این نمایشنامه رو که قبلا توی کتاب فصل بهار نارنج چاپ و منتشر کرده بودم با اصلاحات و تغییرات کمی اینجا می ذارم.
همه چیز برای بعد
محمود ناظری
اشخاص نمایش :
مرد جوان حدوداً 30 ساله
خانم پرستار جوانتر از مرد
خانم سر پرست 40 ساله
صحنه:
سالن کوچک ورودی و سپس یکی از اتاق های مجزای خانه خصوصی سالمندان.همه چیزدر داخل ساختمان و چشم انداز بیرون،طرحی از یک کشتی لنگر انداخته و جزیره را دارد.
صحنه اول
سالن ورودی خانه خصوصی سالمندان.از نیمه شب گذشته.خانم پرستار جوان پشت میز پذیرش به ساعتش نگاه می کند و منتظر است. صدای ترمز ماشین در بیرون و راه افتادنش.متعاقب آن مردی سی ساله با کاپشن چرمی و شلوار راسته که روی هم رفته چندان نوبه نظر نمی رسد با یک کیف سامسونت دستی سیاه و نگاهی بی فروغ همچون چهره اش،داخل می شود.از همان بدو ورود آرام فضا را زیر نظر می گیرد.پرستار برگه جلویش را پیش می کشد...
پرستار:شب بخیر آقا.
مرد:شب بخیر. امیدوارم زیاد منتظر نمونده باشین. خیلی دیر وقته.
پرستار: بله . گاهی پیش می یاد. شما زنگ زده بودین؟
مرد:نیم ساعت پیش.
پرستار:برای این که شما هم زیاد معطل نشین کارای اولیه شو کرده ام.اینم تقاضانامه است.فقط چند تا جای خالی مونده و امضا.
مرد:درسته(برگه را راست خودش بر می گرداند.پرستار به عقب سراو و بیرون چشم دوخته.مردسرسری یکی دو جا رو پر و امضا می کند.)
پرستار:پدرتونن؟
مرد:این دیگه کاری نداره؟
پرستار:...نه کافی یه.فقط...
مرد:بله!(کیفش را باز می کند.چند بسته پول در آن دیده می شود.)
پرستار:نمی خواین برگه ضمیمه رو بخونین؟شرایطمونه.یه جور قرارداد.
مرد:(دسته پول را می دهد)این کافی یه؟
پرستار:خواهش می کنم.(پول را وارد دفتر می کند همچنان مترصد بیرون)ایشون...(مرد دور شده است)برای اینکه بیارینشون داخل مشکل دارین؟
مرد:من خودم هستم.
پرستار:ببخشید؟
مرد:من بودم که زنگ زدم.
پرستار:درسته،ولی..
مرد:نگفتم کس دیگه یی یه.
پرستار:یعنی چی؟
ادامه در ادامه مطلب.............
ادامه مطلب
|
+| نوشته شده توسط
محمود ناظری در پنجشنبه سی ام خرداد 1387
|