تبليغاتX
محمود ناظری mahmood nazeri
درباره ی تئاتر و نمایشنامه نویسی و ترانه سرائی
 آن وقت که بخواهی بفهمی چرا اینجوری هستیم

آن وقت که بخواهی بفهمی چرا اینجوری هستیم

 نمایشنامه

محمود ناظری

  

اشخاص بازی

  آقا

 خانم

 عمه

 صحنه و توضیح

اتاقی با  دو صندلی چرخ دار در طرفین  که  آقا  و خانم  روی آن نشسته اند. میز  گرد و کوچکی  وسط  اتاق  قرار دارد  و  به  پایه های آن دو طناب متصل شده است که دو سر آن  در دست  آقا و خانم است. روی میز فلاسک چای  با دو استکان و قندان دیده می شود. روی  در چوبی اتاق که  رو به رو  قرار دارد،  دریچه ای  تعبیه شده است که  از بیرون باز و بسته می شود. طناب های پیچ در پیچی که از هر طرف کشیده  شده اند و به  نقاط  مشخصی  محکم  شده اند  مثل  کنار کمدچه، در اتاق و جاهای دیگر

 

 صحنه  اول

 وقتی  پرده  باز می شو د آقا دست  راستش را  درون  پیراهن روی  قلبش  گذاشته و سرش را به آن سمت کج کرده است و با دست چپش  روی  دسته صندلی  ضرب  می گیرد. خانم  عینکش را با  پایین  دامنش  پاک  می کند

  خانم : کثیف شده

 آقا : بله کثیف شده

خانم : من دارم عینکم رو می گم .

 آقا : عینک ! ولی من صندلیمو می گم .

 خانم : شیشه های عینکم خیلی کثیف شده .

 آقا : لبه ی  این صندلی منم همین طور .

 خانم : صندلی تو؟ هر چی باشه مالکیت یک عینک فرق می کنه .

 آقا : صندلی مال منه برای اینکه روش نشستم .

 خانم : خیلی جاها صندلی هست که روشون  می شه نشست. سینماها، نیمکت های  توی  پارک.

 آقا : صندلی های ثابت.

 خانم : صندلی های متحرک هم هست .

 آقا : اتوبوسا رو می گی .

 خانم : و نیمکت های مخصوص قطار ، ولی مال آدم نمی شن!

 آقا : خب معلومه !

 خانم : به خودت بگو !

 آقا : چی به خودم بگم ؟

 خانم : تو گفتی صندلیم ، منم گفتم چرا اون صندلی باید مال تو باشه؟ گفتی واسه اینکه روش نشستم، گفتم آدم ممکنه روی صندلی های زیادی بشینه، اما بهش تعلق نداشته باشه .

 آقا : من روی این صندلی نشستم پس مال منه. یعنی هم  روش  نشستم هم مال منه. اما اگه ایستاده باشم، نه  روش  نشستم، نه مال منه ! صندلی مال اونیه که روش نشسته باشه.

 خانم : خب اینو از اول بگو! جوری گفته بودی که انگار صندلی همیشه مال توئه .

 آقا : خب مگه نیست ؟

 خانم : منظورم اینه که گاهی وقتا نیست، مثلا همون چند باری که احتیاج  پیدا  می کنیم .... رفع حاجت کنیم !

 آقا : لازم نیست از این چیزا حرف بزنی . آدم چقدر باید  بی مراعات  باشه که از عادات  حیوونیش  حرف بزنه .

 خانم : خیال نکن منم خیلی اصرار دارم فقط از این چیزا حرف بزنم .

 آقا : اصلا ما چرا باید اینقدر حرف بزنیم که کم  بیاریم و مجبور بشیم  نامربوط  بگیم .

 خانم : شاید یه روز ناغافل  چیزایی رو  که باید بگیم و فراموش کردیم، به زبون بیاریم .

 آقا : چی ها  رو ؟

 خانم : فعلا  نمی دونم !

 آقا : باز داری مرموز حرف می زنی !  { و  سکوت }

 خانم : راستی به نظرت ما دو تا زیاد حرف  می زنیم ؟

 آقا : شاید به اندازه کافی حرف می زنیم .

 خانم : برای ما به اندازه کافی یعنی اونقدر که حرف زدن بهمون مجال فکر کردن نده تا اذیت بشیم .

 آقا : یه جا ، یادم نیست کجا ، خونده بودم زن و شوهرا حق ندارن در مورد همه چی حرف بزنن ، یا شاید نوشته بود نباید ! اما ما از هر چی که بشه حرف می زنیم .

 خانم : چقدر صغری  کبری  می چینی . سرم رفت.

 آقا : کجا رفت ؟ من که نمی رم برم واست بیارمش .هر چی هم خواهش کنی فایده نداره .اخرش ناچار می شی عمه رو صدا بزنی .

 خانم : هیچ وقت!هیچ وقت حاضر نمی شم اونو صدا کنم که برام کاری کنه .هیچ وقتم نشده تا حالا ازش چیزی خواسته باشم .

 آقا : همش محض اینکه عمه خودش وضیفشو می دونه .خودش کارشو می کنه .

 خانم : بعضی وقتها تحمل کردنی نیست .وقتی از آدم می پرسه کاری داریم که برامون انجام   بده ، نمی تونم خودمو کنترل کنم . به خصوص که اونجوری صدامون می کنه .

 آقا : چه جوری ؟

 خانم : خودت می دونی پس دیگه نپرس .

 آقا : دوست دارم از تو بشنوم ! آخه بامزه  می گی!

 خانم : ول کن !حوصله شو  ندارم.

 {دریچه در باز می شود و عمه سرش را تو می کند }

 آقا : خب می دم عمه  واسه ت  بخره !

 خانم : چی ؟

  آقا : چه قدر می خوای ؟

 خانم : چی ؟

 آقا : حوصله !

 خانم : گفتم حالا واقعا می خواد یه هدیه برام بخره !   

 عمه :کاری ندارین ؟ کاری نداری زن داداش ؟ کاری نداری داداش ؟

 خانم : نه ! نه ! منکه کاری ندارم. اونم نداره!

 عمه : فقط می خواستم بدونم کاری دارین یا نه ؟گفتم شاید کاری دارین نخواسته باشین صدام کنین، زن داداش! که لابد  ملاحظه مو  کرده باشین ، داداش!

 خانم : حرف زدنش !حرف زدنش! 

 آقا : کاری نیست عمه ، می بینی که !

 خانم : دریچه ! دریچه !

 آقا : عمه ؟ عمه ! دریچه {عمه  پیداست که آهسته  برمی گردد و دریچه را می بندد }

 خانم : لفتش می ده . فضولی می کنه. عمدا می کنه . می کنه که لج منو در بیاره . می دونه که با این کاراش عذابم می ده. زن داداش گفتنش . داداش گفتنش . نگاه کردنش .

 آقا : حالا دیگه رفته. مگه  نرفته؟ نگاه کن عزیزم ! دریچه رو بسته  و  رفته . سعی کن به اعصابت  مسلط  باشی . خودتو کنترل کن . مثلا ... مثلا ده بار پشت  سر هم بگو ... بگو ... بگو ...

 خانم : چی بگم ؟

 آقا : بگو ... بگو ...

 خانم : بگو ! بگو ! ده بار بگم بگو ؟

 آقا : اره  بگو ! همینو بگو . بگو ، بگو. ده بار بگو

 خانم : بگو بگو بگو بگو بگو بگو ........... نه! دست بر نمی داره . آروم نمی گیرم.

 آقا : آخه چی ؟ چی دست  برنمی داره ؟

 خانم : یه چیزی. یه چیزی. داره جونمو بالا میاره. نمی تونم ... نمی تونم ...{ به خود می پیچد . سرش را میان دستاش می فشارد } منو نگه داشتین  زجرم  می دین . دارین  زجرم  می دین .

 آقا : عینک ! عینک !دیگه بس کن . عینک !

 خانم : نمی تونم فکر نکنم . سرم منفجر می شه !

 آقا : خیلی خب !عینک !

 خانم : چی ؟

 آقا : عینک . از بس نذاشتیش رو چشمات ، از بس گرفتی دستتو کشیدیش این طرف و اون طرف...

 خانم : کثیف شدن ؟

 آقا : نه !کثیف نشدن .تمیز شدن .شاید از صافی ترک بر دارن ! از بس شیشه هاش مالیده شد به دامنت .

 خانم : پس داشتی نگاشون می کردی ! داشتی به پاهام نگاه می کردی .

 آقا : نه اینکارو نمی کردم .

 خانم : چه جوری بودن؟ یعنی چه جوری ان ؟ چون بازم داری زل می زنی . بازم چشمتو که می دزدی پاهامو نگاه می کنی .

 آقا : منکه از عمد نگاه نمی کنم .همینطوری چشم آدم می گرده .

 خانم : به خودت چی می گی ؟ می گی  کی  می تونست  جز تو با همچین زنی  سر  کنه که... که  پاهاش ...

 آقا : داری  خودتو عذاب  می دی، در حالی که مجبور نیستی این کارو بکنی. ببین ! ببین ! این خودتی که  پی  یه  حرفو  می گیری  می کشونی به اینجا. بعدشم  مثل ابر بهار گریه می کنی .

 خانم : من مثل خودم گریه می کنم چون الکی گریه نمی کردم که شبیه چیزی باشه .فقط وقتی آدم زورکی گریه می کنه می تونه شبیه چیزی یا کسی  بشه. من آخرش از پیشت  می رم . می رم و تنهات می ذارم .

 آقا : اگه از پیش من بری مثل این می مونه که من از پیشت رفته باشم . اگه  تنهام  بذاری  انگاری  منم تو رو تنها گذاشته باشم . من اگه بمونم تو بری ، اونوقت من تنها می مونم  تو هم تنها  می ری !

 خانم : شایدم ! خب که چی ؟

 آقا : می مونی ! می مونی ! می دونم که می مونی!

 خانم : می مونم ! می دونی !

 آقا : اره می دونم ، می دونم که می مونی !

 خانم : اینقدر بازی در نیار .

 آقا : کی  بازی در میاره ؟ کی داره بازی در میاره ؟ من بازی می کنم یا تو بازی می کنی ؟

 خانم : دست از این بازیات  بردار .

 آقا : مگه ما داریم بازی می کنیم ؟

 خانم : منظورم همین بازیه که مثلا  هی  می گی  بازی .

 آقا : می دونی چیه ؟ داری  بدعنق  می شی .

 خانم : من دیگه نمی خوام همه ش خودمو بزنم به اون راه !

 آقا : کدوم راه؟

 خانم : می خواد یه اتفاقی بیفته . خودمون می دونیم و منتظرش هستیم .اما می ترسیم ازش حرف بزنیم .

 آقا : بخاطر خودت بود . یادت رفت ؟ تو همیشه دو دلی! هیچوقت نشده یه تصمیم قطعی بگیری .اولش می گی  بهتره خودمونوبا این حرفا  عذاب ندیم حالا داری می گی....

 خانم : اگه منم چیزی گفتم بخاطر تو بود. ( مکث )

 آقا : خنده داره ! همه ش داریم بخاطر همدیگه کارایی که دوست نداریم می کنیم !

 خانم : دست بردار!

 آقا : بردارم ؟ دستمو بردارم ؟ از رو پاهام دستمو بردارم ؟ باشه بیا ! ولی ورش می دارم و ازش کار می کشم . ( طناب را کشیده میز را پیش می اورد ) چیزی می خوری ؟ چی می خوری ؟ بهرحال اینجا فقط چای هست و منم هردوتاشو پر کردم . اول تو !

 ( دستانش را از هم می گشاید و منتظر می ماند. زن میز را سمت خودش  کشیده  چای را جرعه جرعه می نوشد  و مرد فقط زل می زند. سپس زن لبآنش را خشک کرده کنار می کشد و مرد میز را سمت خودش می کشد و به همان ترتیب چای می نوشد و زن فقط زل می زند ... در جایی ساعتی  ده بار زنگ می زند. هردو  ذوق زده  محل صدا را  می جویند. عمه دریچه را باز می کند.)

  آقا : دیگه چیه عمه ؟

 عمه : اول برجه. می خواستم بهتون بگم امروز اول برجه و حالام  ساعت  ده س !

 آقا : خب  می گی چی کار کنم؟ یه جوری حرف می زنی که انگار اومدی  حقوقتو بگیری .

 خانم : کدوم حقوق ؟ ببینم  این قضیه ی حقوق دیگه چیه ؟

 آقا : دارم  همین جوری  می گم .

 خانم : پس  تو با این  شندرغازی که می گیری به اونم حقوق میدی، در حالی که...در حالی که ...

 آقا : خودت می دونی که من همچین کاری نکردم. اگه یه نفر غریبه بود ممکن بود که یه چیزی بهش بدم، اما خودت می دونی که به عمه چیزی نمی دم. اون همینکه خورد و خوراک و جای خوابش تامین می شه راضیه. اما اگه کس دیگه ای بود ممکن بود یه چیزی ...

 خانم : یه چیزی ! یه چیزی ! آخه کدوم یه چیزی؟ با این چندر غازی  که  تو  می گیری !

 آقا : چندرغاز نیست. هیچم  چندرغاز  نیست .

 خانم : هست .

 آقا : هست یا نیست ، تنها دخلمون همینه . ما که نمی تونیم کار دیگه ای بکنیم .می تونیم ؟

 خانم : پس داری سرم منت می ذاری . جلوی عمه داری کوچیکم  می کنی ...داری ...

 آقا : جلوی عمه ؟

 عمه : اول برجه. باید  دوباره  بهم  وکالت  بدین، به تاریخ  امروز امضا  کنین که برم حقوق  بگیرم .

 آقا : حقوق  ما رو عمه! باید بگی  برم  حقوقتونو  بگیرم .

 عمه : ساعت  دهه!

 آقا : یه بار گفتی عمه . خیلی خب  بیا  تو  و میز رو هم مرتب کن . گمونم تهش چیزی نمو نده  باشه.

 خانم : اینقدر تکونش نده  شیشه ش می شکنه . اگه چای رو گرم نگه نداره باید انداختش دور .

 آقا : اگه قرار باشه با این تکون ها خراب بشه همین الآن می ندازمش  دور. اینو  ساختنش که تکونش بدن و خراب نشه .

 خانم : هیچوقت یه فیل رو  روی  صندلی  نمی نشونن !

 آقا : معلومه. کرگدن رو هم  نمی نشونن. اما ممکنه یه اسب آبی یو  روی  صندلی  بنشونن. تو سیرک !

 عمه : چه کار کنم  داداش ؟

 آقا : هنوز ایستادی ! خب چی بود عمه ؟!

 خانم : اول برج ، وکالت ، حقوق ، میز و چای ، تو رو خدا  تمومش کن .

 آقا : خیلی خب !خیلی خب ! { طنابی را که به در متصل است کشیده به آن سمت می رود } فقط  یادم  رفت چه کار داشت. چیزی نیست که خودتو ناراحت می کنی. بیا تو! 

 { در را باز کرده خودش طنابی دیگر را گرفته  سر جایش  بر می گردد .عمه ، پیرزن همچنان  سر پا مانده یی ست ! }

 آقا : ناهار چی  داریم عمه ؟

 عمه : تو از  بچه گیت  همیشه همین سوالو  کردی، همیشه هم غذاتو  خوردی .

 آقا : فایده ش  اینه که  معده مو  آماده  خوردنش  می کنم !

 { عمه  روبرویش  ایستاده است. مرد دستش را  دراز می کند. عمه دوباره  به آهستگی  فلاسک  و  استکان را  بر می گرداند، برگه ای از توی یقه اش  در آورده  بهش  می دهد.  آقا آن را به دقت  می خواند. سپس دنبال قلم گشته و عمه  قلمی  از توی  یقه اش به او می دهد و آقا با احتیاط و دقت آن را امضا می کند و سپس با تاخیر بهش  بر می گرداند. تمام اینها خانم را بی تاب  می کند و عمه را می پاید که دوباره  بساط چای را  برمی دارد و آهسته  بیرون می رود ، در را می بندد و دریچه را باز رها می کند }

 خانم : دریچه ! دریچه !

 آقا : عمه!عمه! امروز چه روزیه عمه ؟ {عمه در همان حال پنجه اش را نشان می دهد و دریچه را می بندد} امروز پنجشنبه س ؟

 خانم : پریروز  سه شنبه  بود. چون  یه نامه داشتیم  یادم مونده .

 آقا : یه نامه ؟ ... آره  نامه داشتیم.  پس  کجاست ؟ چه کارش  کردیم ؟

 خانم : دادیم به عمه تا بذاره تو جعبه مخصوص ، پیش بقیه  نامه هامون .  نامه هایی که  هفته های  گذشته داشتیم .

 آقا : آره. که بذارتش پهلو  بقیه ی  نامه هایی که هفته های  گذشته داشتیم ، توی  پاکت مخصوص .

 خانم : همینطوره.

 آقا : همینطوره! با وجود این یادم نمی یاد که ...یادم نیست که درباره ی  چی بود . درباره ی چی بود عزیزم ؟

 خانم : چی درباره ی  چی بود ؟

 آقا : نامه . نامه ای که داشتیم .

 خانم : تو کدوم  نامه رو  می گی ؟

 آقا : همون نامه که تو این هفته داشتیم ، پریروز سه شنبه !  یادت اومد ؟

 خانم : پریروز ،  سه شنبه !  سه شنبه  پریروز ! نه  چیزی  یادم  نمی یاد!

 آقا : ولی من یادمه. عمه اورد بهمون داد. صبح  اوردش و ما  تا عصر داشتیم  می خوندیمش. بعد عصر اومد اونو گرفتش  برد تو جعبه مخصوص  گذاشت.

 خانم : خب ؟

 آقا : ازمون  دعوت شده بود  که در  مراسم  یاد بود شرکت کنیم. ذکر شده بود از تمام اونایی که تو جنگ کشته دادن  دعوت بعمل  اومده .

 خانم : ولی ما شرکت نکردیم .

 آقا : درسته. شرکت نکردیم .

 خانم :  دعوت نامه  دیر به دستمون رسید. به موقع  نرسید و ما  هرچی ام  عجله  می کردیم ، نمی تونستیم به مراسم یاد بود برسیم.  چون  نامه رو  سه شنبه  دریافت کردیم و مراسم  روز دوشنبه  برگزار می شد. یعنی روز قبلش .

 آقا : درسته!

 خانم : زیاد  درست نیست ! اون  دعوت نامه و قضیه  مراسم یادبود مال  دو هفته قبل بود ! متن این یکی  نامه  یه چیز دیگه بود . واسه همین  اولش  دلخور شدی !

 آقا : جوری  می گی که انگار اون یه نامه مخصوص بوده. تازه  قرار بود  این موضوع رو  فراموش  کنیم .

 خانم : نمی دونم . فقط  ازم  پرسیدی ، که گفتم  یادم  مونده   پریروز  سه شنبه  بود .

 آقا : پس  امروز  پنجشنبه س. چه  اتفاقی ! عجیب  نیست ؟

 خانم : هیچی عجیب نیست . امکان  هر اتفاقی  هست .

 آقا : ولی تو تموم عمرم  این اولین باره که  یه پنجشنبه  اول  برج  از آب  در می یاد . تا حالا  هیچ وقت  نشده بود که  پنجشنبه  اول برج  شده باشه. به گمونم  این  اولین  مرتبه س !

 خانم : می خوای  بگی  مضحکه !

 آقا : از اتفاقات  نادره . مثلا چند وقت پیش ،   درست نمی دونم کی ، فقط یادم هست که مال گذشته س ، یه مگس نشسته بود رو نوک دماغم . درست نوک دماغم و هرچی  رو به بالا فوت می کردم  نمی رفت .هرچی دماغمو تکون می دادم از جاش تکون نمی خورد که وز کشداری کنه و دربره! مضحک اینه که اولش که نشسته بود رو دماقم باخودم شرط بسته بودم بدون اینکه از دستام استفاده کنم فراریش بدم  یا اگه شده گیرش بندازم !

 { سکوت. خانم  شیشه های  عینکش را پاک می کند. آقا روی  لبه صندلی ضرب  می گیرد . سپس برای مدت طولانی به هم خیره می مانند}

 خانم : خب ؟

 آقا : خب، چی؟  چی، خب؟

 خانم : منظورم اینه که باهاش چه کار کردی؟ اگه می خوای  بپرسی  با  کی  ، با مگس.  با مگسی که نوک دماغت  نشسته بود و فرار نمی کرد  چه کار کردی ؟

 آقا : دیگه  فکرشو  نکن. بی خیالش !

 خانم : هر کاری  می کنم  نمی تونم  چیزایی رو  که  می دونم  به زور  فراموش کنم .

 آقا : فقط  مضحک  بود. همین . از اتفاقات نادر زندگیمون نبود!

 خانم : ولی دوست دارم بدونم . خب  چی شد ؟ آخه چی شد؟ یعنی  به خودم  می گم  ممکنه  چی  پیش اومده باشه ؟ ممکنه چه جوری  از شر مگسه  خلاص  شده باشی ؟!

 آقا : محلش نذاشتم . مگسه هم  آخرش  خودش  رفت. خسته  شد و گذاشت  رفت .

 خانم : ولی  این تو بودی که خسته ش  کردی. خیال  می کنی من حواسم نبود؟ تموم  مدت  مواظبتون  بودم. هردوتون!  دو تا  موجود  خیلی  با حوصله  و سمج  بودین .

 آقا : هرسه تامون! تو هم که  تو نخ  ما رفته  بودی ، تموم  اون مدت ، حوصله  کرده  بودی . مضحکه! یا نادره ؟

 خانم : یادت می یاد توی تاریکی نشسته بودی و همه ش  می خواستی سیگارتو  آتیش بزنی؟ تو کوچه داد می زدن خاموشی  خاموشی! روبروم نشسته بودی. چشماتو می دیدم. بچه مون  رو  پاهام  خوابش  برده بود و همینکه   تنه مو  یله دادم  به عقب  که یه بالش  تو تاریکی از پای دیوار پیدا کنم، یه چیز سنگین داغ ، خیلی سنگین  خیلی داغ ، افتاد  رو  پاهام. خودم یه طرف افتادم  بچه مون  با  پاهام  یه طرف .

 آقا : منم  پرت شدم .

 خانم : تو نشستی و همینطور زل زدی به پاهای من. اونقدر که خودتم  فلج  شدی .

 آقا :  اولش گفتن کمرت شکسته. بعد گفتن باید عملت کنیم. شاید نخاع بود ، شایدم  چیز دیگه ای. هر چی بود بالای  رونم  سیاه  کرده بود .

 خانم : ولی فقط مال این نیست. مال اینم بود که نشستی و بهم زل زدی. همینجور موندی و خون تو  رگای  پشتت  خشکید .

 آقا : شایدم این بود. ولی فقط این نبود !

 خانم : تو از بسکه راه  نرفتی ، دیگه  راه  نرفتی. دیگه نتونستی  راه  بری  چون خودت  نخواسته بودی .

 آقا : حالا چی ؟ حالا نمی خوام ؟

 خانم : بدبختی اینه که آدم  اون موقع که  باید بخواد  نمی خواد ، وقتی نباید بخواد  می خواد ! تو  الآن  باید  بتونی.

{ سکوت  و  بعد } خسته  شدم !

 آقا :  به این زودی؟ تازه  هنوز ظهر نشده، تا  شب  چه جور  می خوای  سر کنی ؟...  قرار شد صبح ها  دیرتر پاشیم، ظهرها  به  زور هم  که شده  یه  چرت  بزنیم  و تا شب  حسابی  روده  درازی  کنیم و کارهای  دیگه. یادت  رفت؟ با هم  سر این  برنامه ی  روزانه  توافق  کردیم .                                                                             

 خانم : از وقتی اون نامه  اومده ...

                                                                                                      

آقا : ما  پاره ش  کردیم.

 خانم : نکردیم. ترسیدیم   تکه هاشو  پیدا کنن، بیان  سراغمون. خواستیم  بسوزونیمش  گفتیم  نکنه  یه وقت  بوش  به مشامشون برسه  و  لو  بریم  که اینجاییم !

 آقا : ولی  ما  می تونیم  پیش خودمون  خیال  کنیم  که  انداختیمش  دور ...

 خانم :   تازه  اون  یه  نامه  نبود،  یه  دستورالعمل  بود!

 آقا : هر چی که بود!

 خانم :  ولی...

 آقا :   دیگه  ولی  نداره!

 خانم : اونا  می فهمن  محل نذاشتیم .

 آقا : حالا  کو  تا  اون موقع . می شنوی؟ گوش بده ! می شنوی؟ (سکوت  مدتی  حکمفرما  می شود)

 خانم : خیال  می کردم  دیگه  گوش  نمی دی . الآن دارن  یه آینه ی  قدی  می برن. برای همین اینقدر ساکته !

 آقا : منظورم   سر و صدای  اون  جا به جایی ها  نبود! گوش بده؛ خیلی دوره!

 خانم : جا به جایی ؟!  اونارو  دارن  می ندازن بیرون، اونوقت  تو  به همین  راحتی  می گی  جا به جایی؟

 آقا : داره  نزدیک  می شه . اگه  بی احتیاطی  نبود  از تو پنجره  دید  می زدم .

(دسته ی  عروسی  با  ماشین  و  سر وصدا راه  افتاده  است. برای لحظاتی  هر دو  در خاطرات  سیر می کنند. صدا گم  می شود و نگاهشان  به هم  تلاقی  می کند)

 آقا : وقتی  فکرشو می کنم  می بینم خوب شد، خیلی خوب شد که خودمون  یه مجلس  درست وحسابی  راه  انداختیم. خیلی هارو دعوت کردیم. خیلی هام  بی دعوت  اومدن. چه قدر چراغونی  کردیم. چه قدر  صندلی  گذاشتیم.

 خانم : بعدش هیچکی  حوصله ی  جمع وجور کردن  اونهمه  چیزو نداشت. یه عالمه ظرف و ظروف   رو  دست  زنها مونده بود!

 آقا : نه که حوصله نداشته باشن! خسته بودن. همه  ازخداشونه  تو عروسی  خوش خدمتی  کنن.

 خانم : عروسی مون  پنجشنبه شب  بود. مثل بیشتر عروسیها.

 آقا : چراغونی  کردیم. صندلی  گذاشتیم. شام دادیم. مثل خیلی ها.

 خانم : مثل  خیلی ها  نه. همه که  از دستشون  بر نمی یاد.

 آقا :  حالا که  فکرشو  می کنم  می بینم  خوب شد، خیلی خوب  شد که  از دست ما  بر اومد. آدم  یاد  اونوقتا که می افته فقط محض همین  چیزاست.  بالاخره  باید  پشت  سر آدم  یه چیزی  باشه  که با غرور ازش  حرف  بزنه. آشنایی  ما چون  ساده  بود، عروسی مونو مفصل  برگزار کردیم ! (دسته ی عروسی  باز عبور  می کند) حالام  وضعی  شده که خوشحالی  نوبره! اینام  راه  افتادن به همه  نشونش  بدن.

 خانم : پس  ما  بدبختی مونو  داریم  از بقیه  قایم  می کنیم ؟

 آقا : چی یه؟ می خوای  راه  بیفتیم  تو خیابونا، همه جا، خودمونو  نشون  همه  بدیم که  یادشون  بیاد  پا دارن؟ که تازه  فقط  تو نخ این  می رن  که ما  پا  نداریم!

 خانم : خودت  بگو !

 آقا : که چی ؟

 خانم : نمی دونم  سر چی  داریم  جر و بحث  می کنیم .

 آقا : ما که  جر و بحث نمی کنیم. داریم  معمولی  حرف  می زنیم !

خانم : فقط داریم  حرف  می زنیم. هیچ  جر و بحثی هم  در کار  نیست ! به خاطر هیچ  موضوع  خاصی هم  نیست!

 آقا : پس  چی؟

 خانم : هیچی! اصلا ً هیچی !

 آقا : خب دیگه. پس چرا  می گی  اصلا ًهیچی، انگار  واقعا ً  یه چیزی  هست.

 خانم : پس  نیست؟

 آقا : تو  دلت  می خواد  باشه ؟  واقعا ً می خوای ؟ { مکث و سکوت } برای ما همون بهتره که فقط حرف بزنیم .

 خانم : از هرچی  که  بشه ، نه  هرچی  که  می شه !

 آقا : بشه  یا  می شه! فرقش  چیه  که  هی  داری  می گی؟ ...اصلا ً  تو خیال  می کنی  میشه  یا  بزه !؟

  ( سکوت. مرد  به طرف  کمدچه راه  می افتد. زن  به ظاهر حواسش  به او  نیست. مرد شیشه ی کوچک عطر را بیرون آورده  به خودش عطر  می زند)

 خانم : ( بی آنکه  نگاهش  کند)  بوی عطر تا  اون سر عالم  هم  می ره. اونوقت همه فکر می کنن تو این خونه اصلا ًمردی نیست .

 آقا : (عطر را در جیب  پیراهنش  می تپاند و بر می گردد)  تو بوی  گلا رو  دوست  داری .

 خانم : من  بوی  یه مردو  ترجیح  می دم !

 آقا : بعضی  وقتا  حرفهای عجیبی  می زنی. من فقط  ازت  پرسیدم  امروز  چند شنبه س و تو  صحبت رو  گرفتی  کشوندی اینجا!

 خانم :ولی من  یادمه که  اینو از عمه  پرسیدی.

 آقا : عمه؟ (به  دریچه نگاه  می کند )

 خانم : دیر کرده معلوم نیست کجا رفته ؟ چه کار می کنه؟

 آقا : اگه آدم  توداری  نبودی می گفتی معلوم نیست با پولها کجا رفته، با پولها چه کار می کنه؟ ... یعنی با پول ها فرار کرده؟ رفته بانک؛ چون  اول  برجه  پول گرفته  بعدشم  راهشو  کشیده  رفته! رفته......رفته...... کجا رفته؟

 خانم : خواهرت زرنگ تر از این حرفهاست. به  خاطر چندرغاز ما رو  ول نمی کنه. هیچ وقت  نشده  فرار کرده باشه .

 آقا : ولی دیر کرده .

 خانم : خب اون پیره. دیدی که چه جور راه می ره؟ نباید توقع داشته باشی که زود برگرده .

 آقا : ولی تو داری حرف خودم رو به خودم می زنی .اینا رو من باید به تو بگم .همیشه این تویی که می گی دیر کرده . که می گی عمه  آب زیر کاه س ! زرنگه!

 خانم : آها! خب عوضش  باید بهت بگم خواهرت زرنگ تر از این حرفاست که پیاده بره. با درشکه  می ره !

 آقا : با چی؟

 خانم : می گرده و  یه  درشکه  پیدا می کنه. نه، نمی گرده. فقط سوار می شه .می تونه خیال کنه که  سوار  درشکه  شده.

 آقا : درشکه  توی  اینهمه ماشین! فکرشو بکن  یه  درشکه چی  پیر  با  عمه ی   پیر  پشت  چراغ قرمز ایستاده  باشن. یا نه! خنده داره  که  راه بیفتن  وسط خیابون، راه  بندون  راه  بندازن! بعدش....

 خانم : بعدش  چی؟

 آقا :   بعدش یه مأمور راهنمایی .. با برگ  جریمه ش  سر برسه و  بگرده  دور و بر درشکه....

 خانم : درشکه که برف پاک کن نداره.

 آقا : ده همینه که خنده دار میشه. اون وقت هی بگرده  هی بگرده ! آخرسر برگ جریمه رو بذاره تو دهن اسبه،لای دندوناش....

 خانم : ...چی؟کجا؟- لای دندونای اسبه ... اونم  بخوردش!

 آقا : حالا گوش کن تا  بقیه شو  برات تعریف کنم. بعدش درشکه چی  از ترس این که  درشکه توقیف بشه، اسبهه رو ببره جراحیش کنن و قبض جریمه رو قبل از هضم شدن، بیرون بیارن.

 خانم : جراحیش کنن! ببرنش اتاق عمل !....

 آقا : اونقدر تو معده ش بگردن تا آخرش قاطی چیزایی که خورده یه کاغذ له شده  رنگ و رو رفته پیدا کنن ....بعد ببرنش....

 خانم : باز ببرنش. کاغذو  ببرن یا اسبه؟...اسبه رو ببرن ؟

 آقا : برگ  جریمه رو  ببرن  آزمایشگاه...

 خانم : .... چه حرفها....

 آقا : تازه خرج تموم  این کارا رو عمه  بده. هی دست کنه تو کیف گنده ش  و هی از رو حقوق  بازنشستگی افتخاری و پیش از موعد من  پول  برداره !

 خانم : تو  هم  هی این چندرغاز رو  به  رخم  بکش!

 آقا : تو هم  هی  سرکوفتم  بزن هی  بگو چندرغاز، چندرغاز... اصلا ً می دونی  چندرغاز یعنی چی؟

 خانم : چندرغاز؟

 آقا : بله!چندرغاز!

 خانم :چندرغاز، چندرغازه  دیگه!

 آقا : چندرغاز کلمه ی  مزخرفی یه.

 خانم : آره! چندرغاز  مسخره س.

 آقا : هیچی این جور صدا  نمی ده که هی پشت سر هم  بگه  چندرغاز چندرغاز چندرغاز....

 خانم : شاید مال یه جونوره که یادمون نمی یاد. بذار ببینم ! چندرغاز ، چندر...غاز، چندر، غاز چندر،غاز چندر .....

 آقا : چندر غازه ! غازچندر نیست.

(عمه دریچه را باز می کند سرش را تو  می کند)

 خانم : منم که همینو گفتم.

 آقا : تو  چی رو گفتی؟

 خانم : همون که تو گفتی منم گفتم .

 آقا : من چی گفتم؟

 خانم : نمی دونم .

 عمه : کاری نداری زن داداش؟ کاری داری داداش ؟

 آقاوخانم :  تو کاری  داری ؟

 خانم : ولی  تو  کار داشتی .

 آقا : یادم نیست. تو یادته  عمه؟

 عمه : چای  آماده س.

 خانم : پس کوش؟ پس چرا نمی یاریش  اگه  آماده س؟

 عمه : تو  دستمه!

 خانم : خودتی !خودتی! می بینی؟ چرا هیچی بهش نمی گی ؟ چرا جلوشو  نمی گیری ؟

 آقا : تورو خدا تا  ده  بشمار و عصبانی  نشو! چی شد؟ من متوجه نبودم . نفهمیدم . مگه چی بود عزیزم؟

 خانم : داره بهم فحش  می ده !

 آقا : بده. خیلی بده . بعله! نارحت  کننده س.

 خانم : فقط  می تونی  همینو بگی؟

 آقا : می گم خوب نیست اگه کسی به کسی فحش بده. اگه!

 خانم : چرا داری  می گی اگه؟ اینقده هم  روش  فشار  می یاری ؟

 آقا : من تا حالا به کسی یا چیزی  فشار  نیاوردم !

 خانم : تو  اصلا ً  بلد نبودی  فشار بیاری!

 آقا : همینطور  می خوای  جلوی  عمه  ازاین حرفهای  کثیف  خصوصی  بزنی ؟

 خانم : عمه؟ تو رو خدا می بینی چه  بی سر و صدا  اونجا  وایساده؟!

 عمه : دیگه ظهره. چای رو می برم  می گذارم  برای  بعد از نهار .

 آقا : گفتی  نهار عمه؟

 عمه : چای. دارم  چای رو  می گم.

 آقا : حالا فهمیدم! می خوای  بیای  تو!

(باطناب جلو رفته در را باز می کند.عمه چنان  پیرزن  سرحالی ، فلاسک و استکان ها را روی میز می گذارد. ساعتی  درجایی دوازده  ضربه   می زند)

 آقا : عمه  تو هیچ  متوجه  می شدی  که  داره  ظهر می شه؟

 عمه :ناهار داره  آماده  می شه.

 آقا : پس  امروز اول  برجه  و  تو حقوق منو  رفتی  گرفتی .

 عمه : اول برج بود . دیگه  اول  برج  نیست!

 خانم : شما دو نفر! شما دو نفر! ...عمه! باید بیست و چهار ساعت کامل بگذره، تو یک ظهر و یک شب  بخوابی، سه بار شکمتو پر و خالی کنی ، کلی  وراجی  کنی و زجر بکشی  تا بشه  گفت  امروز دیگه امروز نیست، یه  روز  دیگه س!

 عمه : از بانک که بیرون  اومدم  یه نفر به یکی که  ازش پرسیده بود، می گفت  اول  برجه. اونموقع من دوباره  برگشتم جلوی همون باجه ی همیشگی؛ گفتم  اول  برجه! انگار اول  برجه! جوونک  گفت شما همین  الآن مراجعه  کرده  بودین.

 آقا : مراجعه کرده بودی  یا نه؟ راست  می گفت که  مراجعه  کردی ؟

 عمه : من گفتم  ولی  بازم اول برجه. معلومه  که  بازم  باید بیام. اونوقت  طرف  یه خرده  فکر کرد، بعدش گفت  ولی الآن دیگه اول  برج  نیست. ازش گذشته.

 آقا : شاید خواسته بهت کلک بزنه. چون خیلی عجیبه که دیگه  اول  برج  نباشه  اما هنوز  پنجشنبه  باشه .

 خانم : عجیب تر از اون اینه که ما هنوز ناهارمونو  نخوردیم .

(عمه چابک  راه می افتد  و آقا  پشت سرش  با طناب  پیش می رود. در را  می بندد)

 خانم : دریچه! دریچه!

 آقا : نمی خواد  داد  بزنی. می بینی که خودم  دارم  می بندمش. (دریچه هر بار پایین می افتد. تا اینکه عمه  از پشت  چفت  آن را می زند )  دیدی؟

 خانم : دیدم! دیدم  که کی  تندی  دریچه رو  بست؛ کی بود  که  بهت  کمک کرد  وگرنه .....

 آقا : خواهش  می کنم  حرفتو  نخور! بقیه شم  بگو. من هیچ  ناراحت  نمی شم .

 خانم : چرا  تو  بخوای  ناراحت بشی؟ من  دارم  عمه رو  می گم  که  تندی دریچه رو  بست. که  فرز اینور  اونور می ره و عمدا ً اینکارا  رو  می کنه  که لج  من  یکی رو  در بیاره.

 آقا : خودتم  می دونی  اگه عمه  با یه لاک پشت  مسابقه  دو  بذاره، حلزونه  قالش  می ذاره! این خیلی بی انصافی یه  که  راجع به عمه همچین  حرفهایی  بزنی.

 خانم : یعنی  می خوای  انکار کنی که  خواهرت  مثل یه  پسربچه ی  شیطون بلای  تازه پا، داشت  راه  می رفت، حتی  می دوید؟

 آقا : می دوید؟ کی؟ حتما  بچه گیهاشو  داری  می گی! ولی  اونموقع تو که نبودی تا ببینی ! شایدم  چون پا داشتی، می تونستی هر جا که دلت می خواد  بری، برای همین پیش ما  نبودی.

 خانم : من دارم همین الآنو می گم.همین الآن که چای آورد؛ بعدش  تو  رفتی  درو  بستی و اون  دریچه رو  نبست، بعدشم  کمکت کرد  ببندیش.

 آقا : درسته! من دریچه رو بستم. خودم  بستم. کسی کمکم نکرد.

 خانم : می خوام بگم همون موقع بود؛ یعنی  یه خرده  قبلش بود که عمه  اونجوری  راه  می رفت .

آقا : اصلا ً یادم نیست! محاله که عمه...

 خانم : ولی همه شاهدن که  راست  می گم!

 آقا : همه شاهدن؟!کی یا؟ در و دیوار و میز و صندلی... یا... نکنه......

 خانم : منظورم اینه که خودمون شاهدیم. خب همه شاهدن دیگه!

 آقا : نکنه  کسی یو  اوردی  قایم کردی؟ کجاس؟

 خانم : اینجا حتی  نمی شه  ریزه  ناخن رو  قایم کرد، وقتی آدم  با دندون  سر انگشتاشو  می جوه، چه برسه به اینکه....

 آقا : ولی  می شه  یه مرد  کوتوله رو  اورد  قایم کرد ! نمی شه؟

 خانم : من به هیچ وجه  احتیاج  ندارم که  یه مرد  کوتوله رو  بیارم  اینجا  قایم  کنم.

 آقا :  ( دور و بر اتاق را  می گردد ،فلاسک چای را  بر می دارد)

می تونی  تو یه  کیسه نایلون  پر از یخ گذاشته باشیش، قایمش کرده باشی  این تو! هر جایی ممکنه. هر چیزی  ممکنه. خودت گفتی هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته. می تونه  اتفاق  بیفته....

 خانم : بیخود  داری  می گردی .

 آقا : پس  بیخود  دارم  می گردم !

 خانم : خیلی  بیخود داری  می گردی .

 آقا : پس خیلی  بیخود  دارم  می گردم! مونده  تو رو هم  بگردم. (جلو می رود)

 خانم : تو جیبای  من  چیزی  نیست.  (عقب می رود)

 آقا : ولی پیش  توئه. پیش خودت  قایمش  کردی. (طنابی را گرفته می کشد، جلو می رود)

 خانم : هرچی  پیش  خودمه، مال خودمه!  ( طنابی را گرفته می کشد، عقب  می رود)

 آقا : پس چرا  نمی ذاری  بگردمت؟  (با طنابی دیگر امتحان  می کند)

 خانم : اگه  بهم  دست  بزنی  ممکنه.... (با طنابی دیگر  فرار  می کند) نه! باید  بتونیم  جلوی  خودمونو  نگهداریم!

 آقا : این  یه  موضوع  دیگه ست.  (باز هم  سعی  می کند)

 خانم : یادت  باشه که  تصمیم  گرفتیم  بچه  نداشته  باشیم.

 آقا : تو همیشه  یه چیزی رو از من  قایم  کرده ی.

 خانم : زنا خیلی حرفها، خیلی  چیزا  تو دلشون هست که  فقط  به  شوهراشون  نمی گن!

(خسته می شوند و در دو سوی  میز می مانند)

 آقا : پس  توی  دلته. وقتی  می گفتم  پیش خودته، درست  می گفتم. تو خودت  قایمش کردی. تو دلت!

 خانم : کی یو  داری  می گی؟

 آقا : آخه  کسی یو  می شه  تو دل  قایم کرد؟ باید  بگی  چی یو، نه  کی یو!

 خانم : ولی  خودت گفتی  یه نفرو  اوردم  قایمش  کردم.

 آقا : پس  تو  می خواستی که  یه بچه رو  بیاری  قایمش  کنی.

 خانم : ما برامون  بهتره  که  بچه  نداشته  باشیم.

 آقا : کی  اصلا ً از این  حرف زد که چی  برامون  بهتره  یا  بهتر نیست؟ من داشتم  می گفتم  تو همیشه  یه چیزایی  هست  که به آدم  نمی گی .

 خانم : خب همین دیگه ! خودت  به اینجا  کشوندی ش.

 آقا : چرا این چیزا رو  یاد آدم  می ندازی؟ چرا ما هی  گذشته رو  به خاطر می یاریم؟

 خانم : شاید  به خاطر این باشه که  بعضی  چیزها رو  نمی شه  فراموش کرد؛ نمی شه  بهش  فکر نکرد.

 آقا : به خاطر آوردن، چیزی رو  زنده  نمی کنه. چیزی رو  سر جاش  بر نمی گردونه.

 خانم : ما  چیزایی رو از گذشته  تا  الآن  با خودمون  کشیدیم  اوردیم. چیزایی  که  قبلا ً نصیبمون  شدن و ما  الآن ازشون  زجر می کشیم.

 آقا : وقتی  به  یه عکس که  بچه گی تو  نشون می ده  نگاه کنی، نمی تونی  واقعا ً باور کنی که این خودتی. فقط  لبخند می زنی و می گی  این من  بودم.

 خانم : نمی تونم  قبول کنم که همه چیز برای ما  فقط  یه لحظه  بوده. یه عکس  بوده! یه  اتفاق  و حالا  فقط  یک  آه  که  پشتش  سر می دیم  و  تموم!

 آقا : می دونی  من گاهی  وقتها  به خودم  چی  می گم ؟ ما  تو  گذشته مون  یه چیزی  هست  که داریم  از دستش  می دیم. اما  اگه بخوایم، اگه  به خودمون  بیای م، می تونیم  بازم  به دستش  بیاریم!.... ( مکث . و منتظر است . و بعد ) گوش  نمی دی؟ مگه  تو همینو نمی خواستی  که من  بگم؟

 خانم : وقتی  دوباره  شروع  می کنیم، تو دلم  خالی  می شه! مثلا  از اینکه چیزی  آخرش  نباشه. آخر حرفهامون. همه ش هیچی! اما وقتی  خودمونو  سرگرم  می کنیم، لااقل این هست که می تونه  یه چیزی  تو زندگی مون  باشه که نگهش داشتیم تا  سر فرصت، مثلا  وقتی  پیر شدیم، یا وقتی  خیلی مجبور شدیم ، کشفش  کنیم.

 آقا : تو ، هم  می خوای، هم  می ترسی.

 خانم : نمی ترسم. مطمئن نیستم.

 آقا : از  چی؟

 خانم : از  کی؟

 آقا : چی؟ 

  (مکث و سکوت.همزمان  برای دنبال نکردن مطلب، معطوف به  فلاسک  چای  می شوند  و همزمان  طناب  دو سوی  میز را گرفته  می کشند)

 آقا : خواهش  می کنم!

 خانم : خواهش  می کنم!

 آقا : برای  هر دوتامون  می ریزم.

 خانم : می گی  چه کار کنم  ؟   (مکث) می ترسم  اگه  طنابو  ول کنم  میز  یکدفعه  ول بشه و محکم  بخوره  بهت. اونوقت......

 آقا : اونوقت  منم  کاری از دستم  بر نیاد  که  بکنم.

 خانم : اونوقت  میز  بیفته  یا  اتفاق  ناگوار  دیگه ای  رخ  بده!

 آقا : منم  که  نمی تونم  طنابو  ول  کنم. چون  درست  با همین مشکل  مواجه م.

 خانم : خب چی می گی؟ بالاخره  یه نفر باید  میزو  ول کنه یا نه؟هردوتایی سفت چسبیدیمش و مثلا به خاطر طرف دیگه حاضر نیستیم کاری بکنیم.

 آقا : منظورت چی یه؟

 خانم : دارم از خودمون حرف می زنم.

 آقا : منم خیال نمی کردم از میز حرف می زنی.

 خانم : عجب دردسری یه! نه؟

 آقا : یه مشکل درست وحسابی.

 خانم : سخته.

 آقا : خیلی سخته.

 خانم : گیر کردیم. توش موندیم.

 آقا :حسابی گیر کردیم.  توش موندیم.

 خانم : بده که آدم گیر کنه؛ تو چیزی  بمونه.

 آقا : بده! خیلی بده!

 خانم : ولی این که جواب من نشد. فقط هرچی که من می گم  یه کلمه بهش اضافه می کنی  به خودم  می گی!

 آقا : لااقل دیگه  ازاین  نمی ترسی که بفهمی آخرش  چیزی  نیست.  ( سکوت)

باید عمه رو صدا کرد. بهتره  صداش کنی. باید از عمه کمک خواست.

 خانم : خودت  می دونی که من هیچ وقت این کارو نمی کنم. مواظب باش!

 آقا : چی شد؟مواظب باش! سعی کن همینجور نگهش داری.

 خانم : اون موقعی که کارش داشته باشیم  پیداش نمی شه. قول  می دم  اگه همینجور دست  رو  دست بذاریم، هیچ وقت نیاد که بگه کاری دارین؟!

 آقا : پس صداش کن.

 خانم : اگه صداش کنم  تعادلمو از دست  می دم!

 آقا : چی؟ ... مگه فکر کردی رو طناب ایستادی که با یه حرف  تعادلتو از دست بدی؟                       

 خانم : منظورم اینه که دیگه مشکل می تونم این ضعفمو جبران کنم! من باید همیشه برای عمه یه زن داداش باشم. بپا! بپا!

آقا : حواسم هست! اگه  می خوای از این وضع  خلاص بشی  باید صداش کنی .

 خانم : تو خودت هم  می خوای از این وضع  خلاص  بشی.

 آقا : ولی من یه مرد هستم و می تونم صبر کنم. درثانی  وقتی پای غرور یه مرد در میونه، زنها همیشه باید پیشقدم  بشن!

 خانم : تو هیچی ازغرور زنها  نمی دونی! درثانی این اصلا چه ربطی به عمه داره؟

 آقا : هرچی باشه من تحملم  بیشتر از توئه. اونقدر که  تو  داد و هوارت  در بیاد. درثانی منم نگفتم به عمه ربط داره!

 خانم : منم می تونم  این  وضعو تحمل کنم. می تونم خودمو  با  وضعیت  وفق  بدم. درثانی تو بودی که گفتی بایدعمه رو صدا کنیم!

 آقا : دستات  تاول  می زنه. شونه هات  خسته می شن. تو انگشتات  خون راه پیدا نمی کنه. دستت  گزگز  می کنه. درثانی...

 خانم : نگو! نگو! درثانی...

 آقا : چشمهات  سیاهی  می ره. (مکث)  درثانی!

 خانم : می بندمشون! (مکث) درثانی!

 آقا : تو تاریکی  نمی شه جلو رفت. تازه  سرت  به دور می افته. همه چیز هی  می چرخه  هی  می چرخه. کم  می مونه که بیفتی! با صورت  بیفتی  کف زمین، دماغت  له بشه، دندونات  خورد  بشه...( مکث ) باید بگم؟

 خانم : نگو! نگو! (مکث) چی رو بگی؟

 آقا : همون کلمهه  رو  دیگه !

 خانم : من که  اونو  نمی گفتم  نگی. 

 آقا : پس  چی  بگم؟

 خانم : باید بگی  پس  چی رو  می گفتی  نگم!

 آقا : پس  چی رو  می گفتی  نگم؟

 خانم : آها  الآن درست  شد.

 آقا : آره. خیلی جالبه...ادامه بده. بگو.

 خانم :  مگه چی باید بگم؟

 آقا: خب تو گفتی من باید بگم - پس  چی رو  می گفتی من نگم؟-  منم گفتم.

 خانم : خب که چی؟

 آقا : خب جمله ی  من  سوالی  بود دیگه. یعنی  جواب  داره. جوابشو تو باید بگی.

 خانم : ولی من جوابشو بلد نیستم.

 آقا : بلد نیستی  یا  نمی خوای  بگی؟

 خانم : بدتر از همه اینه  که  بزنن  تو ذوق آدم!

 آقا : بدتر از همه  اینه  که قلب  یه  زن  بشکنه!

 خانم : زن اگه قلب نداشته باشه، احساس نداره. و یه زن  بدون احساس  خیلی زود  می میره. می میره  ولی  تبدیل به مرد نمی شه !

 آقا : پس  صداش  کن!

 خانم : عمه؟ عمه؟   (عمه  زود  سرک  می کشد)

 عمه : چی یه  زن داداش؟ کاری داری زن داداش؟

 خانم : من  هیچی م   نیست!

 عمه : ولی صدام  کردی  زن داداش.

 خانم : اینقدر  نگو  زن داداش. یعنی  باید بگی، ولی  اینجوری  نگی.

 عمه : زن داداش!  (سریع) زن داداش! (کلفت)

 خانم : اون  باهات  کار داره. داداشت  باهات  کار  داره.

 آقا : هردومون. هردومون خانوم.

 خانم : من صداش  کردم  تو  بگو  چه کارش  داشتیم.

 آقا : اول  باید  درو  باز کرد که عمه  بتونه  بیاد تو. صبر کن عمه.

 (بی  عکس العمل  خاصی طناب میز را  ول  می کند  و اتفاقی  نمی افتد. در را باز می کند و عمه  دو سه  قدم  تو  می آید. هر سه مدتی  به هم  می نگرند)

 عمه : ناهار  آماده س .

 آقا : ناهار! پس  ناهار آماده س.  شنیدی  عزیزم؟

 خانم : ناهار؟ آماده س؟    

 آقا : پس  کوش؟

 عمه : همینجاس!

 خانم : تو رو خدا می بینی؟!

 آقا : همین جا  یعنی کجا؟ هیچ  سر در نمی یاریم عمه؛ لطفا ً توضیح  بده.

(عمه  سری  می جنباند و  می رود. به ظاهر فراموش  می کند در را  ببندد)

 خانم : این کاراشو  از عمد می کنه!

( تازه  متوجه  این  می شود که طناب را به آن شکل  غیر معمول گرفته است.  سر در نمی آورد و  رهایش می کند)

 خانم : راستی  این در چرا  باز مونده؟ ( مکث )   زود باش  ببندش.  زود باش  ببندش.

 آقا : همین  الآن. همین  الآن.  فقط  آروم  باش. اصلا چرا باید نسبت به این در و دریچه حساسیت داشته باشی؟

 خانم : خود تو چی؟ نداری؟ که اونا سر برسن، اینبار نامه  نباشه...

 آقا : باز از چی  داری حرف می زنی؟ ولش کن!

 خانم : نگرانم کرده. نمی تونم بهش فکر نکنم.

 آقا : گفتم  ولش کن! قرار نیست کسی بیاد اینجا. فقط ممکنه ما  وسوسه  بشیم از اینجا بریم  بیرون.        

 خانم : وقتی  فکرشو  می کنم  یه روز از این در پامو  بگذارم بیرون، چندشم  می شه.

 آقا : ما  هیچوقت  نمی تونیم  پامون رو  از این اتاق  بیرون  بگذاریم.

 خانم : اگه بخوایم می تونیم.

 آقا : ما چه  بخوایم  چه  نخوایم  نمی تونیم  پامونو  بیرون  بگذاریم. اصلا  ًنمی تونیم  پامونو  جایی بذاریم.

 خانم : این چرخها که هست!

 آقا : موضوع همینه! ما هر کاری کنیم  به هرحال  با بقیه  فرقهایی داریم.

 خانم : نمی تونم  تحمل کنم که از عهده ی توضیح  این فرقها  برای اون بقیه  برنیام. نمی تونم تحمل کنم که سرمونو بندازیم پایین و تصدیق  کنیم : بله! درسته! فرق ما با شما اینه که ما  پا نداریم!

 آقا : خب غیراز این هم نیست.

 خانم :  بهت  بگن بدشانسی  آوردی، بدبختی  بزرگی یه! باید  باهاش  ساخت!

 آقا :  بهت  بگن  خیلی مفتخریم به وجود شما که  صبورانه  رنج  می کشین!

(سکوت)

 خانم : هیچی، هیچکی اون بیرون منتظر ما نیست. بعضی  وقتها که از پشت  شیشه  بیرون رو  تماشا  می کنم، دلم  می خواد  یه  رهگذرو که  داره  بی خیال می گذره  صدا بزنم  بگم  هی  من  اینجام!

 آقا : ما برای خودمون زندگی بدی نداریم. عمه هست که برامون کار می کنه و ماه تا ماه  می ره  حقوق من رو می گیره. خب تو هم زن خونه ای، اینجاها رو گردگیری می کنی ... اصلا همینکه  قبول کردیم  زن ومرد  این خونه ایم  کافی یه! هر 24 ساعت  یه شبانه روزه. شبها  می خوابیم و خواب  روزامون رو می بینیم  و روزها رو  با کمک هم  پشت  سر می گذاریم. فکرشو بکن! حرف می زنیم، به خودمون  می رسیم، غذامونو  می خوریم، چای  می خوریم؛ من  به  عمه  امضا  می دم  که  بره  حقوقمو بگیره، تو سعی  می کنی  بفهمی چه جوری  خرجشون  می کنه! گاهی  فکر می کنم  اگه ما  عمه رو  نگه نداشته بودیم، چه  بلایی سر اون  بیچاره  می اومد؟! خودش هم  دیگه به اینجا، به ما عادت  کرده. به  ما  احتیاج داره. اصلا  ممکنه عمه رو  بتونی  تصور کنی  یه جای  دیگه  باشه؟ جز اینکه  سرشو از تو دریچه  بکنه تو  و بگه  کاری دارین، کار دیگه ای بکنه؟ که بره  حقوق  یه نفر دیگه رو  بگیره  و چای درست  کنه  و غذا ... نه!نه! اصلا... اصلا  عمه  خودش  نمی خواد  که ما  ترکش کنیم  یا اینکه مجبور بشه  از پیشمون  بره. خب  کجا بره؟ کی  مجبورش  کنه  بره؟

 خانم : بیخود نگرانی. اون هیچ جا نمی ره. همین جا  پیشمون  می مونه.

 آقا : یه حرف مفته  که عمه رو  نگه داشتیم، ازش  کار می کشیم و باهاش  خوب  تا  نمی کنیم؛ ما که گذاشتیم  پول  منو  بذاره  تو یقه اش  و جلوی  پیرزنهای  دیگه  پز بده  که خودش حساب  کتاب  دخل و خرج رو  داره!

 (صدای  همهمه و برخورد چیزی  به  زمین  آن دو  را متوجه  دریچه  می کند)

 خانم : اگه  کسی به آدم  کاری نداشته باشه، آدم  می تونه  بشینه  زندگی  خودشو بکنه.

 آقا : چشماتو  وا  می کنی می بینی دیگه  تو خونه ت  نیستی. داری  فرار می کنی. هرجا که بشه، هرجور که بشه. می بینی بچه تو دیگه نداری. زندگی تو  دیگه نداری. پاهاتو  دیگه نداری. بی اینکه  بفهمی  چی شد  چی نشد!

 خانم : زنده  بودیم و تو لاک  خودمون بودیم. داشتیم  راه  خودمونو می رفتیم. این عیب  داره؟ این بده؟    

 آقا :  این بده  که نفهمی  چه بلایی  سرت  اومده؟ چرا سرت اومده؟

 خانم : ما چی؟ ما فهمیدیم؟

  (مکث)

 آقا :  اگه  زور باشه  چی؟ یعنی  اگه همه چی از بیرون بهت  تحمیل  شده  باشه؟

 خانم :  بازم  آدم  نمی تونه  خودشو  کنار  بکشه. تو  می تونی ؟  یعنی  می خوام  بگم  تونستی ؟!... ولی از من گرفته شده. پاهام، بچه م، زندگی م، از من  گرفته  شده. چرا باید خیال کنم  خودم  دادمش؟ چرا باید داده باشمش؟ اونو که مجسم می کنم، تو گهواره، تو بغل تو، قنداقی که بود، لخت عور که حمومش می دادیم، از یه جایی همیشه  پاهام  سرک  می کشه.

 آقا : شاید دلت  شور  اون  یه دونه عکسو  می زنه که من قایمش کردم و نتونستی  سر به نیستش  کنی. با این بهانه ها  نمی تونی گیرش  بیاری. تو همه  اون عکسهای  یادگاری رو  زدی  سوزوندی.

 خانم :همه چی مون  سوخت. زندگی مون  مگه  نسوخت؟ بچه مون هم  سوخت؛ با  پاهام. اگه  اونموقع  بی تابی  نکرده  بود، بی خودی بهانه نگرفته بود، منم  خیال  نمی کردم  گرسنه س  که  بذارمش  رو  پاهام  تا  بهش  شیر بدم. درعوض  گرفت خوابید. بعدش  اون  چیز  لعنتی  داغ، اون چیز  کوفتی  سنگین، افتاد.....

 آقا : نمی خواستم  ناراحتت  کنم .

 خانم : تو منو ناراحت  نمی کنی. چیزی که  ناراحتم  می کنه  چیزی  دیگه س.

 آقا : چی یه؟

 خانم : چرا  نمی شینیم  تو دوتا  کلوم  به هم  بگیم چه مونه؟  چرا تمومش  نمی کنیم؟

 آقا : هیچ  فکر بعدشو کردی؟ تمام  روز می خوای  چه کار کنی؟ تازه  همیشه  که آدم  نمی دونه  چشه. فقط  احساس  می کنی گرفته ای  اما  درست  نمی دونی  به خاطر چی. حالا  اگه  یه  کلام  در بیای  بگی  من  گرفته م، خیال  می کنی  همه چی  تموم  می شه؟ ولی  اگه  لفتش  بدیم، بذاریم  کم کم  از حرفای همدیگه  سر در بیاریم، به اندازه  کافی  خسته  می شیم  که  وقتی  به  یه نتیجه ی  وحشتناک  رسیدیم، به جای  اینکه  ساعتها  مغز خودمونو  بخوریم، بتونیم  بگیریم  بخوابیم.

 خانم : من  نمی دونم  دیگه  منتظر کدوم  نتیجه ی  وحشتناک  موندیم؟ چی بدتر از اینه که  من  نتونم  بشینم  جلوی  تو  و با لبخند بگم  که  به حالامون  افتخار می کنم.

 آقا : گاهی  شده  فکر کردم  حقیقت رو  پیدا کردم. با خودم گفتم  ایناهاش  داری  بهش  می رسی، بگیرش... اما  اون  چرخ زنان دور شده... چی یه؟ چرا  اینجوری  نگاه  می کنی؟ خیالاتی  شده م؟

 خانم : مادرم  می گفت  بی عقلیه  پشت  یه حرفو  بگیری و  ول نکنی. مثل  وقتی  آدم  شروع کنه  از کار خدا سر در بیاره؛ آخرش ممکنه  بزنه  به  کله ت!

 آقا : مردا مثل  دیو  چراغ  علاءالدین  می مونن و  زنا  صاحب  اون  چراغن که به موقعش  بلدن  چه طور دیوه رو  خواب کنن! مادرت  اینو  بهت  نگفته؟!

 خانم : ولی  منم  گاهی  اون دیوو  تو  دل خودمم  حس  می کنم  که  می خواد  بیدار  بشه.

 آقا : .... بیا  این  حرفا رو  بذاریم  کنار. بیا  سعی  کنیم  یه  زوج عاقل  باشیم! نباید هردومون از چیزای  شبیه  به هم حرف بزنیم. تو سعی کن  یه زن، یه  کدبانو باشی. از چیزایی که  ممکنه  یه  زن رو  خسته  کنه، خسته  بشو. واسه  من از چیزایی که  یه زن می تونه  برای  مردش تعریف  کنه، حرف بزن. شاید  این  چیزی یه  که می تونه  به  یه مرد  امیدواری  بده .

 خانم : ولی  اون  نامه......

(عمه  در قاب  دریچه  می ایستد. سر و صدای  تخلیه و گاه  همهمه  از بیرون  از حالا  به  بعد  محسوس تر  شنیده  می شود)

 آقا : لطفا  اون  نامه رو  بذار برای من، اصلا  بذار برای  بعد!

 خانم : دو هفته س  که  سر و صدا  می یاد. اتاقای  دیگه رو  دارن  تخلیه  می کنن.

 آقا :  اتاق  ما  ته راهروس. روی  درشم  نوشته  انباری. اگه  قرار باشه  کسی  برای  سرکشی  بیاد، دیگه  اینجارو  نگاه نمی کنه؛ چون  مطمئنه  همه  انباری های  دنیا  که بی صاحب  افتاده  باشن،  دیگه  چیز بدرد  بخوری  توشون  ندارن.....

 خانم : ولی  آخرش چی؟

 عمه : می دونین! از وقتی که  گفتین  احتیاط  کنم، حتی از برنامه  پیاده رویم  گذشتم.  فقط  ماه  تا ماه  برای  گرفتن  حقوق و خرید ماهانه  می رفتم  بیرون. همین  امروز یه نفر جلوی در صدام  کرد. بهم  گفت  شما  اونتو  بودین؟ من  نمی تونستم  بگم  نه  نبودم ، چون  حتما  دیده  بود و  دروغگو از آب  در می اومدم. برای همین گفتم من مال همینجا هستم  آقا؛ بعدش  راهمو  کشیدم  رفتم. تا مدتها هاج  و  واج  همونجا  جلوی  در مونده  بود و منو  نگاه  می کرد........

 آقا : تو  نباید  اینو  می گفتی. یعنی  چیز دیگه ای  پیدا نکردی  جز اینکه  بگی  من  مال  اینجا هستم؟

 عمه : اونموقع  فقط  همین  به  ذهنم  رسید که بگم. شاید  بهترین جوابی  بود که  می شد داد!

 آقا : اما  تو  یه  زنی و زنا همیشه  یه چیزی  برای  دست به سر کردن  آدم  پیدا می کنن که  بگن. به خصوص که  اون یه نفر لابد مرد  بوده  که  جلوتو  گرفته.

 عمه : با  یقه  سفید  بسته!

 خانم : می تونستی  بگی  برای  یه کار زنانه  اینتو بودی؛  اونوقت  یاروهه  حتما  دهنشو  می بست  و بعدش  نمی نشست  حسابی به  قضیه  فکر کنه.

 آقا : حالا  بازم  برامون  نامه  می فرستن. ایندفعه  اخطاریه س!

 خانم : حالا دیگه  سر و کله  خودشون هم همراه  نامه  پیدا  می شه.

 آقا : ... خیلی خب!... تو  نمی خواد  خودت رو  ناراحت  کنی. نمی تونن  مارو  بیرون  کنن.

 عمه : من  چند  وقت  قبل  جر و بحث شونو  با  یه  خونواده  که  مثل  ما  بودن  گوش  دادم. می گفتن جنگ تموم شده و اونجا  دیگه  امنه  و شما می تونین  برگردین  خونه تون. می گفتن  هرجور  کمکی ام  حاضرن  بکنن. می گفتن  اما مطمئن  باشین  که  تا  آخرین  لحظه مقرریتون  قطع  نمی شه. 

 آقا : لطف عالی  زیاد!...  تو  نباید  بی  احتیاطی  می کردی  عمه!

 عمه : باید  سر و گوش آب می دادم بفهمم چه خبره. اون مرده  می گفت  اینجا یه ساختمان دولتی یه  و به  یک سازمان  اجتماعی  تحویل  داده  شده. خود منم  تابلوشو  دیدم. عکس  یه  دونه  از صندلیهای  شماس. یکی هم  مثل  شما  روش نشسته. نخواستن  مرد  بکشن  ولی  معلومه که  زن هم  نیست. .... ( و می رود)

 خانم : دارن  می ندازنمون  بیرون، ما هم  فکر هیچ چی رو  نکردیم. درعوض  شاید همه ی  این مدت اونطور که تو  می خواستی، داشتیم  ادای  یه  زن  و مرد  واقعی رو  در می آوردیم.

 آقا : هیچی  بدتر از این نیست  که خیال  کنیم  ما  حق  نداشتیم  اینجا  باشیم!

 خانم : ما خودمونم  باورمون  نشده که حق به جانب ماس ، اگه نه  اینقدر  سفت و سخت  به این  یه  وجب  جا  نچسبیده  بودیم.

 آقا : بالاخره  باید  یه  چیزی رو  حفظ  کنیم  یا  نه؟

 خانم : یه چیزی از خودمون!

 آقا : یه چیزی! یه چیزی! آخه چی؟ پاهامون؟

 خانم : خوبیش اینه که به تو امیدی هست که  یه  روز بلندشی  رو  پاهات  بایستی.

 آقا : خوبیش اینه که همچین امیدی  در کار نیست !

 خانم : خوبیش؟... (مکث و سکوت)  تو هیچوقت  امتحان نکردی. همیشه  اولش  تصور درد  نذاشته  کاری  کنی، نه خود  درد. تازه  چرا  می گی  خوبیش؟

 آقا : حتی  همون  چند باری که  مجبور می شم  بیام  پایین، برات  کافی  نیست؟

 خانم : برای من؟... پس خودت  چی؟ چرا آدم  باید به جایی  برسه که خودش از خودش  توقعی  نداشته باشه؟  اون چند باری که می یای  پایین  برای  یه چیز  دیگه س؛ فوقش  برای  رفع حاجته؛ برای  بلند شدن  نیست.

 آقا : تو  واقعا  می خوای  جلوت  مفتضح بشم؟ اگه  یه بار  تقلامو  ببینی  که  باورت  بشه  نمی تونم، برات کافی یه  تا  برای همیشه  داغ  این نا امیدی  این شکست رو  بذاری  واسه ی  من؟

 خانم : شاید من  زن  خود خواهی  باشم. شاید  بلد  نیستم  از خودم  بگذرم!

 آقا : این چیزی نیست  که  از تو  می خوام. درحالی که  تموم این مدت  هر کاری که  کردم  تو  رو هم  در نظر گرفته م.

 خانم : من؟ یعنی  می خوای  بگی  منو  در نظر می گرفتی  که هیچوقت  اقدام جدی  برای  هیچ کاری  نکردی؟

 آقا : خب...  بعله، بعله!

 خانم : باید از خودت  شجاعت  نشون  می دادی  که به عنوان  یه مرد  تصمیم می گیری، اراده  می کنی  و  می ری  جلو؛ بعد برمی گردی  به من می گی  خونواده، پشت  سر من  به پیش!

 آقا : ولی  اینو هیچوقت  به  روم  نیاوردی!

 خانم : ما تموم  روز، تموم  روزای  هفته ی  بعد و  هفته های  بعد و سالهای  پیری مون  اونقدر  وقت داریم که  بشینیم و  یه عالمه حرف  بزنیم!

 آقا : من  نمی خوام  همه چیزو  اونقدر  تو دلت  نگه داری  تا یه  شب،  وقتی  بی خوابی  به  سرت  زد، بترکه  و همه چی رو  با خودش  داغون کنه. می فهمی؟... پس  بگو!... بگو...

 خانم : ... اگه  تو  بخوای ... می دونی... راستش من همیشه  به خودم  می گفتم  ما  چه طور دلمون اومد  تصمیم  بگیریم  برای همیشه  بچه  نداشته باشیم.

 آقا :  بچه! خیلی خب  حالا  تو  می خوای  درباره ی  بچه  حرف  بزنیم؟ این  راضیت  می کنه؟ (مکث)

من همیشه  به خودم  می گفتم  بچه  چیز خوبیه! اما  به هم  قول  داد ه  بودیم  درباره ش  هیچ  حرفی  نزنیم...تو چشمهام  نگاه کن و بگو  واقعا  دلت  بچه  می خواد؟

 خانم : خود تو چی؟

 آقا : من؟ ولی  مهم  تویی! این  وسط  همه ی  سختی ها شو  قراره  تو  بکشی.

 خانم : قرار خوبی  نیست.

 آقا : می دونم. اما  تو به دنیاش  می یاری.

 خانم : درسته، اما  من  باید مطمئن  بشم  تو  اونو  واقعا  می خوای! آدم  وقتی  یه چیزی  می خواد، همینجوری  نمی شه! به خصوص  تو همچین  مسئله  مهمی!

 آقا :  تو  می خوای  چه کار کنم؟

 خانم : خودت  بفهم!

 آقا : بازم  سعی کردی  چیزی یو  تو  دلت  نگه  داری؟

 خانم : اگه اینو هم  بریزم  بیرون  دیگه  چیزی  واسه ی  خودم  نمی مونه. چیزی که  به امیدش  دلمو به این زندگی خوش کنم.

 آقا :  دستات  می لرزه! نگران چی  هستی؟

خانم : دستت  می زنه! مال چی یه؟ هیچوقت  نبض  آدم  کف  دستش  نمی زنه!

 آقا : (کف  دستش را  یک  لحظه  امتحان می کند) کو؟

 خانم : فقط  وقتی  تو  چشمهای  همدیگه  نگاه  می کنیم و  دستامونو  به هم  قفل  می کنیم  پیداش  می شه...ایناهاش!

 آقا: پس  مال هردوتامونه.

 خانم : بچه؟

 آقا : شاید! نمی دونم...

(ساعت  در جایی  یک  ضربه  می نوازد. آنها  ناگاه  متوجه ی  در  می شوند  و عمه  که  دوباره  آمده  بوده  است  غافلگیر می شود)

 عمه :  ناهار آماده س.

  (  آقا در را باز می کند. خانم  روی  میز را مرتب می کند. عمه  وسایل  غذا را  روی  میز می چیند. آقا  دو تا  صندلی  دور  میز می گذارد. سپس  با  توافق  ضمنی خانم  یکی هم  برای  عمه  می گذارد  که عمه  آن را  با خودش  بیرون می برد. نگاه های آن دو همچنان  به  هم  ادامه  دارد)

 آقا : یادمون  نره  بعد از ناهار بگیریم  بخوابیم.

 

     

 ادامه در ادامه درج مطلب....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود ناظری در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390  |
 اندر حکایت اردی بهشت تئاتر ایران در شیراز
یکی از دوستان گرامی- اقای جهانی- پنج شنبه غروب تماس گرفت گفت شما کجای تالاری باهات کار دارم! گفتم تالار؟ گفت اره دیگه تالارحافظ! گفتم مگه باید اونجا باشم چه خبر؟ گفت خب به مناسبت همون روز جهانی تئاتر اردی بهشت تئاتره دیگه مال شیراز و فارس امروز بوده!! گفتم عجب! گفت مگه خبر نداشتی؟ گفتم خب چرا من باید خبر داشته باشم؟ اون جشن مال تئاتریهاس و هنرمندای تئاتر منم که نه تئاتری هستم نه هنرمند تئاتر اصلا چی کاره م تو تئاتر!!!!

اون جشن مال مسوول انتخابی-!!- انجمن نمایشه که توسط همه ی اهالی تئاتر انتخاب شده و مال کارشناس تئاتر اداره استانه که توسط همه ی تئاتریها صلاحیت و تخصصش مورد تاییده-!!- مال مسولان محترم خانه های فرهنگه ابوریحان و تالار افتابه که مورد تایید همه ی تئاتریا هستن هنرمندیشون-!!!- و با ضابطه انتخاب شدن و منصوب شدن ن رابطه و غیره! مال کلیه ی بازخوانان و بازبینان محترمه که اهالی تئاتر و اعضای انجمن نمایش و کانونهای مختلفی که اقای ثابت لطف کرد و تشکیل داد و اینام بهشون رای دادن --!!!- هست!!!همون کانونهایی که من و بقیه براش دوندگی نکردیم وقت و انرژی نذاشتیم بعدشم من در یک جلسه خیلی نا منصفانه گفتم اینا تزیینی و الکیه-!!- و از اون به بعد منصفانه کنار گذاشته شدم و بایکوت شدم-حقمه!- و دیدیم که اون کانونها پروپا قرص و محکم سرجاشونن و اعضاشون حرف اول و اخر رو با رای و خرد جمعی تو تئاتر شیراز و فارس می زنن-!!!- نه؟ خوابنما شدم؟!!!!!////...آره جشن تئاتر مال این عزیزانه..من چی کاره م کی ام اصلن این وسط!!! نور چشمی ها که دیگه جایی ندارن تو تئاتر...گذشت اون دور ه که داماد فلان شخصیت و پسر و فامیل فلان مدیر بشن استاد دانشگاه و هیات علمی و کارشناس و بازبین و بازخوان.....آره بابا....

|+| نوشته شده توسط محمود ناظری در شنبه سی ام اردیبهشت 1391  |
 سپاس از حضور دوستان در نمایشنامه خوانی تصور مجسم نوشته محمود ناظری
 

از دوستانی که علیرغم تغییر ناگهانی مکان و جابجایی ساعت برگزاری نمایشنامه خوانی خود را به کافه شیوه رساندند  و به نمایندگی از گروه - خانم ماندانا مباشری و حمید کاظم زاده نقش خوانان متن-تشکر می کنم.... امیدواریم که بتوانیم جلسه دیگری به این امر اختصاص بدهیم تا بتوانیم از شرمندگی سایر دوستانی که نتوانستند حضور داشته باشند و علاقمند به حضور بودند در بیاییم.

|+| نوشته شده توسط محمود ناظری در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391  |
 تغییر در برنامه نمایشنامه خوانی " تصور مجسم"
 نمایشنامه خوانی:

تصور مجسم

نوشته ی محمود ناظری

نقش خوانان : ماندانا مباشری- حمید کاظم زاده

زمان: هشتم اردی بهشت ماه ۹۱ جمعه ساعت سه و نیم عصر

مکان: کافه گالری شیوه- روبروی در اصلی پارک شهر( ازادی) کوچه ۱۷

|+| نوشته شده توسط محمود ناظری در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391  |
 نمایشنامه خوانی " تصور مجسم " در تالار فجر دانشگاه شیراز
 

نمایشنامه " تصور مجسم " با نقش خوانی ماندانا مباشری و حمید کاظم زاده در تاریخهای هفتم و هشتم اردیبهشت ماه ۱۳۹۱ در تالار فجر دانشگاه شیراز - ساعت (۵یا۶ متعاقبا اعلام می گردد)عصر

روز هشتم اردیبهشت ماه- جمعه - ویژه ی دوستان عزیز تئاتری و علاقمندان به تئاتر - که دانشجوی دانشگاه شیراز نیستند- می باشد.... البته دانشجویان در این روز نیز می توانند تشریف بیاورند.

|+| نوشته شده توسط محمود ناظری در چهارشنبه سی ام فروردین 1391  |
 فصل‌نامه‌ی نمایش‌نامه منتشر شد
سایت موقت


خبر › فصل‌نامه‌ی نمایش‌نامه منتشر شد

۱۵ اسفند ۱۳۹۰

فصل‌نامه‌ی نمایش‌نامه، شماره‌ی دو و سه، نشریه‌ی داخلی کانون نمایش‌نامه‌نویسان خانه‌ی تئاتر منتشر شد.

در این فصل‌نامه می‌خوانیم: یادداشتی از حمید سمندریان، گفت‌وگو با ابراهیم رهبر و نمایش‌نامه‌ای از او، نمایش‌نامه‌هایی از جلال تهرانی، محمود ناظری، ماتئی ویسنی‌یک ،... و نقدها و ترجمه‌های دیگر.

این فصل‌نامه با یاری انتشارات افراز چاپ و منتشر شده است.

|+| نوشته شده توسط محمود ناظری در شنبه بیست و ششم فروردین 1391  |
 کارگردان جوان تئاتر رشت چشم از جهان فروبست
۷ فروردين ۱۳۹۱ ساعت ۱۵:۳۲

کارگردان جوان تئاتر رشت چشم از جهان فروبست

امیر بدرطالعی کارگردان جوان تئاتر پنجشنبه 3 فروردین ماه سال 91 به دلیل مرگ مغزی چشم از جهان فروبست و با رضایت خانواده زنده یاد بدرطالعی، اعضای این هنرمند به بیماران نیازمند اهدا شد.

به گزارش سایت ایران تئاتر، امیر بدرطالعی متولد 20 تیرماه 1353 در شهر رشت بود و از سال 1367 فعالیت تئاتری خود را آغاز کرد. وی دوره های کارگردانی و بازیگری تئاتر را در آموزشگاه حمید سمندریان و دوره بازیگری سینما را در کارگاه بازیگری امین تارخ گذراند.
بدرطالعی پیش از آغاز سال 91 به دلیل انسداد یکی از رگ های مغز به کما رفت و در بیمارستان نیکان تهران بستری شد. وی در 29 اسفندماه 90 دچار مرگ مغزی شد. این هنرمند جوان پنجشنبه 3 فروردین ماه چشم از جهان فروبست.زنده یاد امیر بدرطالعی در طول 37 سال عمر خود بیش از 30 اثر نمایشی نظیر "افسون معبد سوخته" نوشته نغمه ثمینی، "در مصر برف نمی بارد" نوشته محمد چرمشیر و "آرش" نوشته بهرام بیضایی را کارگردانی کرد. وی در مقام بازیگر و کارگردان در جشنواره های متعدد تئاتری حضور پیدا کرد. وی مدیریت بخش هنرهای نمایشی خانه فرهنگ استان گیلان را عهده دار بود.
مراسم تشییع و خاکسپاری امیر بدرطالعی کارگردان تئاتر و نمایشنامه‌نویس گیلانی، صبح شنبه 5 فروردین از مقابل مجموعه هنری خاتم الانبیاء رشت به سمت قطعه هنرمندان تازه آباد برگزار شد. در مراسم تشییع بدر طالعی حسین مسافر آستانه و بهروز بقایی نیز حضور داشتند.
سایت ایران تئاتر فقدان این هنرمند جوان تئاتر را به جامعه تئاتر و هنرمندان تئاتر استان گیلان و خانواده این هنرمند گرامی تسلیت می گوید.

|+| نوشته شده توسط محمود ناظری در دوشنبه هفتم فروردین 1391  |
 خاطرات ناصر مردانی از اجرای نمایشنامه زن و مردی برای امروز نوشته محمود ناظری در جشنواره سراسری تئاتر
از میز پینگ پنگ تا حیاط عباس آقا! (قسمت هفتم) - انگشت ششم یک دست!
تجربه ی اجرای پرشور "کرگدن" در دی ماه سال ۱۳۷۲ مثل یک رعد و برق آمد و رفت، تعلیق شدنم از ادامه ی تحصیل در بهمن همان سال ضربه ای بود که مانند پتکی سنگین به سرم خورد و یک لحظه که به خودم نگاه کردم دیدم نه کرگدن ماند و نه مهندس شدن! تماشاگرانی که بعد از پایان هر ۹ اجرای کرگدن دقایق طولانی برای ما می ایستادند و کف می زدند و ما را که در پایین صحنه داشتیم از حرکت نفس گیر آخر اجرا نفس نفس می زدیم تشویق می کردند، حالا دیگر نبودند. آنها شده بودند عین خیال، توهم، یک خواب که دیگر تمام شده بود و من در حالی که فقط دو ترم دیگر داشتم تا آن مدرک طلسم شده را بگیرم و بروم دنبال کار تئاتر، امید هایم همه نقش بر آب شده بود!
جهاد دانشگاهی شیراز نمایشنامه ی "زن و مردی برای امروز" محمود ناظری را برای بازخوانی و تصویب به ستاد جشنواره ی نهم تئاتر دانشجویان کشور فرستاده بود و دیری نگذشت که خبر تصویب شدن آن و اعلام زمان بازبینی به دستمان رسید.
نمایشنامه ای با سه شخصیت عجیب، یک زوج معلول نشسته روی صندلی چرخ دار و یک عمه به عنوان خدمتکار در یک خانه ی فراموش شده!
معلولیت زن و مرد در اثر حادثه ی جنگ بود و آنها دائم در خانه ی خود با هم حرف می زدند و البته خیلی حرف می زدند! مثل اغلب کارهای "محمود" کلمه ها شده بودند مکافات زندگی. زن و مرد از هر چه و هر جا می گفتند. معلوم نبود آن بیرون کسی از حضور آنها در این خانه خبر دارد یا نه؟ آنها ولی هنوز زنده بودند و با هم جر و بحث می کردند، سر هم فریاد می زدند، با هم قهر می کردند، از گذشته ها می گفتند، با هم آشتی می کردند، سر یک موضوع بی اهمیت کلی کلمه رد و بدل می کردند، خسته می شدند، سکوت می کردند و دوباره ادامه می دادند. نمایشنامه ای که بیشتر در عرض حرکت می کرد تا در طول! حادثه و هیجان نداشت اما وقتی آن را روی کاغذ می خواندی دوست داشتی همچنان ادامه بدهی، شاید تنها موضوعی که می توانست تماشاگر را برای دقایق بعدی روی صندلی نگه دارد این بود که آیا کسی وارد خواهد شد؟ آیا این دو با دنیای بیرون ارتباطی برقرار خواهند کرد؟ عمه می رفت بیرون و می آمد اما خیلی سر از حرف های این دو در نمی آورد پس آنها را رها می کرد. آنها فراموش شده بودند واز یاد و ذهن دیگران رفته بودند چون ناتوان شده بودند اما تسلیم نشده بودند همچنان حرف می زدند و تحلیل می کردند و منتظر بودند که کسی خواهد آمد! و اتفاقی خواهد افتاد!
کار تمرین شروع شد؛ طوفان مهردادیان، ماندانا مباشری و زهرا عباسپور نقش ها را گرفتند. صندلی های چرخ دار آمدند و سالن دستغیب جهاد دانشگاهی شد محل تمرین. کار با دو بازیگر نشسته روی صندلی چرخ دار آسان نبود اما ما قصد نداشتیم خسته شویم! پس همه چیز با دقت و قدرت پیش می رفت. رفتارهای خشن من در روزهای تمرین هم همان بود که بود!
حرکت های پیچیده ای که برای کار طراحی کرده بودم امان از دست های طوفان و ماندانا که باید چرخ ها را می چرخاندند بریده بود.
کار داشت شکل می گرفت، وقت اندک بود و باید ظرف کمتر از دو ماه آن را آماده می کردیم. یکی ازهمان شب های تمرین به خانه ی محمود رفتم و گفتم امروز در یک جایی اواخر کار به این نتیجه رسیدیم باید زن و مرد از روی صندلی های چرخ دار بلند شوند و راه بروند! محمود تعجب نکرد انگار انتظار همچین چیزی را داشت! ما به راستی به هم اعتماد داشتیم! بلند شدن زن و مرد از روی صندلی های چرخ دار خیلی خوب به کار چسبیده بود، فضای واقعی کار را می شکست و با ذهن و خیال تماشاگر ارتباط برقرار می کرد.
در آخرنمایش، زن و مرد با بلند شدن از روی صندلی ها به همراهی عمه به جلوی صحنه رو به تماشاگران آمده و رو به دیگرانی که فقط صداهایشان از بیرون می آمد فریاد می زدند: آهای ما اینجاییم ! ما اینجاییم!
بالاخره این نمایش یک ساعت و چهل دقیقه ای آماده شد تا در عید ۱۳۷۳ خورشیدی توسط دکتر "محمود عزیزی" و "سعید کشن فلاح" که از ستاد جشنواره به شیراز آمده بودند بازبینی شود.
اجرای بازبینی در یک روز ابری از روزهای تعطیلات عید سال ۱۳۷۳ به پایان رسید البته کار از جهت نور، صدا، دکور، لباس و وسایل صحنه به غایت ساده و فقیرانه بود اما به جرات می شود گفت که با قدرت بازیگران، تماشاگر کار را دنبال می کرد و احساس می کرد حیف است که رهایش کند! یک قطعه ی سه تار هم برای لحظاتی از اجرا بازیگران را همراهی می کرد.
بعد از بازبینی به بوفه ی سلف سرویس روبروی سالن رفتیم، آنجا در واقع پاتوق بچه های تئاتر بود ولی درآن روز تعطیل عید فقط یک نفراز کارکنان بوفه آن جا بود که برایمان چای و قند می آورد!
هر دو داور بازبینی از کار خوششان آمده بود و احساس خوبی داشتند اما "سعید کشن فلاح" معتقد بود که زمان کار طولانی است. آنها هر دو مدرس تئاتر در دانشگاه های هنر بودند. بحث ما بالا گرفت، اعتماد من به محمود و نوشته هایش بیش از حرف های آنها بود! "اسدالله زارع" که به عنوان کارشناس نمایش در جهاد دانشگاهی شیراز استخدام شده بود و ما از او بهره ها بردیم هم همین نظر را داشت اما من سر سخت تر از آن بودم که کوتاه بیایم! محمود نظری نداشت ولی من احساس می کردم ما برای کلمه به کلمه ی کار برنامه ریزی کردیم، زحمت کشیدیم، آن لحظه ها هر کدام یک بخش مهم از شکل کلی کار هستند، کدامشان را باید حذف کنم که "کشن فلاح" گفت: "این کار مثل دستی است که شش انگشت دارد و تو باید آن انگشت اضافه را قطع کنی"!
داوران بازبینی شیراز را ترک کردند و من ماندم و دغدغه ی این که نمایش را کوتاه کنم یا نه؟
جشنواره ی تئاتر دانشجویی، دوره ی نهم خود را می گذراند و هنوز دانشجویان رشته های تئاتر با دانشجویان غیرتئاتری در یک صحنه با هم رقابت می کردند.
زمان جشنواره فرا رسید و ما به تهران رفتیم. "اردوان زینی سوق" هم که دیگر شده بود آچار فرانسه ی کارها و اجراهای من به همراه گروه عازم تهران شد و البته "اسدالله زارع".
از دانشگاه های مختلف کشور کار پذیرفته شد بود . میدان مبارزه داشت آماده می شد. سالن های دانشگاه تهران همه به اشغال تئاتری ها درآمده بود. اسم کار و گروهمان را در بروشور برنامه ها دیدم؛ "زن و مردی برای امروز" کارگردان "ناصر مردانی" . دیگر همه می دانستند که کارهای دانشجویی شیراز را باید دید چون همیشه یک چیز های دارد که به درد بخورد!
با اینکه از ادامه ی تحصیل معلق شده بودم اما هنوز در قد و قواره ی دانشجویی در جلسات و سالن ها و مصاحبه ها و ... شرکت می کردم. شاید اگر آنها می دانستند که من دچار چه وضع بغرنجی در دانشگاه شدم می گفتند: ببین تو اول برگرد تکلیفت را با اداره ی آموزش دانشگاه روشن کن و بعد بیا اینجا در جشنواره تئاتر هر چه دلت خواست قیافه بگیر و بگو کار ما یک چیز دیگه است!
اجراها را یک به یک می دیدیم، همه ی گروه باهم. خیلی زود فهمیدیم این جشنواره با جشنواره ی دوسال پیش که در همین دانشگاه تهران برگزار شد و ما جایزه ی بهترین کار دانشجویان غیر هنر آن را گرفتیم خیلی فرق دارد یعنی در واقع ضعیف تر است! پس امسال ما این امکان را داریم که خودی نشان بدهیم ... "کاری از شیراز از دانشجویان رشته های غیرهنر، بهترین اثر جشنواره ی تئاتر دانشجویان کشور! ناصر مردانی و محمود ناظری چه کردند" ؟! ... و ناگهان یاد اسم و شماره ی دانشجویی ام می افتادم که شاید هنوز روی دیوار دانشکده در میان دهها اسم دیگر می درخشید و در بالای همه ی آن اسم ها نوشته بودند: " تعلیق از ادمه ی تحصیل"! تعلیق، معلق، آویزان، نه در هوا نه در زمین، نه تئاتری تئاتری و نه مهندس حسابی مهندس.
در دانشکده ی مهندسی به من می گفتند تو اصلا برای چی آمدی اینجا ول کن برو سراغ همون تئاتر، برای چی خودت را علاف ریاضی مهندسی، مقاومت مصالح ۳ و ترمودینامیک و ... کردی؟ و تئاتری ها هم می گفتند آخه مگه می شه بدون تحصیلات آکادمی تئاتر بتونی از یک حد بیشتر جلو بری؟ تئاتر امروز علم شده، تدریس می شه، مدرک می خواد، مگه همین جوری الکی می شه با درس خوانده های تئاتر رقابت کرد؟!
اهالی جشنواره و تماشاگران بر اساس گفته های دست اندرکاران جشنواره و تعاریف داوران بازبینی با خبر شده بودند که کار شیراز و چند نمایش از دانشجویان دانشکده ی هنر های زیبا از جمله "ماشین نشین ها" بهترین ها هستند پس باید آنها را حتما دید!
اجرای ما در یک بعد ازظهرآفتابی در یکی از سالن های دانشگاه تهران شروع شد. هیئت بزرگ داوران در ردیف اول نشستند. آن روز پدر و مادرم به همراه چند نفر دیگر از بستگان هم آمده بودند تا کار ما را ببینند دکتر علوی، علی میلانی و ...
کار شروع شد، فضای غیر معمولی که بخاطر بازی دو بازیگر اصلی صحنه روی صندلی چرخ دار ایجاد شده بود برای تماشاگران جالب بود. نمایش پیش می رفت اوج و فرودها خوب در می آمدند طوفان، ماندانا و زهرا همه ی آن چیزهایی را که خواسته بودم خیلی خوب اجرا می کردند شور و حال و حس آنها با لحظه های مختلف و متنوع اجرا به خوبی به تماشاگر منتقل می شد اما "زن و مردی برای امروز" از جنس آن اجراهایی نبود که ناگهان اتفاق، حادثه و یا گره واضح و مشخص و قابل لمس و درکی را در لحظه ایجاد کند، تماشاگر را به دنبال بازیگران برای باز کردن گره بکشاند، به اوج ببرد و دوباره برگرداند. یک چیز دیگری بود که اگر جنس آن را دوست نداشتی می شد که زود خسته شوی و بگویی: ای بابا این هم که تموم نمی شه! ولی فضای جشنواره، آدمهای تئاتری و علاقمند به تئاتر را روی صندلی ها می نشاند. در واقع گروه داوران فقط به آن چند نفر محدود نمی شود بلکه همه ی سالن در حال داوری بازی ها، کارگردانی، متن، نور، صدا و ... هستند.
من در اتاق فرمان بودم تا نور و صدا به خوبی پیش برود، بعضی وقت ها می رفتم بیرون دوباره می آمدم. جایی شنیده بودم تماشا کردن سرهای تماشاگران از اتاق فرمان که بی حرکت رو به صحنه ثابت مانده اند از بهترین لذت های زندگی یک کارگردان تئاتر است و وای به روزی که آن کله ها در ضد نور صحنه دائم به چپ و راست و بالا و پایین بچرخند! بعد از گذشت زمان زیادی از اجرا آن جایی که دو بازیگر از روی صندلی ها بلند شدند و یک قسمت را روی پاهایشان اجرا کردند فهمیدم چه تصمیم درستی گرفتیم. هنوز سرها ثابت بودند آنها تماشاگران کار من بودند و من آنها را دوست داشتم!
در جایی زن می گوید: منظورم اینه که باهاش چه کار کردی؟
مرد: دیگه فکرشو نکن، بی خیالش
زن: هرکاری می کنم نمی تونم چیزهایی رو که می دونم به زور فراموش کنم.
مرد: فقط مضحک بود همین. از اتفاقات نادر زندگیمون نبود!
زن: ولی دوست دارم بدونم. خب چی شد؟ آخه چی شد؟ یعنی به خودم می گم ممکنه چی پیش اومده باشه؟ ممکنه چه جوری از شر مگسه خلاص شده باشی؟!
مرد: محلش نذاشتم مگسه هم آخرش خودش رفت خسته شد و گذاشت رفت.
زن: ولی این تو بودی که خسته اش کردی. خیال می کنی من حواسم نبود؟ تموم مدت مواظبتون بودم. هر دوتون! دو تا موجود خیلی با حوصله و سمج بودین.
مرد: هر سه تامون! تو هم که تو نخ ما رفته بودی، تموم اون مدت حوصله کرده بودی. مضحکه ! یا نادره؟
………….
اجرای ما به پایان رسید و نقد بررسی های بعد از اجرا توسط کارشناسان جشنواره آغاز شد.
"همایون علی آبادی" در بولتن جشنواره نقد بسیار مثبت و پرشور و حالی را بر اجرا نوشت که در قسمتی از آن آمده بود:
به گاه آغازین حرکتهای متن و اجرا بر ذهن یاد "چوب زیر بغل" بهمن فرسی و "از پشت شیشه های" اکبر رادی خلید. کار تا انجام و فرجام که رویت شد این هر دو در سایه ماندند و اثر درخشان و مشترک ناظری - مردانی از این سنت و صبغه سبقت گرفت.......
روز اجرای نمایش رقیب ما فرا رسید؛ کاریکی از گروه های تئاتر دانشکده ی هنرهای زیبا رشته ی تئاتر به نام "ماشین نشین ها" نوشته ی "علی خودسیانی" به کارگردانی "اصغر فرهادی".
چند لاستیک روی صحنه و بازیگران نشسته و سوار بر آنها که تراژدی توام با مضحکه ای را به خوبی و با قدرت اجرا می کردند؛ اجرا در هر لحظه با تماشاگران ارتباط برقرار می کرد و به خاطر سادگی به راحتی هم هضم می شد. وقتی با محمود و طوفان و بقیه ی اعضای گروه کار را دیدیم فهمیدیم که رقیب قدری است اما فکر می کردیم عمق و سنگینی کار ما را ندارد و شاید فضای جشنواره به سمت ما باشد گرچه آنها در واقع شاگردان گروه داوری جشنواره هم بودند. آیا داوران گروه غیرحرفه ای و کار ما را به کار حرفه ای شاگردان خود که هم کارشان و هم درسشان همین تولید نمایش بود ترجیح و برتری می دادند.
"اصغر فرهادی" این روزها بسیار مورد احترام مردم و جامعه ی هنری ایران است. صبح روزی که "اسکار" را برای اولین بار به ایران آورد و اولین جمله ی فارسی را از پشت میکروفن سالن باشکوه برگزاری مراسم اسکار بر زبان راند که : "سلام به مردم خوب سرزمینم" بسیار هیجان زده شده و به همه ی دوستان و آشنایانم تبریک گفتم. دوستی می گفت این فقط اصغر فرهادی نبود که آن روز آن جایزه ی مهم را بعد از ربودن چندین جایزه ی داخلی و خارجی دیگر گرفت، این سینما و در یک عبارت هنر نمایش سرزمین ما بود که این جایزه را می گرفت و من هم همین احساس را داشتم و به او، کارش و گروهش درود می فرستادم اما در روز اختتامیه ی نهمین جشنواره ی تئاتر دانشجویی کشور در بهار سال ۱۳۷۳ فقط شکست دادن " اصغر فرهادی" که در آن روزها دانشجوی سال سوم دانشکده ی هنر های زیبا بود می توانست مرا راضی کند!
اختتامیه ی جشنواره در عصر آخرین روز برگزار می شد، تماشاگران و گروه های تئاتری تهران و شهرستان های مختلف دسته دسته به سالن می آمدند، دیری نگذشت که سالن بزرگ فردوسی دانشگاه تهران پر از تماشاگر بود و بازار حدس و گمان در باره ی کار و کار های برتر داغ.
بعد از قرائت بیانیه ی هیئت داوران نوبت به اسامی برندگان در رشته های مختلف و جایزه های همراه با سکه های طلا رسید.
برندگان جوایز یک به یک اعلام می شدند؛ در رشته های مختلف نویسندگی، کارگردانی، بهترین بازیگر مرد، بهترین بازیگر زن، طراحی صحنه و ...
نام "زن و مردی برای امروز" دوبار برده شد و آن هم زودتر از "ماشین نشین ها" و این یعنی شکست! جایزه ی دوم بهترین متن، جایزه ی دوم بهترین بازیگر زن که محمود ناظری و ماندانا مباشری را با تشویق تماشاگران به صحنه کشاند تا جوایزشان را دریافت کنند. آنها هر دو لایق آن جایزه ها و حتی بیشتر از آن هم بودند! اما "اصغر فرهادی" و گروهش بارها به صحنه رفتند و توسط هم دانشکده ای ها و هم کلاسی های پرشمار خود و دیگران بارها تشویق شدند و این البته به مذاق من خوش نمی آمد!
مراسم به پایان رسید "سعید کشن فلاح" از در سالن بیرون بیرون آمد و به داخل خودروی خود رفت. گروه از هم گسسته و پوکیده ی ما در کنار یک درخت کهنه جمع شده بودند در حالی که هوا نه آن قدر تاریک بود که چراغ های محوطه ی دانشگاه روشن شود و نه آن قدر روشن که بشود خطوط چهره ی این استاد تئاتر را داخل ماشین اش دید. جلوی ما ترمز زد و گفت خسته نباشید، گفتم ممنون ولی این "ماشین نشینها" چی بود که این همه جایزه به آن دادید، بحثی درگرفت و حالی ام کرد که تو به توصیه ی ما برای کوتاه کردن کار گوش نکردی...
امروز که آن صحنه را حتی با جزئیات به یاد می آورم می بینم راست می گفت ما باید کار را کوتاه می کردیم و من آن انگشت ششم و اضافه را قطع نکرده بودم!
آن دو جایزه گرچه برای هر گروه شهرستانی غیر تئاتری می توانست یک دستاورد بزرگ و افتخار باشد و به هنگام برگشت آنها را با پلاکارها و پیام های تبریک در دانشگاه خودشان مواجه بکند اما هم خود ما و هم دانشگاهی که از آن به نمایندگی آمده بودیم می دانستیم که این همه ی توان ما نیست و یک جای کار ایراد دارد! ما باید فضای کارمان را عوض کنیم شاید دیگر جشنواره ی تئاتر دانشجویی به کار ما نمی آید و باید به دنبال عرصه های دیگری باشیم.
به شیراز برگشتیم برای کار زحمت بسیار کشیده بودیم و فقط یک اجرا در جشنواره نمی توانست جواب آن همه تلاش را بدهد پس قرار بر اجرای عمومی گذاشتیم. من می دانستم سالن بزرگ هفت صد نفره ی دستغیب جهاد دانشگاهی شیراز مناسب این کار نیست و ارتباط تماشاگر با کار را مخدوش می کند در ضمن این گونه تئاتر آنقدرها تماشاگر جذب نمی کند. پس باید به دنبال فضای گرم تر و نزدیک به کار باشیم تا کار بازیگران، حرکت ها و لحظه ها کشته نشوند!
رضا میرزایی، رها مهاجری، اردوان زینی سوق، اسدالله زارع و البته مرحوم فضل الله رفیعی از اعضای گروه بودند که کمک کردند تا با ساخت و نصب پانل ها و پایه های پروژکتور در پله های مجاور سالن غذاخوری جهاددانشگاهی در فضای باز یک تئاتر کوچک بسازیم به صورتی که تماشاگر روی پله ها بنشیند و به کار بازیگران در آن پایین نگاه کند. البته جای نشستن تماشاگران برای چنین کار طولانی خیلی راحت هم نبود اما طوفان مهردادیان، ماندانا مباشری و زهرا عباسپور در طول تمام حدود ده شب اجرای عمومی،تماشاگران را محکم سرجای خود می نشاندند. اجرا هر شب بعد از تاریکی هوا و تعطیلی غذاخوری شروع می شد و آن چند ردیف پله، صندلی های ۲۵ تا ۳۰ نفرتماشاگر کار ما در فضای باز جهاد دانشگاهی شیراز بودند.
اجرای عمومی به پایان رسید و پرونده ی "زن و مردی ..." هم بسته شد. دیگر نشنیدم که کسی آن را دوباره اجرا کرده باشد همین اواخر محمود می گفت آن را به صورت دیگری بازنویسی کرده اما آن اجرا شاید دیگر تکرار نشود چون آن آدم ها دیگر نیستند!
بهار سال ۱۳۷۳ فکری در سر داشتم، من همیشه به برگزار کنندگان جشنواره ها ی تئاتر می تاختم که جشنواره باید چنین باشد و چنان باشد، این کارها کهنه هستند، حرفی ندارند و ...مدیریت دوست دیرینه ام شهرام محمود سلطانی در واحد فرهنگی اداره ی فوق برنامه ی دانشگاه که نهادی در دانشگاه شیراز و کاملا جدا از جهاد دانشگاهی بود و سالن فجر دانشگاه که به تازگی کرگدن و نمایش دیگری به نام "نامزد ویولت" به کارگردانی شاهرخ رحمانی به زبان انگلیسی به روی صحنه رفته بودند و وقت آزادی که به خاطر تعلیق موقت از ادامه ی تحصیل داشتم همه چیز را آماده می کرد تا پدیده ای به نام "جشنواره ی بهار نمایش دانشجویی" شکل بگیرد. تئاتر در دانشگاه شیراز با وجود چهره های جدیدی مثل طوفان مهردادیان، کیوان کثیریان، بهرام سروری نژاد، کامبیز مینایی، اردوان زینی سوق، زهرا عباسپور و ... که حالا دیگر فقط بازیگری نمی کردند و سر سودای کارگردانی هم داشتند می توانست توسعه ی چشمگیری پیدا کند و ما باید سالن نوسازی شده و بسیار خوب "فجر" را به تسخیر تئاتر دربیاوریم وگرنه پر می شود از انواع سخنرانی ها و ...
با خودم شرط گذاشتم که کار نخواهم داد و فقط به عنوان برگزار کننده خواهم بود و همین طور هم شد!
در آن سال ها پرس و جوها و سوال های پدر و مادرم و بقیه ی اعضای خانواده شکل دیگری به خود گرفته بود و آنها تقریبا مطمئن شده بودند که ناصر با مدرک مهندسی از شیراز برنمی گردد. روایت ها و داستان های عجیب و غریب در موردم ساخته می شد و این ها همه به خصوص برای پدرم که آرزوها برایم داشت آزار دهند ه بود و من دیگر حتی به دیدن آنها هم نمی رفتم تنها خواهرم هم از آنها جدا شده و به دانشگاه شهید بهشتی در تهران رفته بود و البته خوب هم درس می خواند.
اما من موضوع را رها نکرده بودم، خیلی از بچه های آن لیست تعلیقی ها خودشان را از معلق بودن نجات داده بودند آن هم با رها کردن درس و دانشگاه! اما من نمی خواستم شکست بخورم پس به تلاشم ادامه می دادم؛ به دیدن آدم های مختلف می رفتم و نامه های گوناگون می نوشتم. وضعیت تعلیقی ها در کمیته های آموزشی مورد بررسی قرار می گرفت و کمیته ای هم برای موارد خاص در نظر گرفته بودند و من فقط دو ترم احتیاج داشتم تا به دریافت مدرک مهندسی مکانیک نایل آمده و به آغوش تئاتر بازگردم! آنهایی که یک ترم برای فارغ التحصیلی احتیاج داشتند مجوز گرفتند پس من هم می توانم ، می توانم !تصور این که به خانه برگردم و بگویم که نتیجه ی همه ی این سالها در این دستان خالی من است آزارم می داد پس نباید ناامید شد...
اطلاعیه ی فراخوان متن برای "اولین جشنواره ی بهار نمایش دانشجویی" بر تابلوهای اعلانات دانشکده ها چسبانده شد تا من حالا در قامت یک برگزار کننده ی جشنواره ی تئاتر در دانشگاه شیراز ظاهر شوم.
من در ۲۶ سالگی هنوز تسلیم نشده بودم.....
|+| نوشته شده توسط محمود ناظری در شنبه پنجم فروردین 1391  |
 ماجرای بازبینی از نمایش یک اتاق با دو در به کارگردانی اصغر سلطانی
مدتی بود که اصغر سلطانی نمایشنامه ام را برای اجرا تمرین می کرد...تا یک روز دعوت کرد برای دیدن کارش...

واقعن تعجب کردم...کاری شسته رفته پر از تابلوهای معنادار...بازیهای خوب....هماهنگ.... دوست هنرمندی نیز با من بود و از کار خوشش امد.... مدتها گذشت...از اجرا خبری نبود...زنگ زدم و پرسیدم مگر نمی خواهی این کار را اجرا کنی...ماجرایی را تعریف کرد...گفت یکی از بازبینان گفته است که تا اصغر سلطانی جلوی من دست فلان مسوول را ماچ نکند و نبوسد بنده برای بازبینی نمی ایم!

عجبا... مگر زمان شاه است که برای دستبوسی باید شرفیاب شوند.... تازه توی این مملکت حتی رییس جمهور هم انتظار و جرات دستبوسی طلبی ندارد چه برسد به فلان مسوول پشت میز نشین اداره انهم تازه در حوزه ی هنر و فرهنگ که بعید است این چنین توقعات....

اگر منظور ان بازبین گرامی عذر خواهی اقای سلطانی از سیلی نواختن بوده است که علاوه بر همان جلسه که عذر خواهی کرد و روبوسی نمود دادگاهش را هم رفته حکمش را هم گرفته و سه بار دیگر هم این عذر خواهی انجام شده...و اصلن این قضیه چه ربطی به بازبینی و این بازبین محترم که از سوی همان مسوول بر این کار گماشته شده دارد؟ ربطش نکند همین است که از سوی ان مسوول به امر وزین بازبینی انتصاب یافته است؟!!

ان وقت انتظار دارید اقای سلطانی و امثالش عصبانی نباشند و عصبانی تر نشوند و از کوره در نروند؟

|+| نوشته شده توسط محمود ناظری در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390  |
 ماجرای بن کارتهای کتاب چیست
 برای عده ای بن کارتهای کتاب یعنی کارتهایی که شارژ شده اند و از عابر بانکها قابل برداشت شده اند صادر و ارسال شده و می شود.....

فارغ از اینکه برخی از افراد معلوم نیست در کدام حوزه از هنر فعالند و تا چه میزان فعالند و بدون کنکاش در این مرحله از قضیه که اصلا شرایط اخذ و معرفی را داشته اند یا خیر، مشاهده شده که بسیاری از این کارتها بدست کسانی که به اسم انها کارت صادر شده نمی رسد و توسط  کسانی دیگر خالی می شود و....

همچنین کسانی بی اطلاع از صدور چنیم کارتهایی به اسم خودشان هستند و اصلا بی خبرند و روحشان از چنین چیزی خبر ندارد

بطور مثال دوستی عنوان می کرد که تا حالا هفت کارت بن کتاب برایش ارسال شده و بدلیل پیگیری خودش انها را دریافت کرده و نگذاشته یک دانه اش را هم هپولی کنند.... جالب این است که این دوست همان اندازه حق دارد لااقل که امثال بنده..ولی بنده تا بحال چنین کارتی دریافت نکرده ام ولی با پیگیری از منابعی متوجه شده ام که کارتهای بن کتاب در طول این یکی دوسال به اسم بنده صادر شده است و ارسال....

فارغ از اینکه قصد دارم از طریق بازرسی کشور و هر نهاد مسوول دیگری پی گیر ماجرا شوم و تا اخر موضوع را پی گیری قانونی خواهم نمود ،از سایر دوستان و هنرمندان شیراز و فارس می خواهم که پی گیر این موضوع گردند تا کارت بن های کتابی که به اسم انها صادر و ارسال شده توسط اشخاص مال مردم خور خالی نشده باشد!

همانطور که در جلسه ای با حضور هنرمندات تئاتر معلوم شد لیستی تهیه شده از کارهای بروی صحنه رفته شده و برایش بروشور و پوستر هم ضمیمه کرده اند بدون انکه اصلا چنین کارهایی اجرا شده باشند حتی یک اجرا و لیست را برای مرکز هنرهای نمایشی بعنوان ویلان کاری ارسال کرده اند و  برایش بودجه گرفته اند، و این تخلفی قانونی و غیر قابل انکار است ، و دوستان خود شاهد و ناظر در آن جلسه بوده اند که توجیهات افراد دست اندرکار این قضیه  اصلا قابل پذیرش نبوده و خودشان نیز صحه گذاشتند که این امر به هر بهانه ای خلاف قانون بوده است و قابل پی گیری ست، بعید نیست که در این بخش چنین اعمالی صورت گرفته باشد.

چندی پیش در برنامه تئاتر شبکه چهار از بودجه کلانی ذکر شد که برای تئاتر فارس اختصاص داده و داده شده است ...بودجه ای که باید مورد بازرسی دقیق قرار بگیرد و به  سند سازیهای جعلی مطابق مثال فوق که در جلسه یاد شده برملا شد نباید اکتفا نمود بلکه تک تک اسمها و امضاهای ارائه شده در دریافت بودجه ها باید مشخص و با صاحبانشان تماس حاصل شود و حضور یابند چه بسا روحشان بی خبر  باشد از دریافت چنان مبالغی....

 

|+| نوشته شده توسط محمود ناظری در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390  |
 دستمال معطر مرطوب/نمایشنامه/ محمود ناظری
 

 

دستمال معطر مرطوب

 

نمایشنامه

 

محمود ناظری

 

 

اشخاص نمایش :

 

مرد اول – دیگر جوان نیست و مجرد

مرد دوم – میانسال و پدر

 

 

صحنه :

 

 نیمکتی  در فضای یک پارک محله ای

 

 

نور که بیاید یا پرده که باز شود ، مرد اول روی نیمکت پارک نشسته و روزنامه می خواند، مرد دوم جلوی صحنه  رو به بیرون و با صدای بلند دارد حرف می زند

 

مرد دوم – پدر - : از پارک بیرون نمی ری ، باشه؟ بیرون نمی ری ؛از پارک. پس ، چی؟ چی ، شد؟ بلند بگو نشنیدم. چی؟... نمی ری ؛ از پارک . چیزی خواستی ،چی؟ می یای  از خودم ، می گیری . میای ، به من، می گی... با توام!....رفت!... / بعد می آید روی نیمکت می نشیند . مرد اول برایش جا باز می کند /

ببخشید. ممنون.

 

مرد اول – مجرد - : نگرانی ِ پدرانه .

مرد،پدر : چی؟ آها! بله دیگه. بچه ن . قبول ندارین؟

مرد،مجرد : بله . ولی کار خودشونو می کنن. آب؟

پدر: نه! باید مواظب بود.چی؟

مجرد: بچه ها. هیچی...

پدر: قبول ندارین؟

مجرد: چی رو؟

/ مرد دوم دوباره مترصد بچه نیم خیز می شود .../

پدر: ..اونور...نخوره بهت... الاکلنگو...بپا...تاب !تاب! با اون پاهای درازش! مردکه ی گنده نشسته رو تاب. پارک کودکه مثلا... مجردا رو نباید راه بدن تو پارک ... قبول ندارین؟

مجرد: ببخشید؟

پدر: هیچ مراقبتی نیست . هیچ اصولی در نظر گرفته نشده .فقط دلشون خوشه پارک محله ساخته ن . یه مشت ریگ پهن کردن کف زمین ، هر کدومش یکی اینقدر! بخوره تو پیشونی گاو پخش زمین می شه ، چه برسه به بچه ها که در حال رشدن و استخوناشون استحکام پیدا نکرده هنوز...

مجرد: بله! آب؟

پدر: قبول ندارین؟ نه! بعدش چهار تا میله و آهن کوفتن تو زمین که هیچ اعتباری بهشون نیست اسمشو گذاشتن تاب و سرسره و الاکلنگ... بی فاصله ی منطقی و حساب شده از همدیگه. به نظرم یارو که اینارو آورده کاشته اینجا تو عمرش یه بارم سرسره سوار نشده یا دست بچه هاشو نگرفته ببره پارک.... قبول ندارین؟

مجرد: نمی دونم. / سکوت کوتاه و بعد / نمی دونم ، شاید ازدواج نکرده باشه .

پدر:ها؟

مجرد: طرف.

پدر: کی؟

بقیه نمایشنامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود ناظری در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390  |
 سنکوپ به ساعت سه صبح

  

 سنکوپ  به ساعت  سه صبح

 نمایشنامه کوتاه

محمود ناظری

 اشخاص :

 مرد

 جوان

 صحنه :

    اتاق نشیمن  یک آپارتمان  با وسایلی که در طول نمایشنامه  معلوم  می شود .

                                                           

                                                  

 صحنه تاریک است . مدتی  بعد  در  اتاق خواب  باز  می شود و مرد  درحالیکه  در تاریکی  راهش  را پیدا  می کند ...

 

مرد : اه  گندت بزنن چه قد خون !

    /  سر یخچال می رود و آب می نوشد . مکث طولانی . قامتی متوسط و پهن و شکمی برآمده دارد با سری که وسطش طاس است و ته ریش . از شل و ول بودن اندام و برخی نشانه های دیگر می توان حدس زد که سنش کم نیست . در روشنای نور یخچال  شبح مرد جوانی که روی کاناپه نشسته است به چشم می آید ...../

   جوان :  آبتو هم که خوردی! می تونیم  بریم !

 / مرد یک آن خشکش می زند . در سکوت ممتد بعد از آن کمی به خود می آید و خمیازه می کشد . می خواهد برگردد که مرد جوان دوباره حرف می زند/

   جوان : حالا دیگه  وقتشه !

 / مرد پشت به صحنه متوقف می شود . بعد ناگها ن  برمی گردد /

 مرد : کی یه ؟!

   جوان : اومده م  دنبالت . آماده ای ؟

 مرد :چی ؟! کی یه؟   / بعد راه می افتد و چراغ اتاق نشمین را روشن می کند. با دیدن مرد جوان در آن ظاهر بی آزار و آرام انگار تاحدی خیالش راحت می شود/   چه جوری اومدی داخل؟ از کی اجازه گرفتی ؟

   جوان : من خودم  اومدم. سخت نبود. یعنی اصلا سخت نیست.

 مرد :یعنی  در  باز مونده  بود؟

 جوان : برای من سخت نیست...

 مرد :خب لابد یادم  رفته  یا... چی؟...مهم نیست. خب چی  می خوای؟ چرا فرستادن دنبالم؟ من مثلا مرخصی ام . تازه  الآنم که...     / ساعت مچی اش را نبسته . به ساعت دیواری  نگاه  می کند/

  جوان : پنج دقیقه س  که  ساعت  سه  صبحه .

 مرد : سه صبح ! تا حالام  نتونسته م  بخوابم .

  جوان :  باید منتظر می موندم خودت  از اتاق خواب  بیای  بیرون . نگران بودم حالا حالاها  نیای . ولی خب پنج دقیقه بیشتر طول نکشید .

 مرد : اونجا اتاق کارمه. کی گفته اتاق خوابه ؟!...فعلا حرفتو بزن  بعدا  واسه  در نزدن و بی خبر اومدنت و این فضولیات  می دم گوشمالیت  بدن...

  جوان :  / برای اولین بار بلند می شود /  خیلی خب . بریم .

 مرد : کجا بریم ؟   / بعد با اشاره به سر و وضعش /  اینجوری  بریم ؟

  جوان : فرقی  نمی کنه . همینجوری هم خوبه .

 مرد : با مزه ! پس  جنابعالی  از اون گماشته های  تو پوزی  نخورده  تشریف داری ! تازه کاری ؟

  جوان : یه چند هزار سالی  می شه که مشغولم .

 مرد : روتو  برم !   / ...مکث و بعد.../   از طرف  کدومشون  اومدی ؟ مسئله  امنیتی یه  یا سیاسی ؟ شایدم  تجاری... محموله ای  چیزی  تو  راهه؟

 جوان : نه ...

 مرد :  آها  گرفتم ! قضیه  یه هدیه ی  شبونه س . یه  ناز شست . واسه جفت و جور کردن اون مناقصه... خب کوش ؟ با خودت  آوردیش ؟ زبون  مارو  بلده؟... / کیفور و کوک /  خودم  فهمیدم  کار کی یه ، دیگه  نمی خواد  نقش بازی کنی . بذار انعامتو  بدم...   / از جیب شلوارش که روی جالباسی ست  کیف پولش را  در می آورد.../

  بیا بگیر...چی یه؟ کمه؟ خوب نگاش کن بچه ! چک پوله. اسکناس نیست . بگیر  روتو  هم  کم کن.  / جوان  آنرا  بی خیال  می گیرد و زیر و بالایش  می کند /   خب  بدو برو بیارش . اهل کجاس ؟ اوکراین؟ بوسنی؟ یا تحفه  وطنه؟... پس چرا معطلی ؟

  جوان : کسی رو نیوردم .

 مرد : ها؟! پس  چی ؟  / چک پول را ازش می قاپد /

  جوان :  موضوع  رو  بد  فهمیدی . ماجرا  اصلا  اون چیزا نیست .

 مرد : ماجرا؟!

  جوان : شاید  ماجرایی هم  نباشه . بستگی داره  که  مرگ رو  ماجرا بدونی  یا نه !

 مرد : مرگ ؟ کسی مرده ؟ یه  آدم مهم ؟

  جوان : قراره  بمیره . البته  تشخیص  مهم بودنش  با من نیست .

 مرد : پس بگو ! فزرتی ! یه جوری  خودشو  گرفته  انگار مسوول  عملیاته !  / مکث /  خب چرا تورو فرستاده ن؟

 جوان : همیشه  منو فرستاده ن . همیشه  من  می اومده م .

 مرد : نه بابا ؟ عینکی  نیستم  خیال کنی  چون  نزدم  بجا  نیوردم! تا حالا  ندیده مت .

 جوان : درسته. اگه  یه بار  دیده  بودی  دیگه  نمی اومدم  سراغت. همیشه  همون بار اول  اتفاق  می افته. هیچوقت  بار دومی درکار  نیست .

 مرد : جدی ؟ به به !  باریکلا  بچه خوب . خوب  درس  پس  می دی . حظ  کردم . جدیدا  پس  کلاس  اکابر هم  می ذارن  واسه تون ، بعد می فرستنتون  آدم کشی! خوبه ، منکه  محظوظ  شدم  نصفه شبی  !  / مکث /   بنال ! طرف  کی هست؟ کی  باید  کارش ساخته  بشه؟ آدرسو  بهت  دادن  یا حفظی؟ تو فقط  پیغام رسونی  یا هماهنگ  کننده ای  چیزی هستی؟ طعمه ای ، رابطی ، بپایی ، وردستی ؟ چی کاره ای؟ اصلا  چرا  یهوئی ، چرا من؟ چرا  تو ؟   / می رود  سمت  تلفن ، بعد  دوباره  به  ساعت  نگاه  می کند / خب  چرا  ساکتی؟ چرا نشستی ؟ 

 جوان : فرقی نمی کنه. نشسته  یا ایستاده  انجامش  می دم. تو  آماده ای؟

 مرد : یعنی چی  آماده م ؟! آماده ی  چی  آخه؟ شورشو  درآوردی  ها ! من سرم  درد می کنه. بی خواب  شده م. خواب  بد  دیده م . حوصله ندارم ... می دونی  ساعت چنده ؟ می دونی  من  کی ام ؟ اصلا  می دونی  کجا  اومدی ؟ اندرونی ! آره ! حریم  خصوصی  من...این چیزا  رو  بهت  گفتن؟.. / مکث . براق می شود /  اصلا مسوولت کی یه؟ اسمشو  بگو  ببینم ...  

 /  مکث  و بعد ،  در جیب لباس خوابش که  چیزی ندارد . می رود سمت جالباسی /

 آدرس  اینجارو  که  کسی  نداره  هنوز .   / از داخل کتش طپانچه ای بیرون می آورد و سمتش می گیرد /

دزدی چیزی هستی؟! به کاهدون زدی ناشی . با بد کسی طرف شدی . بدشانسی اوردی . می دونی من کی ام ؟ ها ؟ می دونی ؟

  جوان : آدرسو که  درست  اومده م . نشونی هاتم  دقیقه . مرد ، پنجاه و هفت  ساله ، شکم برآمده ، پهن و شل و ول ، با کله طاس.

 مرد :حالا بلبل زبونی کن  بعدا حالیت می شه یه من ماست چه قد  کره  داره . بذار بهت بگم . آدما  دو دسته ن . اونایی که اسلحه دارن و اونایی که اسلحه ندارن . اونایی هم  که  اسلحه دارن  باز دو دسته هستن . اونایی که  مجوزشو دارن و اونایی که ندارن . اونایی هم که  مجوزشو  دارن ، فقط  یه دسته ن. آدمای مهم !

  جوان : خب من  نمی دونم  چی  بگم... کار من اینجوری  نیست. یعنی  اونایی که  من می یام  دنبالشون  تا  با خودم  ببرمشون  دو دسته  نیستن. فقط  یه  دسته ن .

 مرد : چه دسته ای ؟

  جوان : ...دسته... دسته  اونایی  که می یام  دنبالشون  تا  با خودم  ببرمشون !

 مرد : چرت و پرت نگو ! بگیر همونجا  بشین و تکون  نخور !  / سراغ تلفن می رود . گوشی را  برمی دارد اما بوق آزاد  ندارد . چندبار سعی می کند.../

  جوان : فعلا  کار  نمی کنه .

 مرد :پاشو  وای سا .

  جوان : ببین  اینقدر حرص و جوش  نخور . آروم باش .

 مرد : می گم  وای سا . دستات  رو  سرت .

  جوان : خودت هم  بیا بگیر بشین . الان  تموم  می شه .

 مرد :چی تموم می شه ؟ می خوای چی کار کنی؟ اصلا تنهایی یا...ولی بدجور تو تله افتادی . بقیه کجان ؟

  جوان : هیچکی نیست . من تنها اومدم . همیشه تنها  می یام . اون  اسباب بازی رو هم  نمی تونیم  با خودمون ببریم !

 مرد :اسباب بازی ؟ هه !  / اسلحه را مسلح می کند /

  جوان : فعلا کار نمی کنه !

 مرد : / عقب تر می رود و اسلحه ر ا وارسی  می کند /  این پره . پر!  فکر اینجاشو نکرده بودی . پیش می یاد.

  جوان : من فقط اومدم. معمولا هم به چیزی فکر نمی کنم. قرار نیست اتفاق دیگه ای  بیفته. من می یام ، و طرفمو با خودم می برم.

 مرد :  خیلی از خودت  مطمئنی . کی هستی ؟ کیا  فرستادنت؟  گرفتن رد  اینجا  از  بر و بچه ها بعید نیست . ولی من که خبطی نکردم  که  بخوان... موضوع  چی یه؟ تسویه حساب؟ تلافی ؟ انتقام ؟ یا  نکنه... جایی کم و زیادی  شده  انداختن گردن من؟... بگو دیگه. موضوع رو  بگو  خودم  حلش  می کنم. باهاشون  حرف  می زنم . اوضاع رو  درست  می کنم. رئیست  کی یه؟ اسمت چی یه؟

  جوان : مرگ !

 مرد : چی ؟

  جوان : مرگ .

 مرد : یعنی  فرستادنت  که  منو... می خوان  منو  سر به نیست... خب برای چی  آخه؟ به همین  راحتی ؟ نه ، اشتباه شده . من باهات  نمی یام . بهشون  بگو .

  ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود ناظری در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390  |
 نمایشنامک : اسب سفید.... محمود ناظری
نمایشنامک :       

 

   اسب سفید آهنی

 

محمود ناظری

 

 

 

پسر :  چی می ماسید از  اون قوطیای آهنی  چهار چرخه که ترک موتور من گیرت نمی اومد؟

دختر : وقتی درو برات باز می کنن و  مینشوننت عقب، وقتی بستنی یا پیتزا می گیرن دو دستی تقدیمت می کنن ،  وقتی انگار دارن عروس می برن ، وقتی به خاطرت سرشاخ می شن ، وقتی

پسر: وقتی می خوابوننت

دختر : وقتی چشمامو می بندمو  و شاهزاده ی سوار بر اسب سفید

پسر : میشاشم بهشون... می ریدم روشون... خورد و خاکشیرشون می کردم

دختر  : اگه می دادی  اسقاطشون کرده بودن لااقل، حالا پشت میله ها نبودی

پسر: گه نخور چرا اومدی

دختر: چون  تو با زبونت فحش می دی و چشمات می گن دوستت دارم  ، اونا با زبون دوستت دارم  می گفتن و با چشاشون می گاییدنم

پسر: لاشی

دختر: دوستت دارم بدبخت

پسر: اگه نداشتی که اینجا نبودم بی شرف...زیر دار تاب می خوردم همون اولاش.. تو هم تو گور بودی

دختر: یعنی رد منم زدن؟

پسر: د واسه همین می گم چرا اومدی

دختر: تعقیبم می کردی

پسر: چه گهی هستی حالا

دختر: فروخته بودیشون اگه

پسر: شر و ور می گی واسه خودت ها... گرفته بودنت که تا حالا.. می گفتن همدستمی... گیر افتادی بگو این چون منو می خواسته

دختر: می خواستی منو؟

پسر: گوز! ننه م تو رو  دم خودش کرده اورده که چی؟

دختر: تعقیب می کردی چون می خواستی م، یا چون می خواستی ماشینارو...، نه! تو که فقط داغونشون ...

پسر: زیاد زر می زنی

دختر: خب نوشته بودن...عکساشونم بود.... همه شون سوخته

پسر: برو موی دماغ نشو

دختر: یعنی...؟

پسر: چی یعنی؟!

دختر: چرا خب حتمن باید می سوزوندیشون

پسر: اینو جای دیگه نگی ها

دختر: ولی من دوستت داشتم بدبخت

پسر: چون خری

دختر: پس چشات چی؟

پسر: تو توشونو می دیدی

دختر: چاخانه...

پسر: تو خودت از چشام حرف می کشیدی

دختر: نامرد نشو

پسر: خودت توشون حرف می ذاشتی...

دختر:پست فطرت یعنی

پسر: درشو بذار منو چه که دوستت دارم ازشون می شنفی

دختر: انم توشون

پسر: کی گفت بیای

دختر: ننه ت گفت گفتی بیام

پسر: اون نمی گه من گفتم بیای... فقط گفته باهاش بری...

دختر: ازت کم میاد خودت گفته باشی؟

پسر: اونا رضایت می دن وگه نه پاشون گیره..آدرس خونه و تموم نشونیهای داخلشونو که حفظی....یعنی یادت میاد...باید بیاد...دزدی هم که در کار نیست... تو می گی منو سوار می کردن برسونن... یعنی بعد اینکه با طرفا حرف زدی روشنشون کردی که همینو بگن ... منم که مثلن عاشق ....آره دیگه...غیرت و این حرفا

دختر : چی گیر من میاد؟

پسر: آبا از آسیاب بیفته اونقدری هست یه مدت اسبای  سفیدو بی خیال شی ... تا  قبل ِ دادگاه  تمومه دیگه؟ اگه نه که ...

دختر: فقط خاک تو سر من که ترک موتورت تو باد و دود و افتاب بزور چشامو باز نگه می داشتم تا از تو آینه ببینم... بخونم... بشنوم...

پسر: بی خیال....

دختر: تف تو چشات

 

 

 

                                                        ****** محمود ناظری بهمن90

|+| نوشته شده توسط محمود ناظری در پنجشنبه بیستم بهمن 1390  |
 موفقیت فیلم جدایی نادر از سیمین فرصت مغتنمی برای شناخت عمیق تر و بهتر توسط جهانیان از ایرانی ست
موفقیت فیلم جدایی نادر از سیمین و بر زبانها افتادن این فیلم سینمایی در دنیا در زمانه ای که نام ایران با واژه های تحریم و فعالیت هسته ای عجین شده است، فرصت مغتنمی ست برای اینکه دنیا فراموش نکند ایران و ایرانی و مردمانش مترادف با صفات انسانی ای هستند که قابل تامل و احترام و ارزش است.

سرزمینی که می تواند همچنان پروراننده ی کسانی چون اصغر فرهادی باشد که توانایی از خود فراتر رفتن برای نگاهی دوباره و موشکافانه و منتقدانه بر خود و مناسباتش را دارد....

 

|+| نوشته شده توسط محمود ناظری در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390  |
  این من هستم" ایده ی جالب و جدیدی درچیدمان و عکاسی برای معرفی شخصیت
 

 " این من هستم" ایده ی جالب و جدیدی درچیدمان و عکاسی برای معرفی شخصیت

 

 به تازگی با یک ایده ی خلاقانه و جالب با نام " این من هستم" مواجه شدم که گویا مبتکر ان خانومی ست بنام نسیم خواجوی.

خلاصه ایده از این قرار است که شخص برای معرفی خودش ، وسایل و ابزار و چیزهای مورد علاقه و استفاده اش را که می توانند معرف شخصیت او از لحاظ روحیات و علائق و غیره باشند ، کنار هم و با سلیقه و انتخا ب خود چیده و از این مجموعه عکس می گیرد. این عکس با نام " این من هستم" در فیس بوک، سایت یا وبلاگ و یا از هر طریقی در اختیار دوستان و علاقمندان و...قرار می گیرد و از این طریق فرد خود را تاحدی به دیگران می شناساند . البته طبیعی و یا شاید بدیهی ست که برخی روحیات و خصائص قابل تجلی و یا کشف هستند و البته صداقت فرد در این چینش هم مهم است..... کار جالبی ست...ما بجای قیافه و قد و قامت و میزان ثروت و عنوانهای دیگر، توجهمان به نکات دیگری جلب می شود که البته چه بسا بطور مستقیم و غیر مستقیم هم نشانی و ردی از خصائص فوق در انها باز قابل مشاهده باشد....

بعنوان نمونه یکی از این چیدمانها و عکسها را با عنوان این من هستم از دختر خانومی با نام زینب را می بینیم که در عکس دوم از همان چیدمان قبلی برای نشان دادن وسایل کوچیکتر استفاده کرده است...

 
 
 
|+| نوشته شده توسط محمود ناظری در دوشنبه بیست و ششم دی 1390  |
 
 
بالا