امروز اول برجه و حالام ساعت ده س !
آقا : خب می گی چی کار کنم؟ یه جوری حرف می زنی که انگار اومدی حقوقتو بگیری .
خانم : کدوم حقوق ؟ ببینم این قضیه ی حقوق دیگه چیه ؟
آقا : دارم همین جوری می گم .
خانم : پس تو با این شندرغازی که می گیری به اونم حقوق میدی، در حالی که...در حالی که ...
آقا : خودت می دونی که من همچین کاری نکردم. اگه یه نفر غریبه بود ممکن بود که یه چیزی بهش بدم، اما خودت می دونی که به عمه چیزی نمی دم. اون همینکه خورد و خوراک و جای خوابش تامین می شه راضیه. اما اگه کس دیگه ای بود ممکن بود یه چیزی ...
خانم : یه چیزی ! یه چیزی ! آخه کدوم یه چیزی؟ با این چندر غازی که تو می گیری !
آقا : چندرغاز نیست. هیچم چندرغاز نیست .
خانم : هست .
آقا : هست یا نیست ، تنها دخلمون همینه . ما که نمی تونیم کار دیگه ای بکنیم .می تونیم ؟
خانم : پس داری سرم منت می ذاری . جلوی عمه داری کوچیکم می کنی ...داری ...
آقا : جلوی عمه ؟
عمه : اول برجه. باید دوباره بهم وکالت بدین، به تاریخ امروز امضا کنین که برم حقوق بگیرم .
آقا : حقوق ما رو عمه! باید بگی برم حقوقتونو بگیرم .
عمه : ساعت دهه!
آقا : یه بار گفتی عمه . خیلی خب بیا تو و میز رو هم مرتب کن . گمونم تهش چیزی نمو نده باشه.
خانم : اینقدر تکونش نده شیشه ش می شکنه . اگه چای رو گرم نگه نداره باید انداختش دور .
آقا : اگه قرار باشه با این تکون ها خراب بشه همین الآن می ندازمش دور. اینو ساختنش که تکونش بدن و خراب نشه .
خانم : هیچوقت یه فیل رو روی صندلی نمی نشونن !
آقا : معلومه. کرگدن رو هم نمی نشونن. اما ممکنه یه اسب آبی یو روی صندلی بنشونن. تو سیرک !
عمه : چه کار کنم داداش ؟
آقا : هنوز ایستادی ! خب چی بود عمه ؟!
خانم : اول برج ، وکالت ، حقوق ، میز و چای ، تو رو خدا تمومش کن .
آقا : خیلی خب !خیلی خب ! { طنابی را که به در متصل است کشیده به آن سمت می رود } فقط یادم رفت چه کار داشت. چیزی نیست که خودتو ناراحت می کنی. بیا تو!
{ در را باز کرده خودش طنابی دیگر را گرفته سر جایش بر می گردد .عمه ، پیرزن همچنان سر پا مانده یی ست ! }
آقا : ناهار چی داریم عمه ؟
عمه : تو از بچه گیت همیشه همین سوالو کردی، همیشه هم غذاتو خوردی .
آقا : فایده ش اینه که معده مو آماده خوردنش می کنم !
{ عمه روبرویش ایستاده است. مرد دستش را دراز می کند. عمه دوباره به آهستگی فلاسک و استکان را بر می گرداند، برگه ای از توی یقه اش در آورده بهش می دهد. آقا آن را به دقت می خواند. سپس دنبال قلم گشته و عمه قلمی از توی یقه اش به او می دهد و آقا با احتیاط و دقت آن را امضا می کند و سپس با تاخیر بهش بر می گرداند. تمام اینها خانم را بی تاب می کند و عمه را می پاید که دوباره بساط چای را برمی دارد و آهسته بیرون می رود ، در را می بندد و دریچه را باز رها می کند }
خانم : دریچه ! دریچه !
آقا : عمه!عمه! امروز چه روزیه عمه ؟ {عمه در همان حال پنجه اش را نشان می دهد و دریچه را می بندد} امروز پنجشنبه س ؟
خانم : پریروز سه شنبه بود. چون یه نامه داشتیم یادم مونده .
آقا : یه نامه ؟ ... آره نامه داشتیم. پس کجاست ؟ چه کارش کردیم ؟
خانم : دادیم به عمه تا بذاره تو جعبه مخصوص ، پیش بقیه نامه هامون . نامه هایی که هفته های گذشته داشتیم .
آقا : آره. که بذارتش پهلو بقیه ی نامه هایی که هفته های گذشته داشتیم ، توی پاکت مخصوص .
خانم : همینطوره.
آقا : همینطوره! با وجود این یادم نمی یاد که ...یادم نیست که درباره ی چی بود . درباره ی چی بود عزیزم ؟
خانم : چی درباره ی چی بود ؟
آقا : نامه . نامه ای که داشتیم .
خانم : تو کدوم نامه رو می گی ؟
آقا : همون نامه که تو این هفته داشتیم ، پریروز سه شنبه ! یادت اومد ؟
خانم : پریروز ، سه شنبه ! سه شنبه پریروز ! نه چیزی یادم نمی یاد!
آقا : ولی من یادمه. عمه اورد بهمون داد. صبح اوردش و ما تا عصر داشتیم می خوندیمش. بعد عصر اومد اونو گرفتش برد تو جعبه مخصوص گذاشت.
خانم : خب ؟
آقا : ازمون دعوت شده بود که در مراسم یاد بود شرکت کنیم. ذکر شده بود از تمام اونایی که تو جنگ کشته دادن دعوت بعمل اومده .
خانم : ولی ما شرکت نکردیم .
آقا : درسته. شرکت نکردیم .
خانم : دعوت نامه دیر به دستمون رسید. به موقع نرسید و ما هرچی ام عجله می کردیم ، نمی تونستیم به مراسم یاد بود برسیم. چون نامه رو سه شنبه دریافت کردیم و مراسم روز دوشنبه برگزار می شد. یعنی روز قبلش .
آقا : درسته!
خانم : زیاد درست نیست ! اون دعوت نامه و قضیه مراسم یادبود مال دو هفته قبل بود ! متن این یکی نامه یه چیز دیگه بود . واسه همین اولش دلخور شدی !
آقا : جوری می گی که انگار اون یه نامه مخصوص بوده. تازه قرار بود این موضوع رو فراموش کنیم .
خانم : نمی دونم . فقط ازم پرسیدی ، که گفتم یادم مونده پریروز سه شنبه بود .
آقا : پس امروز پنجشنبه س. چه اتفاقی ! عجیب نیست ؟
خانم : هیچی عجیب نیست . امکان هر اتفاقی هست .
آقا : ولی تو تموم عمرم این اولین باره که یه پنجشنبه اول برج از آب در می یاد . تا حالا هیچ وقت نشده بود که پنجشنبه اول برج شده باشه. به گمونم این اولین مرتبه س !
خانم : می خوای بگی مضحکه !
آقا : از اتفاقات نادره . مثلا چند وقت پیش ، درست نمی دونم کی ، فقط یادم هست که مال گذشته س ، یه مگس نشسته بود رو نوک دماغم . درست نوک دماغم و هرچی رو به بالا فوت می کردم نمی رفت .هرچی دماغمو تکون می دادم از جاش تکون نمی خورد که وز کشداری کنه و دربره! مضحک اینه که اولش که نشسته بود رو دماقم باخودم شرط بسته بودم بدون اینکه از دستام استفاده کنم فراریش بدم یا اگه شده گیرش بندازم !
{ سکوت. خانم شیشه های عینکش را پاک می کند. آقا روی لبه صندلی ضرب می گیرد . سپس برای مدت طولانی به هم خیره می مانند}
خانم : خب ؟
آقا : خب، چی؟ چی، خب؟
خانم : منظورم اینه که باهاش چه کار کردی؟ اگه می خوای بپرسی با کی ، با مگس. با مگسی که نوک دماغت نشسته بود و فرار نمی کرد چه کار کردی ؟
آقا : دیگه فکرشو نکن. بی خیالش !
خانم : هر کاری می کنم نمی تونم چیزایی رو که می دونم به زور فراموش کنم .
آقا : فقط مضحک بود. همین . از اتفاقات نادر زندگیمون نبود!
خانم : ولی دوست دارم بدونم . خب چی شد ؟ آخه چی شد؟ یعنی به خودم می گم ممکنه چی پیش اومده باشه ؟ ممکنه چه جوری از شر مگسه خلاص شده باشی ؟!
آقا : محلش نذاشتم . مگسه هم آخرش خودش رفت. خسته شد و گذاشت رفت .
خانم : ولی این تو بودی که خسته ش کردی. خیال می کنی من حواسم نبود؟ تموم مدت مواظبتون بودم. هردوتون! دو تا موجود خیلی با حوصله و سمج بودین .
آقا : هرسه تامون! تو هم که تو نخ ما رفته بودی ، تموم اون مدت ، حوصله کرده بودی . مضحکه! یا نادره ؟
خانم : یادت می یاد توی تاریکی نشسته بودی و همه ش می خواستی سیگارتو آتیش بزنی؟ تو کوچه داد می زدن خاموشی خاموشی! روبروم نشسته بودی. چشماتو می دیدم. بچه مون رو پاهام خوابش برده بود و همینکه تنه مو یله دادم به عقب که یه بالش تو تاریکی از پای دیوار پیدا کنم، یه چیز سنگین داغ ، خیلی سنگین خیلی داغ ، افتاد رو پاهام. خودم یه طرف افتادم بچه مون با پاهام یه طرف .
آقا : منم پرت شدم .
خانم : تو نشستی و همینطور زل زدی به پاهای من. اونقدر که خودتم فلج شدی .
آقا : اولش گفتن کمرت شکسته. بعد گفتن باید عملت کنیم. شاید نخاع بود ، شایدم چیز دیگه ای. هر چی بود بالای رونم سیاه کرده بود .
خانم : ولی فقط مال این نیست. مال اینم بود که نشستی و بهم زل زدی. همینجور موندی و خون تو رگای پشتت خشکید .
آقا : شایدم این بود. ولی فقط این نبود !
خانم : تو از بسکه راه نرفتی ، دیگه راه نرفتی. دیگه نتونستی راه بری چون خودت نخواسته بودی .
آقا : حالا چی ؟ حالا نمی خوام ؟
خانم : بدبختی اینه که آدم اون موقع که باید بخواد نمی خواد ، وقتی نباید بخواد می خواد ! تو الآن باید بتونی.
{ سکوت و بعد } خسته شدم !
آقا : به این زودی؟ تازه هنوز ظهر نشده، تا شب چه جور می خوای سر کنی ؟... قرار شد صبح ها دیرتر پاشیم، ظهرها به زور هم که شده یه چرت بزنیم و تا شب حسابی روده درازی کنیم و کارهای دیگه. یادت رفت؟ با هم سر این برنامه ی روزانه توافق کردیم .
خانم : از وقتی اون نامه اومده ...
آقا : ما پاره ش کردیم.
خانم : نکردیم. ترسیدیم تکه هاشو پیدا کنن، بیان سراغمون. خواستیم بسوزونیمش گفتیم نکنه یه وقت بوش به مشامشون برسه و لو بریم که اینجاییم !
آقا : ولی ما می تونیم پیش خودمون خیال کنیم که انداختیمش دور ...
خانم : تازه اون یه نامه نبود، یه دستورالعمل بود!
آقا : هر چی که بود!
خانم : ولی...
آقا : دیگه ولی نداره!
خانم : اونا می فهمن محل نذاشتیم .
آقا : حالا کو تا اون موقع . می شنوی؟ گوش بده ! می شنوی؟ (سکوت مدتی حکمفرما می شود)
خانم : خیال می کردم دیگه گوش نمی دی . الآن دارن یه آینه ی قدی می برن. برای همین اینقدر ساکته !
آقا : منظورم سر و صدای اون جا به جایی ها نبود! گوش بده؛ خیلی دوره!
خانم : جا به جایی ؟! اونارو دارن می ندازن بیرون، اونوقت تو به همین راحتی می گی جا به جایی؟
آقا : داره نزدیک می شه . اگه بی احتیاطی نبود از تو پنجره دید می زدم .
(دسته ی عروسی با ماشین و سر وصدا راه افتاده است. برای لحظاتی هر دو در خاطرات سیر می کنند. صدا گم می شود و نگاهشان به هم تلاقی می کند)
آقا : وقتی فکرشو می کنم می بینم خوب شد، خیلی خوب شد که خودمون یه مجلس درست وحسابی راه انداختیم. خیلی هارو دعوت کردیم. خیلی هام بی دعوت اومدن. چه قدر چراغونی کردیم. چه قدر صندلی گذاشتیم.
خانم : بعدش هیچکی حوصله ی جمع وجور کردن اونهمه چیزو نداشت. یه عالمه ظرف و ظروف رو دست زنها مونده بود!
آقا : نه که حوصله نداشته باشن! خسته بودن. همه ازخداشونه تو عروسی خوش خدمتی کنن.
خانم : عروسی مون پنجشنبه شب بود. مثل بیشتر عروسیها.
آقا : چراغونی کردیم. صندلی گذاشتیم. شام دادیم. مثل خیلی ها.
خانم : مثل خیلی ها نه. همه که از دستشون بر نمی یاد.
آقا : حالا که فکرشو می کنم می بینم خوب شد، خیلی خوب شد که از دست ما بر اومد. آدم یاد اونوقتا که می افته فقط محض همین چیزاست. بالاخره باید پشت سر آدم یه چیزی باشه که با غرور ازش حرف بزنه. آشنایی ما چون ساده بود، عروسی مونو مفصل برگزار کردیم ! (دسته ی عروسی باز عبور می کند) حالام وضعی شده که خوشحالی نوبره! اینام راه افتادن به همه نشونش بدن.
خانم : پس ما بدبختی مونو داریم از بقیه قایم می کنیم ؟
آقا : چی یه؟ می خوای راه بیفتیم تو خیابونا، همه جا، خودمونو نشون همه بدیم که یادشون بیاد پا دارن؟ که تازه فقط تو نخ این می رن که ما پا نداریم!
خانم : خودت بگو !
آقا : که چی ؟
خانم : نمی دونم سر چی داریم جر و بحث می کنیم .
آقا : ما که جر و بحث نمی کنیم. داریم معمولی حرف می زنیم !
خانم : فقط داریم حرف می زنیم. هیچ جر و بحثی هم در کار نیست ! به خاطر هیچ موضوع خاصی هم نیست!
آقا : پس چی؟
خانم : هیچی! اصلا ً هیچی !
آقا : خب دیگه. پس چرا می گی اصلا ًهیچی، انگار واقعا ً یه چیزی هست.
خانم : پس نیست؟
آقا : تو دلت می خواد باشه ؟ واقعا ً می خوای ؟ { مکث و سکوت } برای ما همون بهتره که فقط حرف بزنیم .
خانم : از هرچی که بشه ، نه هرچی که می شه !
آقا : بشه یا می شه! فرقش چیه که هی داری می گی؟ ...اصلا ً تو خیال می کنی میشه یا بزه !؟
( سکوت. مرد به طرف کمدچه راه می افتد. زن به ظاهر حواسش به او نیست. مرد شیشه ی کوچک عطر را بیرون آورده به خودش عطر می زند)
خانم : ( بی آنکه نگاهش کند) بوی عطر تا اون سر عالم هم می ره. اونوقت همه فکر می کنن تو این خونه اصلا ًمردی نیست .
آقا : (عطر را در جیب پیراهنش می تپاند و بر می گردد) تو بوی گلا رو دوست داری .
خانم : من بوی یه مردو ترجیح می دم !
آقا : بعضی وقتا حرفهای عجیبی می زنی. من فقط ازت پرسیدم امروز چند شنبه س و تو صحبت رو گرفتی کشوندی اینجا!
خانم :ولی من یادمه که اینو از عمه پرسیدی.
آقا : عمه؟ (به دریچه نگاه می کند )
خانم : دیر کرده معلوم نیست کجا رفته ؟ چه کار می کنه؟
آقا : اگه آدم توداری نبودی می گفتی معلوم نیست با پولها کجا رفته، با پولها چه کار می کنه؟ ... یعنی با پول ها فرار کرده؟ رفته بانک؛ چون اول برجه پول گرفته بعدشم راهشو کشیده رفته! رفته......رفته...... کجا رفته؟
خانم : خواهرت زرنگ تر از این حرفهاست. به خاطر چندرغاز ما رو ول نمی کنه. هیچ وقت نشده فرار کرده باشه .
آقا : ولی دیر کرده .
خانم : خب اون پیره. دیدی که چه جور راه می ره؟ نباید توقع داشته باشی که زود برگرده .
آقا : ولی تو داری حرف خودم رو به خودم می زنی .اینا رو من باید به تو بگم .همیشه این تویی که می گی دیر کرده . که می گی عمه آب زیر کاه س ! زرنگه!
خانم : آها! خب عوضش باید بهت بگم خواهرت زرنگ تر از این حرفاست که پیاده بره. با درشکه می ره !
آقا : با چی؟
خانم : می گرده و یه درشکه پیدا می کنه. نه، نمی گرده. فقط سوار می شه .می تونه خیال کنه که سوار درشکه شده.
آقا : درشکه توی اینهمه ماشین! فکرشو بکن یه درشکه چی پیر با عمه ی پیر پشت چراغ قرمز ایستاده باشن. یا نه! خنده داره که راه بیفتن وسط خیابون، راه بندون راه بندازن! بعدش....
خانم : بعدش چی؟
آقا : بعدش یه مأمور راهنمایی .. با برگ جریمه ش سر برسه و بگرده دور و بر درشکه....
خانم : درشکه که برف پاک کن نداره.
آقا : ده همینه که خنده دار میشه. اون وقت هی بگرده هی بگرده ! آخرسر برگ جریمه رو بذاره تو دهن اسبه،لای دندوناش....
خانم : ...چی؟کجا؟- لای دندونای اسبه ... اونم بخوردش!
آقا : حالا گوش کن تا بقیه شو برات تعریف کنم. بعدش درشکه چی از ترس این که درشکه توقیف بشه، اسبهه رو ببره جراحیش کنن و قبض جریمه رو قبل از هضم شدن، بیرون بیارن.
خانم : جراحیش کنن! ببرنش اتاق عمل !....
آقا : اونقدر تو معده ش بگردن تا آخرش قاطی چیزایی که خورده یه کاغذ له شده رنگ و رو رفته پیدا کنن ....بعد ببرنش....
خانم : باز ببرنش. کاغذو ببرن یا اسبه؟...اسبه رو ببرن ؟
آقا : برگ جریمه رو ببرن آزمایشگاه...
خانم : .... چه حرفها....
آقا : تازه خرج تموم این کارا رو عمه بده. هی دست کنه تو کیف گنده ش و هی از رو حقوق بازنشستگی افتخاری و پیش از موعد من پول برداره !
خانم : تو هم هی این چندرغاز رو به رخم بکش!
آقا : تو هم هی سرکوفتم بزن هی بگو چندرغاز، چندرغاز... اصلا ً می دونی چندرغاز یعنی چی؟
خانم : چندرغاز؟
آقا : بله!چندرغاز!
خانم :چندرغاز، چندرغازه دیگه!
آقا : چندرغاز کلمه ی مزخرفی یه.
خانم : آره! چندرغاز مسخره س.
آقا : هیچی این جور صدا نمی ده که هی پشت سر هم بگه چندرغاز چندرغاز چندرغاز....
خانم : شاید مال یه جونوره که یادمون نمی یاد. بذار ببینم ! چندرغاز ، چندر...غاز، چندر، غاز چندر،غاز چندر .....
آقا : چندر غازه ! غازچندر نیست.
(عمه دریچه را باز می کند سرش را تو می کند)
خانم : منم که همینو گفتم.
آقا : تو چی رو گفتی؟
خانم : همون که تو گفتی منم گفتم .
آقا : من چی گفتم؟
خانم : نمی دونم .
عمه : کاری نداری زن داداش؟ کاری داری داداش ؟
آقاوخانم : تو کاری داری ؟
خانم : ولی تو کار داشتی .
آقا : یادم نیست. تو یادته عمه؟
عمه : چای آماده س.
خانم : پس کوش؟ پس چرا نمی یاریش اگه آماده س؟
عمه : تو دستمه!
خانم : خودتی !خودتی! می بینی؟ چرا هیچی بهش نمی گی ؟ چرا جلوشو نمی گیری ؟
آقا : تورو خدا تا ده بشمار و عصبانی نشو! چی شد؟ من متوجه نبودم . نفهمیدم . مگه چی بود عزیزم؟
خانم : داره بهم فحش می ده !
آقا : بده. خیلی بده . بعله! نارحت کننده س.
خانم : فقط می تونی همینو بگی؟
آقا : می گم خوب نیست اگه کسی به کسی فحش بده. اگه!
خانم : چرا داری می گی اگه؟ اینقده هم روش فشار می یاری ؟
آقا : من تا حالا به کسی یا چیزی فشار نیاوردم !
خانم : تو اصلا ً بلد نبودی فشار بیاری!
آقا : همینطور می خوای جلوی عمه ازاین حرفهای کثیف خصوصی بزنی ؟
خانم : عمه؟ تو رو خدا می بینی چه بی سر و صدا اونجا وایساده؟!
عمه : دیگه ظهره. چای رو می برم می گذارم برای بعد از نهار .
آقا : گفتی نهار عمه؟
عمه : چای. دارم چای رو می گم.
آقا : حالا فهمیدم! می خوای بیای تو!
(باطناب جلو رفته در را باز می کند.عمه چنان پیرزن سرحالی ، فلاسک و استکان ها را روی میز می گذارد. ساعتی درجایی دوازده ضربه می زند)
آقا : عمه تو هیچ متوجه می شدی که داره ظهر می شه؟
عمه :ناهار داره آماده می شه.
آقا : پس امروز اول برجه و تو حقوق منو رفتی گرفتی .
عمه : اول برج بود . دیگه اول برج نیست!
خانم : شما دو نفر! شما دو نفر! ...عمه! باید بیست و چهار ساعت کامل بگذره، تو یک ظهر و یک شب بخوابی، سه بار شکمتو پر و خالی کنی ، کلی وراجی کنی و زجر بکشی تا بشه گفت امروز دیگه امروز نیست، یه روز دیگه س!
عمه : از بانک که بیرون اومدم یه نفر به یکی که ازش پرسیده بود، می گفت اول برجه. اونموقع من دوباره برگشتم جلوی همون باجه ی همیشگی؛ گفتم اول برجه! انگار اول برجه! جوونک گفت شما همین الآن مراجعه کرده بودین.
آقا : مراجعه کرده بودی یا نه؟ راست می گفت که مراجعه کردی ؟
عمه : من گفتم ولی بازم اول برجه. معلومه که بازم باید بیام. اونوقت طرف یه خرده فکر کرد، بعدش گفت ولی الآن دیگه اول برج نیست. ازش گذشته.
آقا : شاید خواسته بهت کلک بزنه. چون خیلی عجیبه که دیگه اول برج نباشه اما هنوز پنجشنبه باشه .
خانم : عجیب تر از اون اینه که ما هنوز ناهارمونو نخوردیم .
(عمه چابک راه می افتد و آقا پشت سرش با طناب پیش می رود. در را می بندد)
خانم : دریچه! دریچه!
آقا : نمی خواد داد بزنی. می بینی که خودم دارم می بندمش. (دریچه هر بار پایین می افتد. تا اینکه عمه از پشت چفت آن را می زند ) دیدی؟
خانم : دیدم! دیدم که کی تندی دریچه رو بست؛ کی بود که بهت کمک کرد وگرنه .....
آقا : خواهش می کنم حرفتو نخور! بقیه شم بگو. من هیچ ناراحت نمی شم .
خانم : چرا تو بخوای ناراحت بشی؟ من دارم عمه رو می گم که تندی دریچه رو بست. که فرز اینور اونور می ره و عمدا ً اینکارا رو می کنه که لج من یکی رو در بیاره.
آقا : خودتم می دونی اگه عمه با یه لاک پشت مسابقه دو بذاره، حلزونه قالش می ذاره! این خیلی بی انصافی یه که راجع به عمه همچین حرفهایی بزنی.
خانم : یعنی می خوای انکار کنی که خواهرت مثل یه پسربچه ی شیطون بلای تازه پا، داشت راه می رفت، حتی می دوید؟
آقا : می دوید؟ کی؟ حتما بچه گیهاشو داری می گی! ولی اونموقع تو که نبودی تا ببینی ! شایدم چون پا داشتی، می تونستی هر جا که دلت می خواد بری، برای همین پیش ما نبودی.
خانم : من دارم همین الآنو می گم.همین الآن که چای آورد؛ بعدش تو رفتی درو بستی و اون دریچه رو نبست، بعدشم کمکت کرد ببندیش.
آقا : درسته! من دریچه رو بستم. خودم بستم. کسی کمکم نکرد.
خانم : می خوام بگم همون موقع بود؛ یعنی یه خرده قبلش بود که عمه اونجوری راه می رفت .
آقا : اصلا ً یادم نیست! محاله که عمه...
خانم : ولی همه شاهدن که راست می گم!
آقا : همه شاهدن؟!کی یا؟ در و دیوار و میز و صندلی... یا... نکنه......
خانم : منظورم اینه که خودمون شاهدیم. خب همه شاهدن دیگه!
آقا : نکنه کسی یو اوردی قایم کردی؟ کجاس؟
خانم : اینجا حتی نمی شه ریزه ناخن رو قایم کرد، وقتی آدم با دندون سر انگشتاشو می جوه، چه برسه به اینکه....
آقا : ولی می شه یه مرد کوتوله رو اورد قایم کرد ! نمی شه؟
خانم : من به هیچ وجه احتیاج ندارم که یه مرد کوتوله رو بیارم اینجا قایم کنم.
آقا : ( دور و بر اتاق را می گردد ،فلاسک چای را بر می دارد)
می تونی تو یه کیسه نایلون پر از یخ گذاشته باشیش، قایمش کرده باشی این تو! هر جایی ممکنه. هر چیزی ممکنه. خودت گفتی هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته. می تونه اتفاق بیفته....
خانم : بیخود داری می گردی .
آقا : پس بیخود دارم می گردم !
خانم : خیلی بیخود داری می گردی .
آقا : پس خیلی بیخود دارم می گردم! مونده تو رو هم بگردم. (جلو می رود)
خانم : تو جیبای من چیزی نیست. (عقب می رود)
آقا : ولی پیش توئه. پیش خودت قایمش کردی. (طنابی را گرفته می کشد، جلو می رود)
خانم : هرچی پیش خودمه، مال خودمه! ( طنابی را گرفته می کشد، عقب می رود)
آقا : پس چرا نمی ذاری بگردمت؟ (با طنابی دیگر امتحان می کند)
خانم : اگه بهم دست بزنی ممکنه.... (با طنابی دیگر فرار می کند) نه! باید بتونیم جلوی خودمونو نگهداریم!
آقا : این یه موضوع دیگه ست. (باز هم سعی می کند)
خانم : یادت باشه که تصمیم گرفتیم بچه نداشته باشیم.
آقا : تو همیشه یه چیزی رو از من قایم کرده ی.
خانم : زنا خیلی حرفها، خیلی چیزا تو دلشون هست که فقط به شوهراشون نمی گن!
(خسته می شوند و در دو سوی میز می مانند)
آقا : پس توی دلته. وقتی می گفتم پیش خودته، درست می گفتم. تو خودت قایمش کردی. تو دلت!
خانم : کی یو داری می گی؟
آقا : آخه کسی یو می شه تو دل قایم کرد؟ باید بگی چی یو، نه کی یو!
خانم : ولی خودت گفتی یه نفرو اوردم قایمش کردم.
آقا : پس تو می خواستی که یه بچه رو بیاری قایمش کنی.
خانم : ما برامون بهتره که بچه نداشته باشیم.
آقا : کی اصلا ً از این حرف زد که چی برامون بهتره یا بهتر نیست؟ من داشتم می گفتم تو همیشه یه چیزایی هست که به آدم نمی گی .
خانم : خب همین دیگه ! خودت به اینجا کشوندی ش.
آقا : چرا این چیزا رو یاد آدم می ندازی؟ چرا ما هی گذشته رو به خاطر می یاریم؟
خانم : شاید به خاطر این باشه که بعضی چیزها رو نمی شه فراموش کرد؛ نمی شه بهش فکر نکرد.
آقا : به خاطر آوردن، چیزی رو زنده نمی کنه. چیزی رو سر جاش بر نمی گردونه.
خانم : ما چیزایی رو از گذشته تا الآن با خودمون کشیدیم اوردیم. چیزایی که قبلا ً نصیبمون شدن و ما الآن ازشون زجر می کشیم.
آقا : وقتی به یه عکس که بچه گی تو نشون می ده نگاه کنی، نمی تونی واقعا ً باور کنی که این خودتی. فقط لبخند می زنی و می گی این من بودم.
خانم : نمی تونم قبول کنم که همه چیز برای ما فقط یه لحظه بوده. یه عکس بوده! یه اتفاق و حالا فقط یک آه که پشتش سر می دیم و تموم!
آقا : می دونی من گاهی وقتها به خودم چی می گم ؟ ما تو گذشته مون یه چیزی هست که داریم از دستش می دیم. اما اگه بخوایم، اگه به خودمون بیای م، می تونیم بازم به دستش بیاریم!.... ( مکث . و منتظر است . و بعد ) گوش نمی دی؟ مگه تو همینو نمی خواستی که من بگم؟
خانم : وقتی دوباره شروع می کنیم، تو دلم خالی می شه! مثلا از اینکه چیزی آخرش نباشه. آخر حرفهامون. همه ش هیچی! اما وقتی خودمونو سرگرم می کنیم، لااقل این هست که می تونه یه چیزی تو زندگی مون باشه که نگهش داشتیم تا سر فرصت، مثلا وقتی پیر شدیم، یا وقتی خیلی مجبور شدیم ، کشفش کنیم.
آقا : تو ، هم می خوای، هم می ترسی.
خانم : نمی ترسم. مطمئن نیستم.
آقا : از چی؟
خانم : از کی؟
آقا : چی؟
(مکث و سکوت.همزمان برای دنبال نکردن مطلب، معطوف به فلاسک چای می شوند و همزمان طناب دو سوی میز را گرفته می کشند)
آقا : خواهش می کنم!
خانم : خواهش می کنم!
آقا : برای هر دوتامون می ریزم.
خانم : می گی چه کار کنم ؟ (مکث) می ترسم اگه طنابو ول کنم میز یکدفعه ول بشه و محکم بخوره بهت. اونوقت......
آقا : اونوقت منم کاری از دستم بر نیاد که بکنم.
خانم : اونوقت میز بیفته یا اتفاق ناگوار دیگه ای رخ بده!
آقا : منم که نمی تونم طنابو ول کنم. چون درست با همین مشکل مواجه م.
خانم : خب چی می گی؟ بالاخره یه نفر باید میزو ول کنه یا نه؟هردوتایی سفت چسبیدیمش و مثلا به خاطر طرف دیگه حاضر نیستیم کاری بکنیم.
آقا : منظورت چی یه؟
خانم : دارم از خودمون حرف می زنم.
آقا : منم خیال نمی کردم از میز حرف می زنی.
خانم : عجب دردسری یه! نه؟
آقا : یه مشکل درست وحسابی.
خانم : سخته.
آقا : خیلی سخته.
خانم : گیر کردیم. توش موندیم.
آقا :حسابی گیر کردیم. توش موندیم.
خانم : بده که آدم گیر کنه؛ تو چیزی بمونه.
آقا : بده! خیلی بده!
خانم : ولی این که جواب من نشد. فقط هرچی که من می گم یه کلمه بهش اضافه می کنی به خودم می گی!
آقا : لااقل دیگه ازاین نمی ترسی که بفهمی آخرش چیزی نیست. ( سکوت)
باید عمه رو صدا کرد. بهتره صداش کنی. باید از عمه کمک خواست.
خانم : خودت می دونی که من هیچ وقت این کارو نمی کنم. مواظب باش!
آقا : چی شد؟مواظب باش! سعی کن همینجور نگهش داری.
خانم : اون موقعی که کارش داشته باشیم پیداش نمی شه. قول می دم اگه همینجور دست رو دست بذاریم، هیچ وقت نیاد که بگه کاری دارین؟!
آقا : پس صداش کن.
خانم : اگه صداش کنم تعادلمو از دست می دم!
آقا : چی؟ ... مگه فکر کردی رو طناب ایستادی که با یه حرف تعادلتو از دست بدی؟
خانم : منظورم اینه که دیگه مشکل می تونم این ضعفمو جبران کنم! من باید همیشه برای عمه یه زن داداش باشم. بپا! بپا!
آقا : حواسم هست! اگه می خوای از این وضع خلاص بشی باید صداش کنی .
خانم : تو خودت هم می خوای از این وضع خلاص بشی.
آقا : ولی من یه مرد هستم و می تونم صبر کنم. درثانی وقتی پای غرور یه مرد در میونه، زنها همیشه باید پیشقدم بشن!
خانم : تو هیچی ازغرور زنها نمی دونی! درثانی این اصلا چه ربطی به عمه داره؟
آقا : هرچی باشه من تحملم بیشتر از توئه. اونقدر که تو داد و هوارت در بیاد. درثانی منم نگفتم به عمه ربط داره!
خانم : منم می تونم این وضعو تحمل کنم. می تونم خودمو با وضعیت وفق بدم. درثانی تو بودی که گفتی بایدعمه رو صدا کنیم!
آقا : دستات تاول می زنه. شونه هات خسته می شن. تو انگشتات خون راه پیدا نمی کنه. دستت گزگز می کنه. درثانی...
خانم : نگو! نگو! درثانی...
آقا : چشمهات سیاهی می ره. (مکث) درثانی!
خانم : می بندمشون! (مکث) درثانی!
آقا : تو تاریکی نمی شه جلو رفت. تازه سرت به دور می افته. همه چیز هی می چرخه هی می چرخه. کم می مونه که بیفتی! با صورت بیفتی کف زمین، دماغت له بشه، دندونات خورد بشه...( مکث ) باید بگم؟
خانم : نگو! نگو! (مکث) چی رو بگی؟
آقا : همون کلمهه رو دیگه !
خانم : من که اونو نمی گفتم نگی.
آقا : پس چی بگم؟
خانم : باید بگی پس چی رو می گفتی نگم!
آقا : پس چی رو می گفتی نگم؟
خانم : آها الآن درست شد.
آقا : آره. خیلی جالبه...ادامه بده. بگو.
خانم : مگه چی باید بگم؟
آقا: خب تو گفتی من باید بگم - پس چی رو می گفتی من نگم؟- منم گفتم.
خانم : خب که چی؟
آقا : خب جمله ی من سوالی بود دیگه. یعنی جواب داره. جوابشو تو باید بگی.
خانم : ولی من جوابشو بلد نیستم.
آقا : بلد نیستی یا نمی خوای بگی؟
خانم : بدتر از همه اینه که بزنن تو ذوق آدم!
آقا : بدتر از همه اینه که قلب یه زن بشکنه!
خانم : زن اگه قلب نداشته باشه، احساس نداره. و یه زن بدون احساس خیلی زود می میره. می میره ولی تبدیل به مرد نمی شه !
آقا : پس صداش کن!
خانم : عمه؟ عمه؟ (عمه زود سرک می کشد)
عمه : چی یه زن داداش؟ کاری داری زن داداش؟
خانم : من هیچی م نیست!
عمه : ولی صدام کردی زن داداش.
خانم : اینقدر نگو زن داداش. یعنی باید بگی، ولی اینجوری نگی.
عمه : زن داداش! (سریع) زن داداش! (کلفت)
خانم : اون باهات کار داره. داداشت باهات کار داره.
آقا : هردومون. هردومون خانوم.
خانم : من صداش کردم تو بگو چه کارش داشتیم.
آقا : اول باید درو باز کرد که عمه بتونه بیاد تو. صبر کن عمه.
(بی عکس العمل خاصی طناب میز را ول می کند و اتفاقی نمی افتد. در را باز می کند و عمه دو سه قدم تو می آید. هر سه مدتی به هم می نگرند)
عمه : ناهار آماده س .
آقا : ناهار! پس ناهار آماده س. شنیدی عزیزم؟
خانم : ناهار؟ آماده س؟
آقا : پس کوش؟
عمه : همینجاس!
خانم : تو رو خدا می بینی؟!
آقا : همین جا یعنی کجا؟ هیچ سر در نمی یاریم عمه؛ لطفا ً توضیح بده.
(عمه سری می جنباند و می رود. به ظاهر فراموش می کند در را ببندد)
خانم : این کاراشو از عمد می کنه!
( تازه متوجه این می شود که طناب را به آن شکل غیر معمول گرفته است. سر در نمی آورد و رهایش می کند)
خانم : راستی این در چرا باز مونده؟ ( مکث ) زود باش ببندش. زود باش ببندش.
آقا : همین الآن. همین الآن. فقط آروم باش. اصلا چرا باید نسبت به این در و دریچه حساسیت داشته باشی؟
خانم : خود تو چی؟ نداری؟ که اونا سر برسن، اینبار نامه نباشه...
آقا : باز از چی داری حرف می زنی؟ ولش کن!
خانم : نگرانم کرده. نمی تونم بهش فکر نکنم.
آقا : گفتم ولش کن! قرار نیست کسی بیاد اینجا. فقط ممکنه ما وسوسه بشیم از اینجا بریم بیرون.
خانم : وقتی فکرشو می کنم یه روز از این در پامو بگذارم بیرون، چندشم می شه.
آقا : ما هیچوقت نمی تونیم پامون رو از این اتاق بیرون بگذاریم.
خانم : اگه بخوایم می تونیم.
آقا : ما چه بخوایم چه نخوایم نمی تونیم پامونو بیرون بگذاریم. اصلا ًنمی تونیم پامونو جایی بذاریم.
خانم : این چرخها که هست!
آقا : موضوع همینه! ما هر کاری کنیم به هرحال با بقیه فرقهایی داریم.
خانم : نمی تونم تحمل کنم که از عهده ی توضیح این فرقها برای اون بقیه برنیام. نمی تونم تحمل کنم که سرمونو بندازیم پایین و تصدیق کنیم : بله! درسته! فرق ما با شما اینه که ما پا نداریم!
آقا : خب غیراز این هم نیست.
خانم : بهت بگن بدشانسی آوردی، بدبختی بزرگی یه! باید باهاش ساخت!
آقا : بهت بگن خیلی مفتخریم به وجود شما که صبورانه رنج می کشین!
(سکوت)
خانم : هیچی، هیچکی اون بیرون منتظر ما نیست. بعضی وقتها که از پشت شیشه بیرون رو تماشا می کنم، دلم می خواد یه رهگذرو که داره بی خیال می گذره صدا بزنم بگم هی من اینجام!
آقا : ما برای خودمون زندگی بدی نداریم. عمه هست که برامون کار می کنه و ماه تا ماه می ره حقوق من رو می گیره. خب تو هم زن خونه ای، اینجاها رو گردگیری می کنی ... اصلا همینکه قبول کردیم زن ومرد این خونه ایم کافی یه! هر 24 ساعت یه شبانه روزه. شبها می خوابیم و خواب روزامون رو می بینیم و روزها رو با کمک هم پشت سر می گذاریم. فکرشو بکن! حرف می زنیم، به خودمون می رسیم، غذامونو می خوریم، چای می خوریم؛ من به عمه امضا می دم که بره حقوقمو بگیره، تو سعی می کنی بفهمی چه جوری خرجشون می کنه! گاهی فکر می کنم اگه ما عمه رو نگه نداشته بودیم، چه بلایی سر اون بیچاره می اومد؟! خودش هم دیگه به اینجا، به ما عادت کرده. به ما احتیاج داره. اصلا ممکنه عمه رو بتونی تصور کنی یه جای دیگه باشه؟ جز اینکه سرشو از تو دریچه بکنه تو و بگه کاری دارین، کار دیگه ای بکنه؟ که بره حقوق یه نفر دیگه رو بگیره و چای درست کنه و غذا ... نه!نه! اصلا... اصلا عمه خودش نمی خواد که ما ترکش کنیم یا اینکه مجبور بشه از پیشمون بره. خب کجا بره؟ کی مجبورش کنه بره؟
خانم : بیخود نگرانی. اون هیچ جا نمی ره. همین جا پیشمون می مونه.
آقا : یه حرف مفته که عمه رو نگه داشتیم، ازش کار می کشیم و باهاش خوب تا نمی کنیم؛ ما که گذاشتیم پول منو بذاره تو یقه اش و جلوی پیرزنهای دیگه پز بده که خودش حساب کتاب دخل و خرج رو داره!
(صدای همهمه و برخورد چیزی به زمین آن دو را متوجه دریچه می کند)
خانم : اگه کسی به آدم کاری نداشته باشه، آدم می تونه بشینه زندگی خودشو بکنه.
آقا : چشماتو وا می کنی می بینی دیگه تو خونه ت نیستی. داری فرار می کنی. هرجا که بشه، هرجور که بشه. می بینی بچه تو دیگه نداری. زندگی تو دیگه نداری. پاهاتو دیگه نداری. بی اینکه بفهمی چی شد چی نشد!
خانم : زنده بودیم و تو لاک خودمون بودیم. داشتیم راه خودمونو می رفتیم. این عیب داره؟ این بده؟
آقا : این بده که نفهمی چه بلایی سرت اومده؟ چرا سرت اومده؟
خانم : ما چی؟ ما فهمیدیم؟
(مکث)
آقا : اگه زور باشه چی؟ یعنی اگه همه چی از بیرون بهت تحمیل شده باشه؟
خانم : بازم آدم نمی تونه خودشو کنار بکشه. تو می تونی ؟ یعنی می خوام بگم تونستی ؟!... ولی از من گرفته شده. پاهام، بچه م، زندگی م، از من گرفته شده. چرا باید خیال کنم خودم دادمش؟ چرا باید داده باشمش؟ اونو که مجسم می کنم، تو گهواره، تو بغل تو، قنداقی که بود، لخت عور که حمومش می دادیم، از یه جایی همیشه پاهام سرک می کشه.
آقا : شاید دلت شور اون یه دونه عکسو می زنه که من قایمش کردم و نتونستی سر به نیستش کنی. با این بهانه ها نمی تونی گیرش بیاری. تو همه اون عکسهای یادگاری رو زدی سوزوندی.
خانم :همه چی مون سوخت. زندگی مون مگه نسوخت؟ بچه مون هم سوخت؛ با پاهام. اگه اونموقع بی تابی نکرده بود، بی خودی بهانه نگرفته بود، منم خیال نمی کردم گرسنه س که بذارمش رو پاهام تا بهش شیر بدم. درعوض گرفت خوابید. بعدش اون چیز لعنتی داغ، اون چیز کوفتی سنگین، افتاد.....
آقا : نمی خواستم ناراحتت کنم .
خانم : تو منو ناراحت نمی کنی. چیزی که ناراحتم می کنه چیزی دیگه س.
آقا : چی یه؟
خانم : چرا نمی شینیم تو دوتا کلوم به هم بگیم چه مونه؟ چرا تمومش نمی کنیم؟
آقا : هیچ فکر بعدشو کردی؟ تمام روز می خوای چه کار کنی؟ تازه همیشه که آدم نمی دونه چشه. فقط احساس می کنی گرفته ای اما درست نمی دونی به خاطر چی. حالا اگه یه کلام در بیای بگی من گرفته م، خیال می کنی همه چی تموم می شه؟ ولی اگه لفتش بدیم، بذاریم کم کم از حرفای همدیگه سر در بیاریم، به اندازه کافی خسته می شیم که وقتی به یه نتیجه ی وحشتناک رسیدیم، به جای اینکه ساعتها مغز خودمونو بخوریم، بتونیم بگیریم بخوابیم.
خانم : من نمی دونم دیگه منتظر کدوم نتیجه ی وحشتناک موندیم؟ چی بدتر از اینه که من نتونم بشینم جلوی تو و با لبخند بگم که به حالامون افتخار می کنم.
آقا : گاهی شده فکر کردم حقیقت رو پیدا کردم. با خودم گفتم ایناهاش داری بهش می رسی، بگیرش... اما اون چرخ زنان دور شده... چی یه؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟ خیالاتی شده م؟
خانم : مادرم می گفت بی عقلیه پشت یه حرفو بگیری و ول نکنی. مثل وقتی آدم شروع کنه از کار خدا سر در بیاره؛ آخرش ممکنه بزنه به کله ت!
آقا : مردا مثل دیو چراغ علاءالدین می مونن و زنا صاحب اون چراغن که به موقعش بلدن چه طور دیوه رو خواب کنن! مادرت اینو بهت نگفته؟!
خانم : ولی منم گاهی اون دیوو تو دل خودمم حس می کنم که می خواد بیدار بشه.
آقا : .... بیا این حرفا رو بذاریم کنار. بیا سعی کنیم یه زوج عاقل باشیم! نباید هردومون از چیزای شبیه به هم حرف بزنیم. تو سعی کن یه زن، یه کدبانو باشی. از چیزایی که ممکنه یه زن رو خسته کنه، خسته بشو. واسه من از چیزایی که یه زن می تونه برای مردش تعریف کنه، حرف بزن. شاید این چیزی یه که می تونه به یه مرد امیدواری بده .
خانم : ولی اون نامه......
(عمه در قاب دریچه می ایستد. سر و صدای تخلیه و گاه همهمه از بیرون از حالا به بعد محسوس تر شنیده می شود)
آقا : لطفا اون نامه رو بذار برای من، اصلا بذار برای بعد!
خانم : دو هفته س که سر و صدا می یاد. اتاقای دیگه رو دارن تخلیه می کنن.
آقا : اتاق ما ته راهروس. روی درشم نوشته انباری. اگه قرار باشه کسی برای سرکشی بیاد، دیگه اینجارو نگاه نمی کنه؛ چون مطمئنه همه انباری های دنیا که بی صاحب افتاده باشن، دیگه چیز بدرد بخوری توشون ندارن.....
خانم : ولی آخرش چی؟
عمه : می دونین! از وقتی که گفتین احتیاط کنم، حتی از برنامه پیاده رویم گذشتم. فقط ماه تا ماه برای گرفتن حقوق و خرید ماهانه می رفتم بیرون. همین امروز یه نفر جلوی در صدام کرد. بهم گفت شما اونتو بودین؟ من نمی تونستم بگم نه نبودم ، چون حتما دیده بود و دروغگو از آب در می اومدم. برای همین گفتم من مال همینجا هستم آقا؛ بعدش راهمو کشیدم رفتم. تا مدتها هاج و واج همونجا جلوی در مونده بود و منو نگاه می کرد........
آقا : تو نباید اینو می گفتی. یعنی چیز دیگه ای پیدا نکردی جز اینکه بگی من مال اینجا هستم؟
عمه : اونموقع فقط همین به ذهنم رسید که بگم. شاید بهترین جوابی بود که می شد داد!
آقا : اما تو یه زنی و زنا همیشه یه چیزی برای دست به سر کردن آدم پیدا می کنن که بگن. به خصوص که اون یه نفر لابد مرد بوده که جلوتو گرفته.
عمه : با یقه سفید بسته!
خانم : می تونستی بگی برای یه کار زنانه اینتو بودی؛ اونوقت یاروهه حتما دهنشو می بست و بعدش نمی نشست حسابی به قضیه فکر کنه.
آقا : حالا بازم برامون نامه می فرستن. ایندفعه اخطاریه س!
خانم : حالا دیگه سر و کله خودشون هم همراه نامه پیدا می شه.
آقا : ... خیلی خب!... تو نمی خواد خودت رو ناراحت کنی. نمی تونن مارو بیرون کنن.
عمه : من چند وقت قبل جر و بحث شونو با یه خونواده که مثل ما بودن گوش دادم. می گفتن جنگ تموم شده و اونجا دیگه امنه و شما می تونین برگردین خونه تون. می گفتن هرجور کمکی ام حاضرن بکنن. می گفتن اما مطمئن باشین که تا آخرین لحظه مقرریتون قطع نمی شه.
آقا : لطف عالی زیاد!... تو نباید بی احتیاطی می کردی عمه!
عمه : باید سر و گوش آب می دادم بفهمم چه خبره. اون مرده می گفت اینجا یه ساختمان دولتی یه و به یک سازمان اجتماعی تحویل داده شده. خود منم تابلوشو دیدم. عکس یه دونه از صندلیهای شماس. یکی هم مثل شما روش نشسته. نخواستن مرد بکشن ولی معلومه که زن هم نیست. .... ( و می رود)
خانم : دارن می ندازنمون بیرون، ما هم فکر هیچ چی رو نکردیم. درعوض شاید همه ی این مدت اونطور که تو می خواستی، داشتیم ادای یه زن و مرد واقعی رو در می آوردیم.
آقا : هیچی بدتر از این نیست که خیال کنیم ما حق نداشتیم اینجا باشیم!
خانم : ما خودمونم باورمون نشده که حق به جانب ماس ، اگه نه اینقدر سفت و سخت به این یه وجب جا نچسبیده بودیم.
آقا : بالاخره باید یه چیزی رو حفظ کنیم یا نه؟
خانم : یه چیزی از خودمون!
آقا : یه چیزی! یه چیزی! آخه چی؟ پاهامون؟
خانم : خوبیش اینه که به تو امیدی هست که یه روز بلندشی رو پاهات بایستی.
آقا : خوبیش اینه که همچین امیدی در کار نیست !
خانم : خوبیش؟... (مکث و سکوت) تو هیچوقت امتحان نکردی. همیشه اولش تصور درد نذاشته کاری کنی، نه خود درد. تازه چرا می گی خوبیش؟
آقا : حتی همون چند باری که مجبور می شم بیام پایین، برات کافی نیست؟
خانم : برای من؟... پس خودت چی؟ چرا آدم باید به جایی برسه که خودش از خودش توقعی نداشته باشه؟ اون چند باری که می یای پایین برای یه چیز دیگه س؛ فوقش برای رفع حاجته؛ برای بلند شدن نیست.
آقا : تو واقعا می خوای جلوت مفتضح بشم؟ اگه یه بار تقلامو ببینی که باورت بشه نمی تونم، برات کافی یه تا برای همیشه داغ این نا امیدی این شکست رو بذاری واسه ی من؟
خانم : شاید من زن خود خواهی باشم. شاید بلد نیستم از خودم بگذرم!
آقا : این چیزی نیست که از تو می خوام. درحالی که تموم این مدت هر کاری که کردم تو رو هم در نظر گرفته م.
خانم : من؟ یعنی می خوای بگی منو در نظر می گرفتی که هیچوقت اقدام جدی برای هیچ کاری نکردی؟
آقا : خب... بعله، بعله!
خانم : باید از خودت شجاعت نشون می دادی که به عنوان یه مرد تصمیم می گیری، اراده می کنی و می ری جلو؛ بعد برمی گردی به من می گی خونواده، پشت سر من به پیش!
آقا : ولی اینو هیچوقت به روم نیاوردی!
خانم : ما تموم روز، تموم روزای هفته ی بعد و هفته های بعد و سالهای پیری مون اونقدر وقت داریم که بشینیم و یه عالمه حرف بزنیم!
آقا : من نمی خوام همه چیزو اونقدر تو دلت نگه داری تا یه شب، وقتی بی خوابی به سرت زد، بترکه و همه چی رو با خودش داغون کنه. می فهمی؟... پس بگو!... بگو...
خانم : ... اگه تو بخوای ... می دونی... راستش من همیشه به خودم می گفتم ما چه طور دلمون اومد تصمیم بگیریم برای همیشه بچه نداشته باشیم.
آقا : بچه! خیلی خب حالا تو می خوای درباره ی بچه حرف بزنیم؟ این راضیت می کنه؟ (مکث)
من همیشه به خودم می گفتم بچه چیز خوبیه! اما به هم قول داد ه بودیم درباره ش هیچ حرفی نزنیم...تو چشمهام نگاه کن و بگو واقعا دلت بچه می خواد؟
خانم : خود تو چی؟
آقا : من؟ ولی مهم تویی! این وسط همه ی سختی ها شو قراره تو بکشی.
خانم : قرار خوبی نیست.
آقا : می دونم. اما تو به دنیاش می یاری.
خانم : درسته، اما من باید مطمئن بشم تو اونو واقعا می خوای! آدم وقتی یه چیزی می خواد، همینجوری نمی شه! به خصوص تو همچین مسئله مهمی!
آقا : تو می خوای چه کار کنم؟
خانم : خودت بفهم!
آقا : بازم سعی کردی چیزی یو تو دلت نگه داری؟
خانم : اگه اینو هم بریزم بیرون دیگه چیزی واسه ی خودم نمی مونه. چیزی که به امیدش دلمو به این زندگی خوش کنم.
آقا : دستات می لرزه! نگران چی هستی؟
خانم : دستت می زنه! مال چی یه؟ هیچوقت نبض آدم کف دستش نمی زنه!
آقا : (کف دستش را یک لحظه امتحان می کند) کو؟
خانم : فقط وقتی تو چشمهای همدیگه نگاه می کنیم و دستامونو به هم قفل می کنیم پیداش می شه...ایناهاش!
آقا: پس مال هردوتامونه.
خانم : بچه؟
آقا : شاید! نمی دونم...
(ساعت در جایی یک ضربه می نوازد. آنها ناگاه متوجه ی در می شوند و عمه که دوباره آمده بوده است غافلگیر می شود)
عمه : ناهار آماده س.
( آقا در را باز می کند. خانم روی میز را مرتب می کند. عمه وسایل غذا را روی میز می چیند. آقا دو تا صندلی دور میز می گذارد. سپس با توافق ضمنی خانم یکی هم برای عمه می گذارد که عمه آن را با خودش بیرون می برد. نگاه های آن دو همچنان به هم ادامه دارد)
آقا : یادمون نره بعد از ناهار بگیریم بخوابیم.
ادامه در ادامه درج مطلب....
ادامه مطلب